پارت ۲
پارت ۲
آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمیرسیمها؟
لیا: عزیزمممم، بلیط قطار واسه ساعت چنده؟ (با حالت کمی عصبی)
آلیا: واسه ساعت ۱۰ صبح.
لیا: خب الان ساعت چنده؟
آلیا: ۵ صبح 🙄
لیا: خب حالا گمشو برو بیرون تووووولهسگ! از ساعت ۵ صبح بیدارم کردی. پاشو پاشو، مگه شیش ماهه به دنیا اومدی؟ اه، اصلاً غلط کردم قبول کردم با تو سفر برم! 😩
آلیا: حالا یه چیز بگم، قول میدی عصبانی نشی؟ 😶
لیا: قول نمیدم، ولی حالا بگو ببینم چیه؟
آلیا: بلیط قطار واسه فرداست، نه امروز! 😅😅
لیا: ببین خودتم میدونی که من آدم عادلیم، پس اجازه میدم که خوووودت انتخاب کنی که چجوری بکشمت 😌🔪 با چاقووو یا سرنگ هوا؟ یا روش خاصی مد نظرت هست هانننن؟ 😡🤬
آلیا: باشه بابا، اصلاً نمیشه باهاش دو کلمه حرف زد. من اصلاً برای سفر بیدارت نکرده بودمت که! تو خودت اشتباه متوجه شدی. میخواستم راجب گردنبند... اصلاً ولش، تو بخواب.
لیا: باش... صبر کن ببینم! گفتی گردنبند؟ کدوم گردنبند؟
آلیا: نه دیگه، تو بخواب. منم رفتم که رفتم. بایبای! 😛
«آلیا همینو گفت و با سرعت به سمت درب خروجی رفت و از خانه لیا خارج شد و به سوی خونه خودش که درست روبهروی خونه لیا بود رفت. لیا هم پشت سر آلیا، بدون توجه به موقعیت و لباسهایی که بر تن داشت، افتاد به دنبال آلیا و به خونهاش رفت.»
ویو آلیا
امروز ساعت ۵ صبح رفتم پیش لیا تا قضیه گردنبند و اون شخص رو بهش بگم، چون تا به حال به کسی نگفته بودم. ولی انگاری خانوم خواب بوده و خوابش از رفیق چندین سالهاش مهمتره!
آخه آدم مگه ساعت ۵ صبح میخوابه؟ منم که دیدم خوابشو به من ترجیح میده، از عمد اولش رو گفتم و بقیش رو نگفتم تا سر به سرش بذارم، تا بفهمه کسی که به حرف من توجه نکنه، منم به خودش توجه نمیکنم؛ حالا هر کسی که میخواد باشه.
حالا که یادم میاد، بابام تو بچگیم همیشه به من میگفت «لیمو شیرین» و خب راستش رو هم میگفت. فقط کافیه لحظهای بهم توجه نکنی تا تبدیل به زهرمار بشم.
خلاصه، بعد از حرف فوراً از خونه لیا زدم بیرون، به سوی خونه خودم، بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم.
وقتی رفتم تو خونه، برگشتم در و ببندم، دیدم یه نفر با موهای پریشون و صورت پفکرده تو خونه هست. یکی خوابابوندم زیر گوشش، بعداً فهمیدم لیاست.
لیا: چرا زدی تو گوشم؟ 😭
آلیا: ببخشید، فکر کردم روحی چیزی هستی.
لیا: خب اشتباه فکر کردی. حالا هم بوسش کن تا خوب بشه. (با لحن کیوت صورتش رو میاره جلوی آلیا)
آلیا: احسنت که دختر کوچولوی خودمی. (بوسش میکنه)
لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند رو؟
آلیا: باشه، بیا بریم تو خونه تا بهت بگم.
«لیا شروع کرد به تعریف کردن.»
آلیا: باشه، ولی اول باید یه قولی بهم بدی...
خب رفقا، اینم از پارت دوم 🖤
من تازه شروع کردم به نوشتن و راستش هنوز اول راهم 😅
شاید این داستان هنوز خیلی دیده نشده باشه، ولی من قرار نیست به این راحتیا تسلیم بشم 😌✌🏻
اگه داستان رو دوست داشتین، با یه لایک، کامنت یا فالو کوچیک حمایتم کنین؛ همین چیزای کوچیک برای یه نویسنده تازهکار کلی انگیزهست 🥹🫶🏻
قول میدم اگه همراهیم کنین، منم تا آخرش با آلیا و لیا میام جلو... البته اگه این دوتا قبلش همدیگه رو نکشن 😂😭
حالا بریم ببینیم این گردنبند قراره چه بلایی سر آلیا بیاره... 👀🖤
آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمیرسیمها؟
لیا: عزیزمممم، بلیط قطار واسه ساعت چنده؟ (با حالت کمی عصبی)
آلیا: واسه ساعت ۱۰ صبح.
لیا: خب الان ساعت چنده؟
آلیا: ۵ صبح 🙄
لیا: خب حالا گمشو برو بیرون تووووولهسگ! از ساعت ۵ صبح بیدارم کردی. پاشو پاشو، مگه شیش ماهه به دنیا اومدی؟ اه، اصلاً غلط کردم قبول کردم با تو سفر برم! 😩
آلیا: حالا یه چیز بگم، قول میدی عصبانی نشی؟ 😶
لیا: قول نمیدم، ولی حالا بگو ببینم چیه؟
آلیا: بلیط قطار واسه فرداست، نه امروز! 😅😅
لیا: ببین خودتم میدونی که من آدم عادلیم، پس اجازه میدم که خوووودت انتخاب کنی که چجوری بکشمت 😌🔪 با چاقووو یا سرنگ هوا؟ یا روش خاصی مد نظرت هست هانننن؟ 😡🤬
آلیا: باشه بابا، اصلاً نمیشه باهاش دو کلمه حرف زد. من اصلاً برای سفر بیدارت نکرده بودمت که! تو خودت اشتباه متوجه شدی. میخواستم راجب گردنبند... اصلاً ولش، تو بخواب.
لیا: باش... صبر کن ببینم! گفتی گردنبند؟ کدوم گردنبند؟
آلیا: نه دیگه، تو بخواب. منم رفتم که رفتم. بایبای! 😛
«آلیا همینو گفت و با سرعت به سمت درب خروجی رفت و از خانه لیا خارج شد و به سوی خونه خودش که درست روبهروی خونه لیا بود رفت. لیا هم پشت سر آلیا، بدون توجه به موقعیت و لباسهایی که بر تن داشت، افتاد به دنبال آلیا و به خونهاش رفت.»
ویو آلیا
امروز ساعت ۵ صبح رفتم پیش لیا تا قضیه گردنبند و اون شخص رو بهش بگم، چون تا به حال به کسی نگفته بودم. ولی انگاری خانوم خواب بوده و خوابش از رفیق چندین سالهاش مهمتره!
آخه آدم مگه ساعت ۵ صبح میخوابه؟ منم که دیدم خوابشو به من ترجیح میده، از عمد اولش رو گفتم و بقیش رو نگفتم تا سر به سرش بذارم، تا بفهمه کسی که به حرف من توجه نکنه، منم به خودش توجه نمیکنم؛ حالا هر کسی که میخواد باشه.
حالا که یادم میاد، بابام تو بچگیم همیشه به من میگفت «لیمو شیرین» و خب راستش رو هم میگفت. فقط کافیه لحظهای بهم توجه نکنی تا تبدیل به زهرمار بشم.
خلاصه، بعد از حرف فوراً از خونه لیا زدم بیرون، به سوی خونه خودم، بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم.
وقتی رفتم تو خونه، برگشتم در و ببندم، دیدم یه نفر با موهای پریشون و صورت پفکرده تو خونه هست. یکی خوابابوندم زیر گوشش، بعداً فهمیدم لیاست.
لیا: چرا زدی تو گوشم؟ 😭
آلیا: ببخشید، فکر کردم روحی چیزی هستی.
لیا: خب اشتباه فکر کردی. حالا هم بوسش کن تا خوب بشه. (با لحن کیوت صورتش رو میاره جلوی آلیا)
آلیا: احسنت که دختر کوچولوی خودمی. (بوسش میکنه)
لیا: خب حالا میگی داستان اون گردنبند رو؟
آلیا: باشه، بیا بریم تو خونه تا بهت بگم.
«لیا شروع کرد به تعریف کردن.»
آلیا: باشه، ولی اول باید یه قولی بهم بدی...
خب رفقا، اینم از پارت دوم 🖤
من تازه شروع کردم به نوشتن و راستش هنوز اول راهم 😅
شاید این داستان هنوز خیلی دیده نشده باشه، ولی من قرار نیست به این راحتیا تسلیم بشم 😌✌🏻
اگه داستان رو دوست داشتین، با یه لایک، کامنت یا فالو کوچیک حمایتم کنین؛ همین چیزای کوچیک برای یه نویسنده تازهکار کلی انگیزهست 🥹🫶🏻
قول میدم اگه همراهیم کنین، منم تا آخرش با آلیا و لیا میام جلو... البته اگه این دوتا قبلش همدیگه رو نکشن 😂😭
حالا بریم ببینیم این گردنبند قراره چه بلایی سر آلیا بیاره... 👀🖤
- ۲۰۵
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط