پارت ۱۱
پارت ۱۱
#پشت غرورت
«فکر کردی من مُردم؟»
اما خشکش زده بود.
دختری که انتهای راهرو ایستاده بود، همون دختری بود که عکسش رو قبلاً دیده بود.
سارا.
لیام با دیدنش حتی یک قدم هم جلو نرفت.
فقط با صدای سرد گفت:
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
سارا لبخند زد.
«دلم برات تنگ شده بود.»
اما با تعجب به لیام نگاه کرد.
«تو میشناسیش؟»
لیام جواب نداد.
سارا خودش گفت:
«من و لیام خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم.»
اما چیزی نگفت.
سارا نگاهش رو به اما انداخت.
لبخندش محو شد.
«ولی فکر نمیکردم اینقدر زود جای منو بگیره.»
اما اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
سارا چند قدم جلو اومد.
«تو واقعاً نمیدونی لیام چرا ازت فاصله میگرفت؟»
اما به لیام نگاه کرد.
لیام سریع گفت:
«سارا، بس کن.»
سارا خندید.
«هنوزم ازش محافظت میکنی؟»
بعد رو به اما گفت:
«من لیام رو دوست داشتم.»
اما ساکت موند.
سارا ادامه داد:
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
لیام با عصبانیت گفت:
«تو هیچوقت نمیخواستی من خوشحال باشم.»
سارا نگاهش کرد.
«من فقط نمیخواستم کسی تو رو ازم بگیره.»
اما تازه متوجه شد.
«پس اون پیامها...»
سارا لبخند زد.
«آره.»
لیام سریع بین اون دو قرار گرفت.
«اِما، به حرفاش گوش نده.»
سارا با عصبانیت گفت:
«چرا؟ چون اگه حقیقت رو بفهمه، دیگه بهت اعتماد نمیکنه؟»
اما به لیام نگاه کرد.
«تو میدونستی اون داره منو زیر نظر میگیره؟»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
«آره.»
اما با ناراحتی گفت:
«پس چرا چیزی نگفتی؟»
لیام جواب داد:
«چون میدونستم سارا برای جدا کردن ما هر کاری میکنه.»
اما مکث کرد.
«ما؟»
لیام سریع گفت:
«منظورم اینه که... برای اینکه تو رو از من دور کنه.»
سارا با عصبانیت خندید.
«هنوزم نمیفهمی، لیام؟»
بعد به اما نگاه کرد.
«من نمیخوام بهش آسیب بزنم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«من فقط میخوام تو از لیام دور بشی.»
اما گفت:
«و اگه نشم؟»
سارا لبخند زد.
«اونوقت مجبور میشم کاری کنم که خودت بخوای ازش فاصله بگیری.»
لیام ناگهان عصبانی شد.
«بهش نزدیک نمیشی.»
سارا چند لحظه به لیام نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«پس هنوزم برات مهمه...»
و از کنارشان رد شد.
قبل از اینکه از در خارج بشه، برگشت و گفت:
«لیام، بازی تازه شروع شده.»
در بسته شد.
اما به لیام نگاه کرد.
«تو ازش میترسی.»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«نه.»
اما گفت:
«پس چرا وقتی دیدیش اینقدر عصبانی شدی؟»
لیام نگاهش رو پایین انداخت.
«چون میدونم وقتی سارا چیزی رو بخواد... به این راحتی ولش نمیکنه.»
اما آرام پرسید:
«و الان چی میخواد؟»
لیام به در بستهشده خیره شد.
«میخواد ما از هم جدا بشیم.»
اما گفت:
«ولی ما که...»
حرفش نصفه موند.
لیام هم چیزی نگفت.
هر دو برای چند ثانیه ساکت موندن.
#پشت غرورت
«فکر کردی من مُردم؟»
اما خشکش زده بود.
دختری که انتهای راهرو ایستاده بود، همون دختری بود که عکسش رو قبلاً دیده بود.
سارا.
لیام با دیدنش حتی یک قدم هم جلو نرفت.
فقط با صدای سرد گفت:
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
سارا لبخند زد.
«دلم برات تنگ شده بود.»
اما با تعجب به لیام نگاه کرد.
«تو میشناسیش؟»
لیام جواب نداد.
سارا خودش گفت:
«من و لیام خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم.»
اما چیزی نگفت.
سارا نگاهش رو به اما انداخت.
لبخندش محو شد.
«ولی فکر نمیکردم اینقدر زود جای منو بگیره.»
اما اخم کرد.
«منظورت چیه؟»
سارا چند قدم جلو اومد.
«تو واقعاً نمیدونی لیام چرا ازت فاصله میگرفت؟»
اما به لیام نگاه کرد.
لیام سریع گفت:
«سارا، بس کن.»
سارا خندید.
«هنوزم ازش محافظت میکنی؟»
بعد رو به اما گفت:
«من لیام رو دوست داشتم.»
اما ساکت موند.
سارا ادامه داد:
«خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
لیام با عصبانیت گفت:
«تو هیچوقت نمیخواستی من خوشحال باشم.»
سارا نگاهش کرد.
«من فقط نمیخواستم کسی تو رو ازم بگیره.»
اما تازه متوجه شد.
«پس اون پیامها...»
سارا لبخند زد.
«آره.»
لیام سریع بین اون دو قرار گرفت.
«اِما، به حرفاش گوش نده.»
سارا با عصبانیت گفت:
«چرا؟ چون اگه حقیقت رو بفهمه، دیگه بهت اعتماد نمیکنه؟»
اما به لیام نگاه کرد.
«تو میدونستی اون داره منو زیر نظر میگیره؟»
لیام چند لحظه سکوت کرد.
«آره.»
اما با ناراحتی گفت:
«پس چرا چیزی نگفتی؟»
لیام جواب داد:
«چون میدونستم سارا برای جدا کردن ما هر کاری میکنه.»
اما مکث کرد.
«ما؟»
لیام سریع گفت:
«منظورم اینه که... برای اینکه تو رو از من دور کنه.»
سارا با عصبانیت خندید.
«هنوزم نمیفهمی، لیام؟»
بعد به اما نگاه کرد.
«من نمیخوام بهش آسیب بزنم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«من فقط میخوام تو از لیام دور بشی.»
اما گفت:
«و اگه نشم؟»
سارا لبخند زد.
«اونوقت مجبور میشم کاری کنم که خودت بخوای ازش فاصله بگیری.»
لیام ناگهان عصبانی شد.
«بهش نزدیک نمیشی.»
سارا چند لحظه به لیام نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
«پس هنوزم برات مهمه...»
و از کنارشان رد شد.
قبل از اینکه از در خارج بشه، برگشت و گفت:
«لیام، بازی تازه شروع شده.»
در بسته شد.
اما به لیام نگاه کرد.
«تو ازش میترسی.»
لیام چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«نه.»
اما گفت:
«پس چرا وقتی دیدیش اینقدر عصبانی شدی؟»
لیام نگاهش رو پایین انداخت.
«چون میدونم وقتی سارا چیزی رو بخواد... به این راحتی ولش نمیکنه.»
اما آرام پرسید:
«و الان چی میخواد؟»
لیام به در بستهشده خیره شد.
«میخواد ما از هم جدا بشیم.»
اما گفت:
«ولی ما که...»
حرفش نصفه موند.
لیام هم چیزی نگفت.
هر دو برای چند ثانیه ساکت موندن.
- ۲۲۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط