{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توبه من خندیدی و نمی دانستی

توبه من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ، خانه کوچک ما سیب نداشت
دیدگاه ها (۲)

شعر زیبای حمید مصدق توبه من خنديدي و نمي دانستي من به چه د...

تـو بهـ مـن خنـدیـدـی و نـمـی دانـستـیمـن بـهـ چـه دلـهره از...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسی...

🕯 تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسای...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره ازباغچه همسایه س...

#تو به من خندیدیو نمی دانستی،من به چه دلهره،از باغچه همسایه#...

تو به من خندیدی و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط