پارت ششم

"زنجیر سرخ و نقره ای"
سوکوکو
Part: 6.

(فلش بک)

اتاق در سکوتی ازاردهنده فرو رفته رفته بود. سنگینی هوا به راحتی حس میشد. اوسامو چشمانش را باز کرد. نه با ترس، نه با ضربان قلبی که تا گلویش میکوبید، نه عرق سرد و نفس های تند که بعد از کابوسی وحشت ناک باشد. فقط آرامشی ملایم. او به سقف سنگی قرمز رنگ خیره شد. مبتوانست ترک هایی که از زمان قدیم روی سقف جای مانده را ببیند. نفسی کشید و در اعماق وجودش چیزی باورنکردی حس کرد. "کابوس ندیدم..."
زمزمه اش در فضای خالی پیچید. آن شب را با آرامش بلند شده بود و این عجیب به نظر میامد.
-"شب خوش دراز مسخره."
چویا با همان قدم های محکمش وارد اتاق شد. شنل سرخش روی زمین کشیده میشد. چشمانی که همیشه سرد بود حالا از خشم میسوخت. انگار زمان خوبی را در شروع شبش‌ سپری نکرده بود.
"اوه...امشب میخوای باهام چه غلطی کنی؟"
صدای دازای با آرامش ازاردهنده و خونسردی تمام پر شده بود. چهره ای ناخوانا داشت.
چشمان اقیانوسی رنگ او به زمین خیره شد. "ازت یه خواسته دارم..."
لحظه ای سکوت کرد و بعد با کمی اضطراب ادامه داد: "بعضی از افرادم و مردم من ناپدید شدن...کمکم کن پیداشون کنم...در ازای اون یه پاداش بهت میدم..."
دازای برای لحظه ای کوتاه ساکت شد. انتظار چنین چیزی را نداشت. با تمسخر خندید و جواب داد: "کمک؟ از من؟ چرا؟"
چویا به تندی پاسخ داد: "چاره ای ندارم...فقط تو از پسش برمیایی"
دازای لحظه ای فکر کرد. "و در ازاش چه پاداشی میدی؟"
همه چیز در سکوت فرو رفت. امپراطور ناکاهارا در سردرگمی بود. رویش را برگرداند و نفسی بیرون داد.
زنجیر ها با صدای گوشخراشی روی زمین فرود آمد. اوسامو حالا میتوانست فرار کند یا حتی حمله کند زیرا که آزاد بود. ولی فقط از جایش بلند شد و‌ با آرامش به او نزدیک شد. به نظر میرسید دنبال دردسر نیست. تنها با صبوری به او خیره شد.
چویا بعد از لحظاتی طولانی با صدای خشن جواب داد: "هرطور که مایلی‌‌..."
نیشخندی روی لبان دازای نشست. انگار میدانست دقیقا چه خواهد شد. با سرگرمی نگاه کرد و با هیجان گفت: "خیلی هم عالی! پادشاه ومپایر ها داره با یه دشمن همکاری میکنه این خیلی جالبه ولی قبوله! بزن بریم."
هردو امپراطور شروع به راه رفتن در راهروی سرد و تاریک که با شمع های خاکستری رنگ روشن شده بود کردند. اوسامو با کمی سرگرمی و حس نامعلومی به مرد مو نارنجی خیره شد. چویا صحبت کرد: "فکر نکن چون قراره کمکم کنی دشمنم نیستی...اینا زودی تموم میشه."
دازای خندید. انگار لذت میبرد. "البته...ولی یه چیزی رو بعدا میفهمی چویا..."
-"ها؟" سوالی و البته بی حوصله جواب داد.
+"هیچی"
دیدگاه ها (۱۴)

پارت بیست و یکم

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

«سوگند عشق»³:partصبح، آرامتر از همیشه از راه رسید. نور طلایی...

رمان سوم پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙...

ابلیس

#Escape_from_death_April29 #part6☆ویو:نویسنده☆اون عوضی اینجا...

ابلیس

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط