تو به من خندیدی و نمی دانستی

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ، خانه کوچک ما سیب نداشت..................
دیدگاه ها (۱۰)

تو به من خنديدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسايهسي...

داستان دختر برفی

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

توبه من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

تـو بهـ مـن خنـدیـدـی و نـمـی دانـستـیمـن بـهـ چـه دلـهره از...

شعر زیبای حمید مصدق توبه من خنديدي و نمي دانستي من به چه د...

🕯 تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسای...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط