╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۵| خبر کوچولوی مامان ته... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
هنوز به پیام دوم مامان ته خیره شده بودم.
«راستی آت جان...
یه خبر کوچولو هم دارم. 😌🎀»
چند بار پیام رو خوندم.
آت:
ـ امیدوارم واقعاً کوچولو باشه... 😐
جیا که از کنارم سرک کشیده بود، سریع گفت:
جیا:
ـ چی شده؟! چی نوشته؟!
گوشی رو بهش نشون دادم.
جیا:
ـ اووووووه! 😏
ـ این لحنِ «یه خبر کوچولو دارم» اصلاً قابل اعتماد نیست!
آت:
ـ منم دقیقاً همین حسو دارم. 😭
همون لحظه صدای ته از پشت سرمون اومد.
ته:
ـ چی قابل اعتماد نیست؟
جیا بدون هیچ توضیحی گوشی رو جلوی صورت ته گرفت.
جیا:
ـ مامانت.
ته چند ثانیه به صفحه خیره شد.
بعد چشمهاش گرد شد.
ته:
ـ وای نه...
آت:
ـ چی شده؟!
ته:
ـ وقتی مامانم میگه «یه خبر کوچولو»، معمولاً آخرش اصلاً کوچیک نیست. 😐
جیا با خنده گفت:
جیا:
ـ پس بریم ببینیم این بار چه نقشهای کشیده! 😂
ته:
ـ تو چرا انقدر خوشحالی؟!
جیا:
ـ چون من فقط تماشاچیام. 😌🍿
هنوز داشتیم میخندیدیم که گوشی من دوباره لرزید.
نگاهم رو به صفحه دوختم.
📱 مامان ته:
«آت جان، امروز عصر قراره یه سر به رستورانی که کار میکنی بزنم.
دلم میخواد اونجا رو ببینم. 🌷»
خشکم زد.
آت:
ـ چییی؟! 😳
ته:
ـ چی گفت؟
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۷۵| خبر کوچولوی مامان ته... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
هنوز به پیام دوم مامان ته خیره شده بودم.
«راستی آت جان...
یه خبر کوچولو هم دارم. 😌🎀»
چند بار پیام رو خوندم.
آت:
ـ امیدوارم واقعاً کوچولو باشه... 😐
جیا که از کنارم سرک کشیده بود، سریع گفت:
جیا:
ـ چی شده؟! چی نوشته؟!
گوشی رو بهش نشون دادم.
جیا:
ـ اووووووه! 😏
ـ این لحنِ «یه خبر کوچولو دارم» اصلاً قابل اعتماد نیست!
آت:
ـ منم دقیقاً همین حسو دارم. 😭
همون لحظه صدای ته از پشت سرمون اومد.
ته:
ـ چی قابل اعتماد نیست؟
جیا بدون هیچ توضیحی گوشی رو جلوی صورت ته گرفت.
جیا:
ـ مامانت.
ته چند ثانیه به صفحه خیره شد.
بعد چشمهاش گرد شد.
ته:
ـ وای نه...
آت:
ـ چی شده؟!
ته:
ـ وقتی مامانم میگه «یه خبر کوچولو»، معمولاً آخرش اصلاً کوچیک نیست. 😐
جیا با خنده گفت:
جیا:
ـ پس بریم ببینیم این بار چه نقشهای کشیده! 😂
ته:
ـ تو چرا انقدر خوشحالی؟!
جیا:
ـ چون من فقط تماشاچیام. 😌🍿
هنوز داشتیم میخندیدیم که گوشی من دوباره لرزید.
نگاهم رو به صفحه دوختم.
📱 مامان ته:
«آت جان، امروز عصر قراره یه سر به رستورانی که کار میکنی بزنم.
دلم میخواد اونجا رو ببینم. 🌷»
خشکم زد.
آت:
ـ چییی؟! 😳
ته:
ـ چی گفت؟
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۶۷۰
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط