جادویی به نام عشق
پرش زمانی به دریاچه قو
ویو ات....
نمیدونستم داریم کجا میریم تا ای که کالسکه ایستاد
تهیونگ: بریم پاین
ات:اوهم
....هنوز دست تو دست همن.....
ویو ات....
با منظرهای که دیدم چشمام برق زد
ات:تا حالا این بخش جنگل رو ندیدم بودم
ته:بخاطر اینه که اینجا دورش پر از درخته و خیلی سخت میشه دیدش
ات: اها
تهیونگ: تو برو بشین من سبد رو میارم
ات: باشه
اونا میرن و میشینن کنار یه درخت
ات:تهیونگ
تهیونگ: جانم
ات:تو از کی منو میشناسی
تهیونگ: چرا میپرسی
ات:چون احساس میکنم همه چیز رو درباره من میدونی
تهیونگ برمیگرده رو به ات و دوتا دستاش رو میگیره
تهیونگ: خب من دوسال پیش تو رو وقتی اسپ سواری میکردی دیدم موهات توی هوا موج میزد راستش اهمیت ندادم تا دوباره تو رو کنار اون درخت بید مجنون دیدم تو داشتی شمشیر زنی میکردی و من مهو تو شده بودم از اون روز من همیشه میومدم و تو رو میدیدم
ات:😯😯
تهیونگ: از اون روز که تو رو دیدم زندگی من روشن تر شد انگار با چشمات جادو شده بودم
ات:اوم من نمیدونم ....چجوری باید با این احساسات کنار بیام خیلی ....خیلی برام جدیده
تهیونگ: تو قرار نیست همه چیز رو بدوی مهم اینه که ما باهم داریم یاد میگیریم
ات:شاید تو درست میگی
یهو بادی میآید و برگ های درخت روی سر ات میریزه
تهیونگ:ها ها ها ....میخنده...
ات:به چی میخندی
تهیونگ: خیلی بامزه شدی
ات:😣تهیونگ اذیت نکن!
تهیونگ:باشه باشه بزار برگ ها رو بردارم
تهیونگ شروع میکنه به برداشتن برگ ها از روی سر ات که میرسه به یه برگ که روی دماغ ات بود
تهیونگ مهو ات شده بود خیره به لبای ات
ویو تهیونگ.....
چته پسر چرا ...چرا نمیتونم از چهرش دل بکنم......خیلی دلم میخاد بدونم لباش چه مزه ای داره .....انگار قلبم داره از سینم در میاد......نه نه پسر نباید ببوسمش زوده اگه بدش بیاد چی نه نه ولی نمیتونم .....
ویو ات.....
بهم خیره شده وای الان که دقت میکنم خیلی خشگله چرا قلبم آنقدر تند میتپه وای خدایا .....
تهیونگ:ات ...با صدای خمار.....
ات:بله
تهیونگ: من شوهر ایندتم درسته
ات:درسته
تهیونگ: پس اجازه دارم ببوسمت
ات:هاااااا امم من...من...
حرفش با بوسه تهیونگ قطع شد
تهیونگ با ولع ات رو میبوسید جوری که انگار میخاد تمام اون سال هایی که پیش ات نبوده رو جبران کنه
ویو ات....
قلبم داره از سینم میزنه بیرون
حتی اگه بخام هم نمیتونم مقاومت کنم
ویو تهیونگ....
لباش خیلی شیرین بود نمیتونستم خودم رو کنترل کنم با ولع میبوسیدمش
بعد ازچند مین از هم جدا شدن هردو دو نفس نفس میزدن
تهیونگ :با چشمایی خمار به ات نگاه میکنه و میگه کوچولو من چرا خجالت میکشی من شوهر ایندتم
ات:من کوچولو نیستم
تهیونگ: باشه عصبانی نشو اصلا من کوچولو
ات:😄تهیونگ خیلی عجیبی
تهیونگ:بله بانو من عجیبم
ات:میوه بردار حرف نزن
تهیونگ: اما از این به بعد تو کوچولوی منی یا
ات:تهیونگ!!!
تهیونگ: خب ملکه من
ات:این خوبه
هردو میخندن
خماری🤭
ویو ات....
نمیدونستم داریم کجا میریم تا ای که کالسکه ایستاد
تهیونگ: بریم پاین
ات:اوهم
....هنوز دست تو دست همن.....
ویو ات....
با منظرهای که دیدم چشمام برق زد
ات:تا حالا این بخش جنگل رو ندیدم بودم
ته:بخاطر اینه که اینجا دورش پر از درخته و خیلی سخت میشه دیدش
ات: اها
تهیونگ: تو برو بشین من سبد رو میارم
ات: باشه
اونا میرن و میشینن کنار یه درخت
ات:تهیونگ
تهیونگ: جانم
ات:تو از کی منو میشناسی
تهیونگ: چرا میپرسی
ات:چون احساس میکنم همه چیز رو درباره من میدونی
تهیونگ برمیگرده رو به ات و دوتا دستاش رو میگیره
تهیونگ: خب من دوسال پیش تو رو وقتی اسپ سواری میکردی دیدم موهات توی هوا موج میزد راستش اهمیت ندادم تا دوباره تو رو کنار اون درخت بید مجنون دیدم تو داشتی شمشیر زنی میکردی و من مهو تو شده بودم از اون روز من همیشه میومدم و تو رو میدیدم
ات:😯😯
تهیونگ: از اون روز که تو رو دیدم زندگی من روشن تر شد انگار با چشمات جادو شده بودم
ات:اوم من نمیدونم ....چجوری باید با این احساسات کنار بیام خیلی ....خیلی برام جدیده
تهیونگ: تو قرار نیست همه چیز رو بدوی مهم اینه که ما باهم داریم یاد میگیریم
ات:شاید تو درست میگی
یهو بادی میآید و برگ های درخت روی سر ات میریزه
تهیونگ:ها ها ها ....میخنده...
ات:به چی میخندی
تهیونگ: خیلی بامزه شدی
ات:😣تهیونگ اذیت نکن!
تهیونگ:باشه باشه بزار برگ ها رو بردارم
تهیونگ شروع میکنه به برداشتن برگ ها از روی سر ات که میرسه به یه برگ که روی دماغ ات بود
تهیونگ مهو ات شده بود خیره به لبای ات
ویو تهیونگ.....
چته پسر چرا ...چرا نمیتونم از چهرش دل بکنم......خیلی دلم میخاد بدونم لباش چه مزه ای داره .....انگار قلبم داره از سینم در میاد......نه نه پسر نباید ببوسمش زوده اگه بدش بیاد چی نه نه ولی نمیتونم .....
ویو ات.....
بهم خیره شده وای الان که دقت میکنم خیلی خشگله چرا قلبم آنقدر تند میتپه وای خدایا .....
تهیونگ:ات ...با صدای خمار.....
ات:بله
تهیونگ: من شوهر ایندتم درسته
ات:درسته
تهیونگ: پس اجازه دارم ببوسمت
ات:هاااااا امم من...من...
حرفش با بوسه تهیونگ قطع شد
تهیونگ با ولع ات رو میبوسید جوری که انگار میخاد تمام اون سال هایی که پیش ات نبوده رو جبران کنه
ویو ات....
قلبم داره از سینم میزنه بیرون
حتی اگه بخام هم نمیتونم مقاومت کنم
ویو تهیونگ....
لباش خیلی شیرین بود نمیتونستم خودم رو کنترل کنم با ولع میبوسیدمش
بعد ازچند مین از هم جدا شدن هردو دو نفس نفس میزدن
تهیونگ :با چشمایی خمار به ات نگاه میکنه و میگه کوچولو من چرا خجالت میکشی من شوهر ایندتم
ات:من کوچولو نیستم
تهیونگ: باشه عصبانی نشو اصلا من کوچولو
ات:😄تهیونگ خیلی عجیبی
تهیونگ:بله بانو من عجیبم
ات:میوه بردار حرف نزن
تهیونگ: اما از این به بعد تو کوچولوی منی یا
ات:تهیونگ!!!
تهیونگ: خب ملکه من
ات:این خوبه
هردو میخندن
خماری🤭
- ۱۲.۲k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط