{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توبه من خندیدی و نمی دانستی

توبه من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

وتو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ، خانه کوچک ما سیب نداشت
دیدگاه ها (۲)

مجبورملباسِ غریبه ها را تن کنم...خودم رابه یک باجه ی تلفن هم...

همین الان در حال شستن آلبالو :-)

شاید این را شنیده ای که زناندر دل « آری » و « نه » به لب دار...

روز های قهوه ای ام را سنجاق می کنمبه زرد و نارنجیخوابهای توچ...

تا کمر خم شد .. با احترام و ذوقی که پنهانش میکرد لرزاند صاف ...

به زندگی کردن نمی‌گن خوش 🥀 🥀به خوردن و خوابیدن نمیشه گفت...

#بترس_کیم پارت 3شب عمیقاً تاریک بود و بوی باران شدید هنوز در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط