پارت 124
*پرش زمانی سه هفته بعد ، هفته ی اول سر قبرش میرفتم تا میتونستم گریه میکردم و تهش بیهوش میشدم برای همین گاد اجازه نمیداد برم عزی رو ببینم و منو برده بود قصر خودش اما من مخالفت کردم چون دلم میخواست خونه خودم باشم ... خونه ی من و عزی گاد هم مخالفتی نکرد ، لئوری وظیفه ی مواظبت از کارلوس رو به عهده گرفته بود تا زمانی که حال من خوب بشه و منم خودم رو توی خونه حبس کرده بودم و تنها کسایی که میدیدم گاد و برادرای عزی بودن که هر روز میومدن تا بهم سر بزنن *
*امروز مثل همیشه همه اومده بودن قصر تا منو ببینن *
مایکل : امی میخوای بریم بیرون ؟ امروز هوا خیلی خوبه
*درحالی که مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بودم و یکی از لباس های عزی رو بغل کرده بودم با صدای خفه ای گفتم *
امیلی : نه ممنون
مایکل : امی میدونی که خودت رو تو خونه حبس کردن چیزی رو درست نمیکنه
امیلی : لطفاً تنهام بزار
مایکل : اینکارو نمیکنم ... من رفیقتم و باید تو خوشی و ناخوشی باهات باشم
امیلی : ....
مایکل : راستش ... باید موضوع مهمی رو بهت بگم ... اون روز که توی پارک دنبال کارلوس بودیم ... عزی ... گمون کنم از همه چیز خبر داشت ... بعد از مرگش توی گوشیم پیامی ازش دیدم که گمونم همون موقع که تو پارک بودیم پیام رو برام گذاشته بود
امیلی : چی نوشته بود ؟
مایکل : عزی میدونست که کارلوس پیش وکسه ... و میدونست که همدست وکس ... کاترین جوپیترِ ...
*چشم هام گشاد شد *
مایکل : اما نمیدونسته در عوض چی میخوان ... گمون کنم کاترین فکر میکرده عزی همون فرشته ی سابقه و تو رو میکشه تا کارلوس رو بگیره ... ولی ...
امیلی : کی قراره مجازات بشه ؟
مایکل : خانواده ی جوپیتر فعلا تو زندان سلطنتی هستن ... گاد گفت تا حالت خوب نشده بالایی سرشون نیاریم چون تو مجازاتشون رو اعلام میکنی ...
*دردی تو قفسه سینم احساس کردم ... همه چی زیر سر کاترین بود ، از جام بلند شدم *
امیلی : به پدر گاد خبر بده ... فردا دادگاه الهی رو برپا کنه
مایکل : امی مطمئنی ؟
امیلی : اره کاملاً جدیم
*دستش رو روی شونه م گذاشت و لبخند زد *
مایکل : باشه ... و بدون که ما پشتتیم
*لبخند ضعیفی زدم و سر تکون دادم *
*پرش زمانی فردا دادگاه ، خانواده ی جوپیتر رو به میدون دادگاه آوردن و من کنار گاد روی سکوهی بودیم *
گاد : خانواده ی جوپیتر بخاطر اثدام به قتل نوه ی من که ناموفق بود و بعد همکاری با یه خانوده یعدی برای فریب دادن پسرم و حالا ...
*صداش کمی بهاطر بغض لرزید اما هنوز پر قدرت بود *
گاد : بخاطر همکاری با یکی از سران جهنم و دزدیدن نوه ی من مجازات میشه و این مجازات رو همسر پسرم امیلی مورنینگ استار تایین میکنه
*جبو رفتم و با نفرت و تحقیر بهشون خیره شدم *
کاترین: من همه ی اینکارا رو کردم تا عزی رو از دست توی فانی نجات بدم ! ... از وقتی که تو پات رو به خانواده ی سلطنتی باز کردی با خودت نحسی و بدختی آوردی !!!
مایکل : چطور جرعت میکنی ! تو-
*لئو دستش رو جلوی مایکل گرفت و حرف مایکل رو قطع کرد تا دخالت نکنه *
کاترین : من میخواستم توی پست فطرتِ شوم بمیری اما حالا که عزی خودش رو فدای موجود بی ارزشی مثل تو کرد ... منو هم بکش !!!
*بال هام رو باز کردم و با قدرت سمت کاترین رفتم ، درحالی که رو به روش وایستاده بودم با نفرت بهش سیلی زدم *
امیلی: خفه شو ... تا الان سکوت کردم .. تو زندگیم رو ازم گرفتی منم کاری میکنم تا هر روز آرزوی مرگ کنی ...
*با صدای بلند رو به بقیه گفتم *
امیلی : من امیلی مورنینگ استار ... همسر عزرائیل مورنینگ استار ... خانواده ی جوپیتر رو به سرزمین میانی تبعید میکنم !
*پرش زمانی ، بعد از پایان دادگاه خواستم پیاده به قصر برگردو تا حال و هوام عوض بشه ... حالا که انتقام گرفته بودم انگار چیزی درونم به آرامش رسیده بود اما ... هنوزم حس پوچ و خالس بودن جای عزی رو تو قلبم حس میکردم *
*امروز مثل همیشه همه اومده بودن قصر تا منو ببینن *
مایکل : امی میخوای بریم بیرون ؟ امروز هوا خیلی خوبه
*درحالی که مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بودم و یکی از لباس های عزی رو بغل کرده بودم با صدای خفه ای گفتم *
امیلی : نه ممنون
مایکل : امی میدونی که خودت رو تو خونه حبس کردن چیزی رو درست نمیکنه
امیلی : لطفاً تنهام بزار
مایکل : اینکارو نمیکنم ... من رفیقتم و باید تو خوشی و ناخوشی باهات باشم
امیلی : ....
مایکل : راستش ... باید موضوع مهمی رو بهت بگم ... اون روز که توی پارک دنبال کارلوس بودیم ... عزی ... گمون کنم از همه چیز خبر داشت ... بعد از مرگش توی گوشیم پیامی ازش دیدم که گمونم همون موقع که تو پارک بودیم پیام رو برام گذاشته بود
امیلی : چی نوشته بود ؟
مایکل : عزی میدونست که کارلوس پیش وکسه ... و میدونست که همدست وکس ... کاترین جوپیترِ ...
*چشم هام گشاد شد *
مایکل : اما نمیدونسته در عوض چی میخوان ... گمون کنم کاترین فکر میکرده عزی همون فرشته ی سابقه و تو رو میکشه تا کارلوس رو بگیره ... ولی ...
امیلی : کی قراره مجازات بشه ؟
مایکل : خانواده ی جوپیتر فعلا تو زندان سلطنتی هستن ... گاد گفت تا حالت خوب نشده بالایی سرشون نیاریم چون تو مجازاتشون رو اعلام میکنی ...
*دردی تو قفسه سینم احساس کردم ... همه چی زیر سر کاترین بود ، از جام بلند شدم *
امیلی : به پدر گاد خبر بده ... فردا دادگاه الهی رو برپا کنه
مایکل : امی مطمئنی ؟
امیلی : اره کاملاً جدیم
*دستش رو روی شونه م گذاشت و لبخند زد *
مایکل : باشه ... و بدون که ما پشتتیم
*لبخند ضعیفی زدم و سر تکون دادم *
*پرش زمانی فردا دادگاه ، خانواده ی جوپیتر رو به میدون دادگاه آوردن و من کنار گاد روی سکوهی بودیم *
گاد : خانواده ی جوپیتر بخاطر اثدام به قتل نوه ی من که ناموفق بود و بعد همکاری با یه خانوده یعدی برای فریب دادن پسرم و حالا ...
*صداش کمی بهاطر بغض لرزید اما هنوز پر قدرت بود *
گاد : بخاطر همکاری با یکی از سران جهنم و دزدیدن نوه ی من مجازات میشه و این مجازات رو همسر پسرم امیلی مورنینگ استار تایین میکنه
*جبو رفتم و با نفرت و تحقیر بهشون خیره شدم *
کاترین: من همه ی اینکارا رو کردم تا عزی رو از دست توی فانی نجات بدم ! ... از وقتی که تو پات رو به خانواده ی سلطنتی باز کردی با خودت نحسی و بدختی آوردی !!!
مایکل : چطور جرعت میکنی ! تو-
*لئو دستش رو جلوی مایکل گرفت و حرف مایکل رو قطع کرد تا دخالت نکنه *
کاترین : من میخواستم توی پست فطرتِ شوم بمیری اما حالا که عزی خودش رو فدای موجود بی ارزشی مثل تو کرد ... منو هم بکش !!!
*بال هام رو باز کردم و با قدرت سمت کاترین رفتم ، درحالی که رو به روش وایستاده بودم با نفرت بهش سیلی زدم *
امیلی: خفه شو ... تا الان سکوت کردم .. تو زندگیم رو ازم گرفتی منم کاری میکنم تا هر روز آرزوی مرگ کنی ...
*با صدای بلند رو به بقیه گفتم *
امیلی : من امیلی مورنینگ استار ... همسر عزرائیل مورنینگ استار ... خانواده ی جوپیتر رو به سرزمین میانی تبعید میکنم !
*پرش زمانی ، بعد از پایان دادگاه خواستم پیاده به قصر برگردو تا حال و هوام عوض بشه ... حالا که انتقام گرفته بودم انگار چیزی درونم به آرامش رسیده بود اما ... هنوزم حس پوچ و خالس بودن جای عزی رو تو قلبم حس میکردم *
- ۱۷.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط