رویایی واقعی اما مانند دروغ

پارت بیست و ششم

(آروم به سمت سرسرا رفتم....در حالت عادی کسی اونجا نباید می‌بود...و نبود...خوشبختانه...)

ملورین:...اینجا هواش خیلی تازه تره...
؟:آره خیلی هواش تازه و خوبه
ملورین:آره...(با چشم های بسته)
؟:تو خوابت نبرده؟
ملورین:نه...تو چی؟
؟:من میخواستم خواهرم رو ببینم...دلم براش تنگ شده بود
ملورین:دیدیش؟
؟:آره
ملورین:پس چرا الان اینجایی؟
؟:خوب....هنوز به اینجا عادت نکردم خوابم نمی‌بره
ملورین:اها...مگه تازه به اینجا اومدی؟
؟: آره...میدونی بهتر از مدرسه قبلیمه
ملورین:مدرس_چیییییییی!؟(ناگهان چشم هاش رو باز میکنه )
الکس:سلام آبجی کوچولو!
ملورین:آه عوضی مزاحم اینجا چه غلطی می‌کنی!؟
الکس:بنظرت برای چی اینجام؟درس خوندن!
ملورین:آره...آره...چیکار کردی تو مدرسه قبلیت که اومدی اینجا مزاحم؟
الکس:امممم...دلم نمیخواد بگم...و من برادر بزرگترتم باهام درست صحبت کن
ملورین:باشه استاد ادب و نظم
الکس:هنوز هم مثل یه گربه بد اخلاقی
ملورین:بهتر از اینکه یه مزاحم باشم
الکس:ها ها بامزه
فلیچ:ای موجودات کثیف کوچولو گیرتون آوردم چطور جرأت میکنید تو ساعت ممنوعه بیرون باشید!
ملورین:گندش بزنند...همش تقصیر توعه الکس عوضی
الکس:خفه شو تو گند زدی به اولین شبی که اینجام
فلیچ:دهنتون رو ببندین!اگر میتونستم همه تون رو داخل یه سلول کوچیک انقدر نگه می‌داشتم تا از گشنگی بمیرید...حالا هم بیاید تا برید داخل سلولتون
الکس:سلول؟داری شوخی می‌کنی؟
ملورین:مگه کری؟باید با تو تا صبح تو یه سلول مزخرف گیر بیوفتم!
الکس:نه که من خیلی دوست دارم با تو یه جا باشم
فلیچ:خواهر و برادر های مزخرف....

چند دقیقه بعد........

فلیچ:بیاید گمشید برید اینجا!
الکس:اول خانم ها
ملورین:واقعا خیلی عوضی نترس اینجا چیزی قرار نیست بخورتت
الکس:پس زیاد اینجا وقت میگذرونی...دیگه باکدوم پسری اینجا اومدی؟
ملورین:واقعا میزنم تو سرت ها هی هیچی بهت نمی گم پر رو شدی
الکس:باشه باشه اعتراف میکنم واقعا تهمت بدی بود چون تو واقعا دختر خیلی خوبی هستی
ملورین:ممنون...اهم حالا هرچی
الکس:چیه؟چرا جدی رفتار میکنی؟نگو که داداشت رو فراموش کردی؟
ملورین:معلومه فراموشت نکردم....داداشی
الکس:دلم برای داداشی گفتنت تنگ شده بود
ملورین:آه حالا احساسی نشو.... هنوز هم گاهی اوقات رو مخی
الکس:تو هم هنوز آبجی غرغروی منی
ملورین:میدونستی تا صبح اینجاییم دیگه؟
الکس:چه بهتر زمان بیشتری دارم تا با آبجی کوچولوم بگذرونم
ملورین:آره اما خیلی هم خوشحال نشو
الکس:بله خانم ( با یه پوزخند جذاب )
ملورین:راستی چرا انتقالی گرفتی به هاگوارتز؟تو که اونجا درست خیلی خوب بود.
الکس:هنوز هم درسم خوبه...دلیل انتقالیم چیزی نبود..فقط دیگه با اونجا حال نمی کردم تو هم دیگه داری بزرگ میشی باید حواسم بهت باشه کسی مزاحمت نشه
ملورین: با اینکه میدونم چرت میگی ولی باشه
الکس:خوبه...نمیخوای بخوابی؟
ملورین:چطوری بخوابم؟
الکس:یادت که نرفته بخاطر تو اینجاییم پس تقاصش هم باید پس‌بدی
ملورین:کی گفته بخاطر من اینجاییم تو جفت پا پریدی تو زندگیم
الکس:باشه باشه(و بار دیگر با پوزخند )

ملورین آروم چشم هاش رو بست و کم کم خوابش برد وقتی خوابش برد سرش رو روی شونه برادرش گذاشت و داخل اون تاریکی و سرما غیر قابل تحمل اون سلول کوچیک ملورین با گرمای تن برادرش در آرامش خوابید....برادرش هم آروم با خواهرش به خواب رفت.....و ملورین برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس امنیت می‌کرد.

بچه ها این هم از شخصیت جدیدمون که اولین پارت ازش رو دادم...ازش خوشتون میاد!؟
برای پارت بعدی ۱۰ تا لایک و ۱۰ تا کامنت میخوام
#سناریو
#سناریو_اسلیترین
#ری_اکشن
#ری_اکشن_پسرای_اسلیترین
#عشق
#نوستالژی
#موزیک
#آهنگ
دیدگاه ها (۳۹)

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

#برادر ناتنی من

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁶ویو یوناکه یهو یک مرد اومد جلو ...

*[توی رستوران]— سلام بچه‌ها، خوش اومدین.— سلام.[از همه سریع‌...

سلام بچه‌ها امیدوارم خوب باشید..یه مدت خیلی زیادی که میگید چ...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

ویدیوی دیدار پسریا با سون هیونگ مین🐿️ بالاخره همدیگه رو دیدی...

Iove and the moonPart49ویو یونا چشمهام را باز کردم ساعت تقر...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط