شعر زیبای حمید مصدق

شعر زیبای حمید مصدق

توبه من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

وتو رفتي و هنوز،

سال ها هست كه در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تكراركنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا ، خانه كوچك ما سيب نداشت
دیدگاه ها (۱)

تو به من خنديدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسايهسي...

داستان دختر برفی

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تـو بهـ مـن خنـدیـدـی و نـمـی دانـستـیمـن بـهـ چـه دلـهره از...

توبه من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

#پاییز ۹۸تو به من خندیدیو نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه‌...

تو به من خندیدی و نمی‌دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

تو به من خندیدی و نمی دانستی، من به چه دلهره از باغچۀ همسایه...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو به من خندیدیو نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط