از دوباره..
( پارت اخر )part 17
نامجون:خوش اومدی
امیلی:یه خبر خوب دارم براتوننننن ...تو امتحان بورسیه کانادا قبول شدمممم
باید همین امروز با یه وکیل حرف بزنم باید کارای اداری مدارک شما هم انجام بده دیگه میتونیم بریم
کوک:هیی هی دختر داری تند میری ...منو عمو نامجون هیچ جا نمیایم
امیلی:عههه عمو کوک اذییتم نکن دیگه میدونم چمدوناتونو بستین
کوک:عههه نامجون هیونگگگ تو باز منو لو دادی؟میخواستم اذییتش کنم
نامجون:عه میخوای دخترمن رو اذییت منی ؟
وایسا ببینممم
(پررش به خونه ته ته)
ته:عزیزم ...من میخوام برم ات رو ببینم البته اگه تو موافق باشی
ات:دیگع چی؟ میخوای ببینیش که چی ..نکنه یاد اون زنت افتادییی؟ حتما قیافه امیلی شبیه مادرشه دیگه ..میخوای منو با یه بچه ولکنی ..شایدم میخوای مثلاون زنت بچمو ازم جدا کنی اخرم بدی دوستات بزرگ کنن هانننن.. اصلا میدونی چیه!من دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم حالم ازت بهم میخوره
ات پاشد و به سمت اتاق رفت و در رو محکم بست
سرم رو بین دستام گرفتم و به تاج مبا تکیه دادم
باید هرجور شده امیلی رو میدیم
چون لباسم مناسب نبود نتونستم برم پیاده روی پس رفتم توی ماشین نشستم و از خونه خارج شدم
چند خیابون پایین تر از خونمون رفتم و گوشیمو برداشتم
و شماره نامجون هیونگ رو گرفتم
(پرش به خونه نامجون)
کوک:خاببب اینم از کیکک
نامجون:اخرین کیک مونم توی کره بخوریم کع دیگه باید بریم کانادا
امیلی:واییی دل تو دلم نیستتتتت
نامجون:ج....(با صدای زنگ گوشی حرفش رو قطع کرد)
به سمت گوشی رفت و گوشی رو برداشت و با اخم به صفحه گوشی خیره شد
امیلی:هی عمو کیه؟
نامجون:هیشکی ..
به طرف اتاقم رفتم و گوشی رو جواب دادم
نامجون:بله.؟
ته:الو ..هیونگ..سلام منم تهیونگ
نامجون:چیه؟چیکار داری؟
ته:هیونگ یچیزی بهت میگم میخوام مطمعنشم که ات نمیفهمه
نامجون: چیه
ته:من میخوام امیلی رو ببینم
نامجون:هی پسر جان دست از سر این دختر بردار ..امیلی الان زندگی خوبی داره فراموشت کرده ..
و تلفن رو قطع کرد و شماره ته رو بلاک کرد شبش ماجرا رو برای کوک هم تعریف کرد
(پرش به سه ماه بعد)
الان چند روزی میشه با عمو کوک و عمو نامجون اومدیم کانادا شهر هالیفاکس من اینجا درسمو دارم ادامه میدم عمو ها هم شرکتشون رو به اینجا منتقل کردن شاید سال های دیگه عمو ها برگردن کره ولی من دیگه قرار نیست پامو اونجا بزارم چون دلم نمیخواد خاطراتم زنده شه
(ویو ته)
از اون روزی که با نامجون تماس گرفتم هیچ خبری ازشون نیست خونشونم عوض کردن با کلی سختی ادرس خونه جدیدشونو پیدا کردم
نفس عمیقی کشیدم دسته گل روبرداشتم و از ماشین پیاده شدم به سمت در رفتم و زنگ در رو فشار دادمچند لحظه ای گذشت که پیر زنی در رو باز کرد
ته:سلام خانم
پیرزن:سلام پسرم ..بفرما؟
ته: ببخشید اینجا منزل آقای کیم نامجون هستش؟
پیرزن:اوو اقای کیم ..دیر اومدی پسرجون اینا دیگع اینجا زندگی نمیکنن کلا دیگه کره نیستن به دلیل مهاجرت این خونه رو به من فروختن
ته:مهاجرت؟خودشون تنها مهاجرت کردن؟
پیرزن: ایناشو من نمیدونم پسرم فقط میدونم کلا رفتن از اینجا
ته:شما نمیدونین کجا رفتن؟
پیرزن:نه پسرم متاسفم
و در رو بست
اروم اروم به سمت ماشین راه افتاد دست گل از دستش افتاد
این بارم خوذش بود که دوباره زندگیشو خراب کرده بود
بار اول با از دست دادن ات
بار دوم با ازدواج با مادر امیلی
و بار سوم با ول کردن امیلی بخاطر ات
الان دیگه میدونست که نمیتونه هیچ وقت امیلی رو ببینه..پس سعی کرد برای آلکو پدر خوبی باشه
اون تمام تلاشش روبرای زندگی دوباره با ات کرد ولی امیلی رو از دست داد ...
(پرش به ۲۰ سال بعد)
ته سال ها سعی کرد امیلی و کوک و نامجون رو پیدا کنه ولی هیچ اثری از اونا پیدا نکرد
الکو الان ۲۵ سالشه و توی شرکت خودش کارمیکنه و حتا خونه خودش رو داره
از وضع و اوضاع ات بخوام بگم روز به روز وسواس فکریش نسبت به ته بیشتر شده و همیشه به ته شک داره
ته دیگه زندگی رو سخت نمیگیره و سعی نمیکنه روندش رو تغییر بده
ات هم با عمو هاش داره زندگیشون روتوی کانادا میکنن ات الان ۳۵ سالشه ۶ سالی میشه ازدواج کرده و اقامت کامل هالیفاکس رو گرفته
پـــــایــــــان
باید حتما این فیک رو تموم میکردم از نظر یکی از فالوورام برای پایانش استفاده کردم..ممنونم خوشگل خانمی❤️🖐
نامجون:خوش اومدی
امیلی:یه خبر خوب دارم براتوننننن ...تو امتحان بورسیه کانادا قبول شدمممم
باید همین امروز با یه وکیل حرف بزنم باید کارای اداری مدارک شما هم انجام بده دیگه میتونیم بریم
کوک:هیی هی دختر داری تند میری ...منو عمو نامجون هیچ جا نمیایم
امیلی:عههه عمو کوک اذییتم نکن دیگه میدونم چمدوناتونو بستین
کوک:عههه نامجون هیونگگگ تو باز منو لو دادی؟میخواستم اذییتش کنم
نامجون:عه میخوای دخترمن رو اذییت منی ؟
وایسا ببینممم
(پررش به خونه ته ته)
ته:عزیزم ...من میخوام برم ات رو ببینم البته اگه تو موافق باشی
ات:دیگع چی؟ میخوای ببینیش که چی ..نکنه یاد اون زنت افتادییی؟ حتما قیافه امیلی شبیه مادرشه دیگه ..میخوای منو با یه بچه ولکنی ..شایدم میخوای مثلاون زنت بچمو ازم جدا کنی اخرم بدی دوستات بزرگ کنن هانننن.. اصلا میدونی چیه!من دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم حالم ازت بهم میخوره
ات پاشد و به سمت اتاق رفت و در رو محکم بست
سرم رو بین دستام گرفتم و به تاج مبا تکیه دادم
باید هرجور شده امیلی رو میدیم
چون لباسم مناسب نبود نتونستم برم پیاده روی پس رفتم توی ماشین نشستم و از خونه خارج شدم
چند خیابون پایین تر از خونمون رفتم و گوشیمو برداشتم
و شماره نامجون هیونگ رو گرفتم
(پرش به خونه نامجون)
کوک:خاببب اینم از کیکک
نامجون:اخرین کیک مونم توی کره بخوریم کع دیگه باید بریم کانادا
امیلی:واییی دل تو دلم نیستتتتت
نامجون:ج....(با صدای زنگ گوشی حرفش رو قطع کرد)
به سمت گوشی رفت و گوشی رو برداشت و با اخم به صفحه گوشی خیره شد
امیلی:هی عمو کیه؟
نامجون:هیشکی ..
به طرف اتاقم رفتم و گوشی رو جواب دادم
نامجون:بله.؟
ته:الو ..هیونگ..سلام منم تهیونگ
نامجون:چیه؟چیکار داری؟
ته:هیونگ یچیزی بهت میگم میخوام مطمعنشم که ات نمیفهمه
نامجون: چیه
ته:من میخوام امیلی رو ببینم
نامجون:هی پسر جان دست از سر این دختر بردار ..امیلی الان زندگی خوبی داره فراموشت کرده ..
و تلفن رو قطع کرد و شماره ته رو بلاک کرد شبش ماجرا رو برای کوک هم تعریف کرد
(پرش به سه ماه بعد)
الان چند روزی میشه با عمو کوک و عمو نامجون اومدیم کانادا شهر هالیفاکس من اینجا درسمو دارم ادامه میدم عمو ها هم شرکتشون رو به اینجا منتقل کردن شاید سال های دیگه عمو ها برگردن کره ولی من دیگه قرار نیست پامو اونجا بزارم چون دلم نمیخواد خاطراتم زنده شه
(ویو ته)
از اون روزی که با نامجون تماس گرفتم هیچ خبری ازشون نیست خونشونم عوض کردن با کلی سختی ادرس خونه جدیدشونو پیدا کردم
نفس عمیقی کشیدم دسته گل روبرداشتم و از ماشین پیاده شدم به سمت در رفتم و زنگ در رو فشار دادمچند لحظه ای گذشت که پیر زنی در رو باز کرد
ته:سلام خانم
پیرزن:سلام پسرم ..بفرما؟
ته: ببخشید اینجا منزل آقای کیم نامجون هستش؟
پیرزن:اوو اقای کیم ..دیر اومدی پسرجون اینا دیگع اینجا زندگی نمیکنن کلا دیگه کره نیستن به دلیل مهاجرت این خونه رو به من فروختن
ته:مهاجرت؟خودشون تنها مهاجرت کردن؟
پیرزن: ایناشو من نمیدونم پسرم فقط میدونم کلا رفتن از اینجا
ته:شما نمیدونین کجا رفتن؟
پیرزن:نه پسرم متاسفم
و در رو بست
اروم اروم به سمت ماشین راه افتاد دست گل از دستش افتاد
این بارم خوذش بود که دوباره زندگیشو خراب کرده بود
بار اول با از دست دادن ات
بار دوم با ازدواج با مادر امیلی
و بار سوم با ول کردن امیلی بخاطر ات
الان دیگه میدونست که نمیتونه هیچ وقت امیلی رو ببینه..پس سعی کرد برای آلکو پدر خوبی باشه
اون تمام تلاشش روبرای زندگی دوباره با ات کرد ولی امیلی رو از دست داد ...
(پرش به ۲۰ سال بعد)
ته سال ها سعی کرد امیلی و کوک و نامجون رو پیدا کنه ولی هیچ اثری از اونا پیدا نکرد
الکو الان ۲۵ سالشه و توی شرکت خودش کارمیکنه و حتا خونه خودش رو داره
از وضع و اوضاع ات بخوام بگم روز به روز وسواس فکریش نسبت به ته بیشتر شده و همیشه به ته شک داره
ته دیگه زندگی رو سخت نمیگیره و سعی نمیکنه روندش رو تغییر بده
ات هم با عمو هاش داره زندگیشون روتوی کانادا میکنن ات الان ۳۵ سالشه ۶ سالی میشه ازدواج کرده و اقامت کامل هالیفاکس رو گرفته
پـــــایــــــان
باید حتما این فیک رو تموم میکردم از نظر یکی از فالوورام برای پایانش استفاده کردم..ممنونم خوشگل خانمی❤️🖐
- ۵.۸k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط