{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پارت بیستم | پرونده

🖤 پارت بیستم | پرونده

لانا با ترس گفت:

— پرونده‌ی من یعنی چی؟

دنیل جواب نداد.

جونگکوک با خشم گفت:

— بگو!

دنیل لبخند زد.

— خودت باید بفهمی.

ناگهان صدای شلیک از دور آمد.

همه برگشتند.

تهیونگ از پشت ماشین فریاد زد:

— رئیس! الان!

جونگکوک سریع به سمت لانا دوید.

دستش رو گرفت و هر دو فرار کردند.

چند دقیقه بعد، داخل ماشین بودند.

لانا نفس‌نفس‌زنان پرسید:

— جونگکوک... من چی دارم که همه دنبالش هستن؟

جونگکوک سکوت کرد.

— جواب بده!

بالاخره گفت:

— نمی‌دونم.

لانا با عصبانیت نگاهش کرد.

— تو هم داری دروغ میگی.

جونگکوک به چشم‌هاش نگاه کرد.

— این بار واقعاً نمی‌دونم.

همان لحظه گوشی لانا زنگ خورد.

شماره ناشناس.

جواب داد.

صدای پدرش بود:

— لانا... هرگز به جونگکوک اعتماد نکن.

لانا خشکش زد.

— بابا؟ کجایی؟

— وقت ندارم.

— چرا همه از جونگکوک می‌ترسن؟

چند ثانیه سکوت شد.

بعد پدرش گفت:

— چون...

صدای بلندی آمد.

تماس قطع شد.

لانا به صفحه خیره ماند.

جونگکوک آرام پرسید:

— چی گفت؟

لانا چیزی نگفت.

اما همان لحظه یک پیام جدید آمد:

«اگه می‌خوای پدرت زنده بمونه، فردا تنها بیا.»

لانا گوشی رو خاموش کرد.

و این بار...

قرار نبود چیزی به جونگکوک بگه.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت بیست‌ویکم | بدون جونگکوکلانا تمام شب به پیام خیره مون...

🖤 پارت نوزدهم | گروگانصدای ماشین‌ها نزدیک‌تر می‌شد.جونگکوک د...

🖤 پارت هجدهم | دشمن واقعیجونگکوک چند ثانیه حرفی نزد.— داری م...

🖤 پارت هفتم | خواهر گمشدهلانا کاغذ را محکم در دستش گرفته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط