تیر برقی چوبی ام در انتهای روستا
تیر برقی چوبی ام در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جا مانده در باغی ک صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن تنها برای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا میکاشتند
پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا
آمدم خوشخط شود تکلیف شبها آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهی ام میکرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا ...
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جا مانده در باغی ک صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن تنها برای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا میکاشتند
پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا
آمدم خوشخط شود تکلیف شبها آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهی ام میکرد قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا ...
- ۲.۰k
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط