❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 137♡。)
خوش حال بودم که باز اینجام توی این اغوش امن پدرانه که
نمیذاره هیچ اتفاق بدي برام بیوفته.
بابا منو از اغوشش بیرون کشید و گفت : متاسفم براي از دست دادن شوه..
-فقط براي از دست دادن دايي جيمز..اره...منم متاسفم.
بابا نگام کرد و چيزي نگفت.
دستشو انداخت دور شونه ام و با هم وارد قصر شدیم. مامان هم دنبالمون اومد.تو سالن نزديك هم رو مبل نشستیم.
یه دستم رو مامان گرفت و دست دیگمو بابا گرفت. با غم به هردوشون لبخند زدم بابا با غم گفت : خیلی احمق بودم؟ خيلي درباره دخترم
کوتاهی کردم؟
سریع و با گریه گفتم : نه..نه بابا...
بابا : نمیدونم چی به سرت اومد..نمیتونستم بفهمم..نمیخواستم به خودت نامه بدم چون میخواستم بفهمي با خودت بد کردی و کسي که با دخترك من بد برخورد کنه قلبم رو میشکنه..ولی همیشه نامه هايي
براي مامانت مينوشتي رو میخوندم.
مامان : موقع نوشتن نامه ها هم که بالا سرم مینشست و هي میگفت اینو بنویس و اونو بنویس..
با بغض خندیدم.
بابا : چندتا نامه هم براي توماس نوشتم ولی جوابم رو نداد.
دندونامو به هم فشار دادم.
بابا دستم رو بوسید و گفت : حالا اينجايي کنارما..شايد گفته نامعقولی باشه که یه پدرت از بيوگي و برگشت دخترش خوشحال باشه ولي..ولي خوشحالم..خوشحالم که اینجایی..
زل زدم تو چشمش و گفتم : منم خوشحالم...
خیره نگاهم کرد. مامان دستي به کمرم کشید.
بابا : امیدوارم باز دختر شاد و شنگول و پرانرژیمو بیینم. دلم براش تنگ شده ... پردرد لبخند زدم و سر تکون دادم
بابا با لبخند نگام کرد و شاد گفت : میخوام تا وقت ناهار با دخترم قدم بزنم و حرف بزنیم
بابا بلند شد و ایستاد مامان دلخور گفت : پس من چی؟ منم دلم براش تنگ شده هااا
بابا شیطون پیشونی مامان رو بوسید و گفت : تا وقت ناهار مال من... بعدش مال تو...
-تقسیم بندیم میکنین؟
هر سه خندیدیم بابا دستاش رو سمتم دراز کرد. دستامو با لبخند توی دستش گذاشتم و بلند شدم.
یه دستم رو دور بازوش حلقه کرد و به مامان چشمکی زد و راه افتاد.
من و مامان ریز خندیدیم دوتايي قدم زنون رفتیم توي باغ
بابا : خوبي بابايي؟
(。♡part 137♡。)
خوش حال بودم که باز اینجام توی این اغوش امن پدرانه که
نمیذاره هیچ اتفاق بدي برام بیوفته.
بابا منو از اغوشش بیرون کشید و گفت : متاسفم براي از دست دادن شوه..
-فقط براي از دست دادن دايي جيمز..اره...منم متاسفم.
بابا نگام کرد و چيزي نگفت.
دستشو انداخت دور شونه ام و با هم وارد قصر شدیم. مامان هم دنبالمون اومد.تو سالن نزديك هم رو مبل نشستیم.
یه دستم رو مامان گرفت و دست دیگمو بابا گرفت. با غم به هردوشون لبخند زدم بابا با غم گفت : خیلی احمق بودم؟ خيلي درباره دخترم
کوتاهی کردم؟
سریع و با گریه گفتم : نه..نه بابا...
بابا : نمیدونم چی به سرت اومد..نمیتونستم بفهمم..نمیخواستم به خودت نامه بدم چون میخواستم بفهمي با خودت بد کردی و کسي که با دخترك من بد برخورد کنه قلبم رو میشکنه..ولی همیشه نامه هايي
براي مامانت مينوشتي رو میخوندم.
مامان : موقع نوشتن نامه ها هم که بالا سرم مینشست و هي میگفت اینو بنویس و اونو بنویس..
با بغض خندیدم.
بابا : چندتا نامه هم براي توماس نوشتم ولی جوابم رو نداد.
دندونامو به هم فشار دادم.
بابا دستم رو بوسید و گفت : حالا اينجايي کنارما..شايد گفته نامعقولی باشه که یه پدرت از بيوگي و برگشت دخترش خوشحال باشه ولي..ولي خوشحالم..خوشحالم که اینجایی..
زل زدم تو چشمش و گفتم : منم خوشحالم...
خیره نگاهم کرد. مامان دستي به کمرم کشید.
بابا : امیدوارم باز دختر شاد و شنگول و پرانرژیمو بیینم. دلم براش تنگ شده ... پردرد لبخند زدم و سر تکون دادم
بابا با لبخند نگام کرد و شاد گفت : میخوام تا وقت ناهار با دخترم قدم بزنم و حرف بزنیم
بابا بلند شد و ایستاد مامان دلخور گفت : پس من چی؟ منم دلم براش تنگ شده هااا
بابا شیطون پیشونی مامان رو بوسید و گفت : تا وقت ناهار مال من... بعدش مال تو...
-تقسیم بندیم میکنین؟
هر سه خندیدیم بابا دستاش رو سمتم دراز کرد. دستامو با لبخند توی دستش گذاشتم و بلند شدم.
یه دستم رو دور بازوش حلقه کرد و به مامان چشمکی زد و راه افتاد.
من و مامان ریز خندیدیم دوتايي قدم زنون رفتیم توي باغ
بابا : خوبي بابايي؟
- ۵۸۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط