forced love(p10)

جونگکوک:
سه روزی که بابا بهم فرصت داده بود گذشت، غرق در افکارم بودم که به خودم اومدم دیدم مینسو داره صدام میزنه
مینسو:کوک ..کوک...توی فکری بخاطر ا.ته هس
کوک:اره، سه روز گذشت باید کاری کنم اما نمیدونم چیکار کنم مینسو تو بگو
مینسو:شاید پدرت اینطوری گفته که مجبور بشی ازدواج کنی
کوک:فک نکنم الکی حرفیو بزنه من خوب میشناسمش ......تلفن زنگ میخوره..
الو سلام بله،چی چیشدههه مگه میشه اخه کی گفته ها!.!اقای جئون خیلی خب الان درستش میکنم هوفف
مینسو:چیشده کی بود
کوک: مدیر برنامه هام بود میگه بابا زنگ زده جلسه فردا با شرکت جدیده کنسل کرده
بخاطر همچین مسئله ای همه زحمتامون به باد رفت .....
مینسو:زنگ به پدرت بزن باهاش صحبت کن شاید راضی شد
کوک:زنگ بزنم چی بگم هااا الان میگه یا با ا.ت ازدواج کن یا هم...
مینسو:نزار اوضاع شرکت بدتر بشه این شرکت جدیده رو از دست بدیم حالا تو موافقت کن شاید به هر دلیلی جدا شدین
کوک تماس میگیره
پ:سلام پسرم حالت چطوره
کوک:سلام، انتظار دارین چطور باشم عالیم
پ:من بهت گفته بودم حالا تصمیمتو بگیر
کوک:گرفتم، با ا.ت ازدواج میکنم پدر
پ:خیلی خب عالیه فردا حتما بیا کارای شرکت هم بسپار به مینسو
کوک:چشم پدر خداحافظ
مینسو:چی شد فردا میری؟
کوک:اره باید برم فردا تو برو شرکت
مینسو :میرم توهم مراقب باش
فردا.....
ا.ت:از خواب بیدار شدم خیلی خوابیده بودم تقریبا ظهر شده بود کارامو انجام دادم و رفتم پایین مامان داشت میز نهار می چید منم رفتم نشستم مشغول خوردن بودم که بابا از سرکار اومد
رفتم بغلش کردم و گفتم سلام بابا
بابا:سلام خوشگله مننن..
چه بوی خوبی به به حسابی گشنمه
بابا نشست ومنم تند داشتم غذا میخوردم مامان بهم گفت:ارومتر بخور خفه میشی
همینطور میخوردم که بابا گفت:امروز جونگکوک میاد شب میان اینجا
ا.ت:با حرفی که زد غذا پرید تو گلوم منظورشو خوب فهمیدم که گفتم:چرا میخواین من زودتر ازدواج کنم یعنی از من دیگه خسته شدین
مامان:فداتشم این چه حرفیع بابات برا خودت فقط میگه
سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم میلی به غذا نداشتم از مامان تشکر کردم و رفتم بالا
توی اتاقم و داشتم مرتبش میکردم نگا ساعت کردم تقریبا چهار ونیم ظهر بود لباس پوشیدم و رفتم پایین داشتم کفشام می پوشیدم که بابام گفت:میخوای برسونمت
نه خودم میرم مرسی بابا جونم
بابا:زود بیا لطفا ا.ت به حرفم این یه بار گوش کن وگرنه ناراحت میشم مواظب خودت باش
ا.ت:چشم بابا فعلا
زدم بیرون و قدم های اروم برمیداشتم و به اسمون نگاه میکردم همینطور راه میرفتم و برای خودم می چرخیدموو...
دیدگاه ها (۳)

که یهو رستوران منفجر شدکوک دست ا. ت رو گرفت و آز رستوران خار...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

سرنوشت پارت (۱۲)

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

چند پارتـیــــــــــــــــ🖤ـــــــــــــوقتی باهات بد حرف می...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

سناریو🎀وقتی میری خونه مامان باباش[دوست پسرتن]مامانش:خوش اومد...

وقتی تولدت بودو..

My Boy❄

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط