....پارت نهم....

part:9

پارت ۹ — وصیت سورا

یونگی در اتاق کار را باز کرد و وارد شد.

سوهی پشت سرش وارد شد.

در آرام بسته شد.

اتاق بزرگ و تاریک بود؛ فقط نور چراغ روی میز، فضای اطراف را روشن می‌کرد.

یونگی به سمت میز رفت و ایستاد.

— بشین.

سوهی روی صندلی روبه‌روی میز نشست.

یونگی مقابلش ایستاد.

نگاهش هنوز سرد بود.

— حالا بگو این ویدئو چیه؟

سوهی چند لحظه سکوت کرد.

بعد فلش کوچکی را از داخل کیفش بیرون آورد.

روی میز گذاشت.

— اینو شش سال پیش سورا ضبط کرده.

یونگی به فلش خیره شد.

— شش سال پیش؟

سوهی سر تکان داد.

— قبل از اینکه بمیره.

چهره‌ی یونگی برای لحظه‌ای تغییر کرد.

— تو دیدیش؟

— آره.

— پس چرا آوردیش اینجا؟

سوهی آرام گفت:

— چون این ویدئو برای هر دومونه.

یونگی فلش را برداشت.

چند لحظه بین انگشت‌هایش نگه داشت.

بعد آن را به لپ‌تاپ وصل کرد.

یک فایل روی صفحه ظاهر شد.

SOHEE

یونگی به اسم فایل خیره ماند.

— مطمئنی این همونه؟

— آره.

یونگی روی فایل کلیک کرد.

تصویر سورا روی صفحه ظاهر شد.

سوهی نگاهش را پایین انداخت.

او قبلاً این ویدئو را دیده بود.

تمام حرف‌های سورا را می‌دانست.

اما یونگی برای اولین بار داشت صدای همسرش را بعد از شش سال می‌شنید.

صدای سورا در اتاق پیچید:

— سلام، سوهی...

یونگی بی‌حرکت ماند.

سورا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

— اگه این ویدئو رو می‌بینی، یعنی من دیگه نفس نمی‌کشم...

دست یونگی آرام روی میز نشست.

سوهی به او نگاه کرد.

اما چیزی نگفت.

صدای سورا ادامه پیدا کرد.

— می‌دونم شاید دیدن این ویدئو برات سخت باشه...

یونگی سرش را پایین انداخت.

بعد صدای سورا آرام‌تر شد.

— سوهی، یه خواهش ازت دارم.

یونگی دوباره به صفحه نگاه کرد.

سورا مستقیم به دوربین خیره شده بود.

— بعد از من... با یونگی ازدواج کن.

سکوت.

یونگی ناگهان لپ‌تاپ را بست.

سوهی تکان نخورد.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد سوهی آرام گفت:

— چرا بستی؟

یونگی با صدای گرفته گفت:

— کافیه.

— هنوز تموم نشده.

— گفتم کافیه!

سوهی از جا بلند شد.

— این وصیت سوراست!

یونگی با عصبانیت به او نگاه کرد.

— می‌دونم!

صدایش در اتاق پیچید.

چند ثانیه سکوت کردند.

یونگی نفس عمیقی کشید.

— چرا اون همچین چیزی خواسته؟

سوهی آرام جواب داد:

— نمی‌دونم.

— تو ویدئو رو دیدی.

— آره.

— پس چرا نمی‌دونی؟

سوهی نگاهش را پایین انداخت.

— چون سورا دلیلش رو کامل نگفت.

یونگی چیزی نگفت.

سوهی ادامه داد:

— فقط گفت به من اعتماد داره.

یونگی به صندلی تکیه داد.

دستش را روی صورتش کشید.

شش سال بود که هیچ‌کس صدای سورا را در این خانه نشنیده بود.

و حالا...

یک ویدئو کافی بود تا تمام زخم‌های قدیمی دوباره باز شوند.

سوهی فلش را برداشت.

— من برای ازدواج با تو نیومدم.

یونگی سرش را بالا آورد.

سوهی ادامه داد:

— حداقل نه به خاطر وصیتش.

یونگی با تعجب نگاهش کرد.

— پس برای چی اومدی؟

سوهی چند لحظه سکوت کرد.

— اومدم بفهمم چرا سورا منو بعد از مرگش وارد زندگی تو و یونا کرد.

یونگی چیزی نگفت.

سوهی به سمت در رفت.

اما قبل از اینکه دستگیره را بگیرد، ایستاد.

— و یه چیز دیگه...

یونگی نگاهش کرد.

سوهی آرام گفت:

— من شش سال منتظر دیدن یونا بودم.

مکث کرد.

— این بار دیگه نمی‌ذارم کسی مانعم بشه.

دستگیره را پایین آورد.

در باز شد.

و سوهی از اتاق بیرون رفت.

یونگی تنها ماند.

نگاهش روی لپ‌تاپ بسته‌شده بود.

و برای اولین بار بعد از شش سال...

با خودش فکر کرد شاید وصیت سورا فقط یک درخواست ساده نبوده.

شاید پشت آن...

رازی وجود داشت که هنوز هیچ‌کدامشان از آن خبر نداشتند.

ادامه دارد.....🌙

#فیک#رمان
دیدگاه ها (۱)

....پارت شونزهم....

فاصله یک لبخند تا جنون

فاصله یک لبخند تا جنون

سورا و رین

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 25تهیونگ هنوز به صفحه‌ی خاموش گوش...

LESSON

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟔(میخوای پارت 𝟐𝟔 رو بخونی؟ تو کامنتاس...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 11جین چند لحظه ساکت موندجین:چی گفتهجو...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:18•کیم! مرد لحظه ای ترسید و با دیدن یون...

رمان تاجی از سوءتفاهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط