پارت81
پارت81
من: رایان می فهمی چی میگی معذرت می خواهم تمومش کن
رایان: ببر صداتو دختره
من: دختره چی هرچی حرف نمی زنم پر میشی لال شو دیگه
رایان: پر میشم اره تو هم ببینی نامزت یهو اسلحه میاره بیرون اگه دانیال ول نمی کرد تیر اندازی می کردی
من: حالت خوبه اینن
رایان: خفه شو دختره حتی ارزش فشم نداری
من: رایان برو بیرون
نفس کم اورده بودم چرا اینقدر ضعیف شدم اخه
رایان تیشرتپوشید سویج ماشین برداشت رفت به منی که قفسه سینه ام گرفته بودم نگاه نکرد دارم خفه میشم یه لیوان اب ریختم خودم یکم خوب شده یه ربع نشستم نه بعدتر میشه بهتر نمیشه گوشم باید زنگ بزنم بزور خودمو بع تخت رسوندم گوشیم برداشتم به کی زنگ بزنم مامان زنگ زدم بوق بوق بوق جواب نداد به بابا بوق بوق جواب نداد به دانیال خاموش است به رایان بوق بوق جواب نداد دوباره زنگ زدم جواب نداد جواب نداد ده بار زنگ زدم بعد گفت خاموشه چشام تار میدید مایکل زنگ زدم دوتا بوق جواب داد
مایکل :چی
من:کمک کمکم کن
مایکل:انا چی شده
من:نمی تونم..
نفسم بند اومده
مایکل:انا کجای
من:خوو
مایکل:اومدم تحمل کن
دیگه چیزی نمی شنیدم نمی دیدم
#رمان از زبان دانا داستان*&**$$##
مایکل با تمام سرعت گاز می داد اما تهران ترافیکاش ساعت پنج صبحم شلوغه
اون ورم رایان رفته خونه خوابیده می دونه عصبانیش علیکی اما امان از غرور مردا
مامان نرگس و بابا رامینم که تو خوابن
دانیالم تو جاده نمی دونه کدوم طرف بره
و دخترک داستان ما که تو این چند هفته همش شوکه میشد نمی دونسته که مشکل قلبی داره الان بهش حمله قلبی شده کف زمین بیهوش افتاده ضربان قلبش هر دقیقه کم تر میشد نیاز به تنفس داشت اما اکسیژنی نداشت
مایکل به رایان زنگ میزد امان از جواب براش پیام گذاشت انا حالش خوب نیست برسون خودتو به انا اما رایان گوشیشو رو هواپیما گذاشته بود تا سارا زنگ نزنه
مایکل می ترسید خواهشو از دست بده کسی که بهش خونه و ماشین و تحصیلات و قدرت و همسر داده کسی که نجاتش داده از بدبخت
ماشین وسعت راه ول کرد درو باز کرد
صداش میزد اما صدای نمی یومد
همه اتاقا گشت اما نبود به اتاق اخری رسید در باز کرد پخش زمین بود قیافش سفید بود لباش سفید شده بود
شوکه از ادمی که جلوش بود شده بود بهش دست زد یخ بود یخ ترسیده بود جواب انی چی میداد نه امبولانس رسید گفتن نبضش ضعیفه اما زنده اس
رمان از زبان رایان&*&*
با صدای داد مامان از خواب بیدار شد م ساعت شیش نیم صبح بود لعنتی
مامان:رایان پاشو ببین سارا چی شده ده بار به من بابات زنگ زده
من: هیچی نیست بابا نگران من بود جوابش دادم
مامان:باشه بیا صبحونه
میزارن بخوابیم عجب شب چرتی بود از دست سارا عصبی نبودم حق داشت از دست این که دست رو دانیال بابت سارا بلند کرده بودم عصبی بودم ولش
من: رایان می فهمی چی میگی معذرت می خواهم تمومش کن
رایان: ببر صداتو دختره
من: دختره چی هرچی حرف نمی زنم پر میشی لال شو دیگه
رایان: پر میشم اره تو هم ببینی نامزت یهو اسلحه میاره بیرون اگه دانیال ول نمی کرد تیر اندازی می کردی
من: حالت خوبه اینن
رایان: خفه شو دختره حتی ارزش فشم نداری
من: رایان برو بیرون
نفس کم اورده بودم چرا اینقدر ضعیف شدم اخه
رایان تیشرتپوشید سویج ماشین برداشت رفت به منی که قفسه سینه ام گرفته بودم نگاه نکرد دارم خفه میشم یه لیوان اب ریختم خودم یکم خوب شده یه ربع نشستم نه بعدتر میشه بهتر نمیشه گوشم باید زنگ بزنم بزور خودمو بع تخت رسوندم گوشیم برداشتم به کی زنگ بزنم مامان زنگ زدم بوق بوق بوق جواب نداد به بابا بوق بوق جواب نداد به دانیال خاموش است به رایان بوق بوق جواب نداد دوباره زنگ زدم جواب نداد جواب نداد ده بار زنگ زدم بعد گفت خاموشه چشام تار میدید مایکل زنگ زدم دوتا بوق جواب داد
مایکل :چی
من:کمک کمکم کن
مایکل:انا چی شده
من:نمی تونم..
نفسم بند اومده
مایکل:انا کجای
من:خوو
مایکل:اومدم تحمل کن
دیگه چیزی نمی شنیدم نمی دیدم
#رمان از زبان دانا داستان*&**$$##
مایکل با تمام سرعت گاز می داد اما تهران ترافیکاش ساعت پنج صبحم شلوغه
اون ورم رایان رفته خونه خوابیده می دونه عصبانیش علیکی اما امان از غرور مردا
مامان نرگس و بابا رامینم که تو خوابن
دانیالم تو جاده نمی دونه کدوم طرف بره
و دخترک داستان ما که تو این چند هفته همش شوکه میشد نمی دونسته که مشکل قلبی داره الان بهش حمله قلبی شده کف زمین بیهوش افتاده ضربان قلبش هر دقیقه کم تر میشد نیاز به تنفس داشت اما اکسیژنی نداشت
مایکل به رایان زنگ میزد امان از جواب براش پیام گذاشت انا حالش خوب نیست برسون خودتو به انا اما رایان گوشیشو رو هواپیما گذاشته بود تا سارا زنگ نزنه
مایکل می ترسید خواهشو از دست بده کسی که بهش خونه و ماشین و تحصیلات و قدرت و همسر داده کسی که نجاتش داده از بدبخت
ماشین وسعت راه ول کرد درو باز کرد
صداش میزد اما صدای نمی یومد
همه اتاقا گشت اما نبود به اتاق اخری رسید در باز کرد پخش زمین بود قیافش سفید بود لباش سفید شده بود
شوکه از ادمی که جلوش بود شده بود بهش دست زد یخ بود یخ ترسیده بود جواب انی چی میداد نه امبولانس رسید گفتن نبضش ضعیفه اما زنده اس
رمان از زبان رایان&*&*
با صدای داد مامان از خواب بیدار شد م ساعت شیش نیم صبح بود لعنتی
مامان:رایان پاشو ببین سارا چی شده ده بار به من بابات زنگ زده
من: هیچی نیست بابا نگران من بود جوابش دادم
مامان:باشه بیا صبحونه
میزارن بخوابیم عجب شب چرتی بود از دست سارا عصبی نبودم حق داشت از دست این که دست رو دانیال بابت سارا بلند کرده بودم عصبی بودم ولش
- ۵.۷k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط