نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
.پارت دو
پسری با موهای بنفش روشن، لبخندی آروم و پیشبندی که روی لباسش بسته بود، کنار میز خیاطی ایستاده بود. پارچهای روی میز پهن کرده بود و با حوصله داشت یه لباس رو اندازه میگرفت.
میتا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
وایسا... این معلمه؟
چرا انقدر خوشگله؟!
نه، میتا. جمعش کن. تو برای درس خوندن اومدی اینجا، نه برای این چیزا!
میتسویا: «حالت خوبه؟»
میتا: «هـ... هان؟! آره! خوبم! کاملاً خوبم!»
میتسویا لبخندش رو بیشتر کرد.
میتسویا: «خوبه. من میتسویا تاکاشیام. معلم این کلاسم. اسمت چیه؟»
میتا: «سـ... سوزوکی. میتا سوزوکی.»
میتسویا: «خوشبختم، میتا.»
پسری با موهای بنفش روشن، لبخندی آروم و پیشبندی که روی لباسش بسته بود، کنار میز خیاطی ایستاده بود. پارچهای روی میز پهن کرده بود و با حوصله داشت یه لباس رو اندازه میگرفت.
میتا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
وایسا... این معلمه؟
چرا انقدر خوشگله؟!
نه، میتا. جمعش کن. تو برای درس خوندن اومدی اینجا، نه برای این چیزا!
میتسویا: «حالت خوبه؟»
میتا: «هـ... هان؟! آره! خوبم! کاملاً خوبم!»
میتسویا لبخندش رو بیشتر کرد.
میتسویا: «خوبه. من میتسویا تاکاشیام. معلم این کلاسم. اسمت چیه؟»
میتا: «سـ... سوزوکی. میتا سوزوکی.»
میتسویا: «خوشبختم، میتا.»
- ۱.۳k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط