فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❻
یونگی چند ثانیه به ا/ت خیره ماند.
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
— کدوم فایلها؟
ا/ت لپتاپش را روی میز گذاشت.
— همهشون.
یونگی نشست و لپتاپ را جلو کشید.
تهیونگ هم کنار او ایستاد.
ا/ت روبهرویشان نشست.
اتاق دوباره ساکت شد.
یونگی اولین فایل را باز کرد.
صدای پدر ا/ت پخش شد.
بعد فایل دوم.
سوم.
چهارم.
یونگی چیزی نمیگفت.
فقط هر کدام را جداگانه گوش میداد و زمانشان را یادداشت میکرد.
بعد یکی از فایلها را متوقف کرد.
— اینجا.
ا/ت سریع نگاهش کرد.
— چی؟
یونگی چند ثانیه به نمودار صدا خیره شد.
— این قسمت رو گوش کن.
فایل را چند ثانیه عقب برد.
صدا دوباره پخش شد.
یونگی گفت:
— اینجا تنفس قبل از جمله خیلی کوتاهه.
ا/ت آرام گفت:
— پدرم اینطوری نفس نمیکشید.
یونگی سر تکان داد.
— دقیقاً.
فایل دیگری را باز کرد.
— این یکی هم.
تهیونگ پرسید:
— یعنی مطمئنی؟
یونگی جواب داد:
— هنوز نه.
بعد چند نمونهی صوتی دیگر را کنار هم گذاشت.
— ولی هرچی بیشتر بررسی میکنم، تفاوتها بیشتر میشن.
ا/ت به صفحه نگاه میکرد.
— پس یکی صدای پدرم رو تقلید کرده.
یونگی گفت:
— احتمال زیاد.
تهیونگ پرسید:
— صدای ضبطشدهی جعلی چطور اینقدر شبیه صدای واقعی شده؟
یونگی لحظهای سکوت کرد.
— چون کسی که این کار رو کرده، صدای پدرت رو خیلی خوب میشناخته.
ا/ت آرام گفت:
— یا مدت زیادی صدای اون رو شنیده.
یونگی نگاهش کرد.
— یا به فایلهای صوتی واقعی اون دسترسی داشته.
تهیونگ چیزی نگفت.
اما نگاهش تغییر کرد.
چون یک سؤال مهمتر وجود داشت.
چه کسی؟
یونگی فایل بعدی را باز کرد.
صدای پدر ا/ت دوباره در اتاق پیچید.
اما این بار ا/ت همان لحظه گفت:
— این یکی واقعی نیست.
یونگی متوقفش کرد.
— چرا؟
— اون کلمه...
ا/ت به صفحه نگاه کرد.
— بابام هیچوقت اون کلمه رو اینطوری تلفظ نمیکرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
— مطمئنی؟
ا/ت آرام جواب داد:
— من دخترشم.
همین یک جمله کافی بود.
یونگی دوباره فایل را بررسی کرد.
بعد گفت:
— حق با توئه.
او فایل را کنار نمونهی صوتی واقعی گذاشت.
— این صدا تقلید شده.
سکوت.
ا/ت به صندلی تکیه داد.
— پس چرا کسی باید این کار رو بکنه؟
هیچکس جواب نداشت.
تا اینکه یونگی پوشهای دیگر را باز کرد.
— یه چیز دیگه هست.
روی صفحه، همان فایل واقعی ظاهر شد.
«برای دخترم»
یونگی گفت:
— این یکی رو هم بررسی کردم.
ا/ت بیاختیار جلو آمد.
— نتیجه؟
— واقعی.
تهیونگ نگاهش کرد.
یونگی ادامه داد:
— این فایل با نمونههای صوتی واقعی پدرت تطابق داره. نه فقط صدا... الگوی تنفس و مکثها هم یکیه.
ا/ت آهسته نفسش را بیرون داد.
پس حداقل یکی از چیزهایی که شنیده بود، واقعاً از پدرش بود.
تهیونگ پرسید:
— محتوای فایل چی؟
ا/ت جواب داد:
— دربارهی تو بود.
یونگی نگاهش را بین آن دو چرخاند.
ا/ت ادامه داد:
— پدرم قبل از مرگش اون رو برای من گذاشته بود. دربارهی اینکه چرا تو رو انتخاب کرده بود... و چرا میخواست از من محافظت کنی.
تهیونگ ساکت ماند.
آن فایل برای او هم اهمیت دیگری داشت.
چون برخلاف تمام پیامهای مبهم و ناشناس...
آن صدا واقعاً صدای مردی بود که دیگر زنده نبود.
مردی که زمانی تصمیم گرفته بود تهیونگ را وارد زندگی دخترش کند.
یونگی لپتاپ را بست.
— پس قضیه روشنه.
ا/ت پرسید:
— چی؟
— همهی فایلها ساختگی نیستن.
به صفحه اشاره کرد.
— بعضیها واقعاً متعلق به پدرتن.
بعد مکث کرد.
— ولی یه نفر عمداً بین فایلهای واقعی، فایلهای جعلی گذاشته.
تهیونگ آرام گفت:
— برای اینکه ما رو به کجا بکشونه؟
یونگی جواب نداد.
چند ثانیه بعد، لپتاپ دوباره روشن شد.
یک اعلان جدید.
یک فایل دریافت شد.
هر سه به صفحه نگاه کردند.
فایل هیچ نامی نداشت.
فقط یک عدد:
01
یونگی دستش را روی موس گذاشت.
ا/ت گفت:
— بازش کن.
فایل پخش شد.
صدای پدرش بود.
یا حداقل...
صدایی که کاملاً شبیه او بود.
اما این بار جمله فقط چند کلمه بود:
— اگر صدای من را شنیدی... قبل از اینکه باور کنی، خوب گوش کن.
فایل تمام شد.
یونگی بلافاصله آن را متوقف کرد.
چهرهاش جدی شد.
— این یکی هم جعلیه.
ا/ت به صفحه خیره ماند.
— پس کسی فهمیده که ما متوجه شدیم.
تهیونگ آرام گفت:
— نه.
نگاهش روی فایل بود.
— کسی میخواسته بفهمیم.
ا/ت به او نگاه کرد.
— چرا؟
تهیونگ جواب نداد.
...
یونگی چند ثانیه به ا/ت خیره ماند.
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
— کدوم فایلها؟
ا/ت لپتاپش را روی میز گذاشت.
— همهشون.
یونگی نشست و لپتاپ را جلو کشید.
تهیونگ هم کنار او ایستاد.
ا/ت روبهرویشان نشست.
اتاق دوباره ساکت شد.
یونگی اولین فایل را باز کرد.
صدای پدر ا/ت پخش شد.
بعد فایل دوم.
سوم.
چهارم.
یونگی چیزی نمیگفت.
فقط هر کدام را جداگانه گوش میداد و زمانشان را یادداشت میکرد.
بعد یکی از فایلها را متوقف کرد.
— اینجا.
ا/ت سریع نگاهش کرد.
— چی؟
یونگی چند ثانیه به نمودار صدا خیره شد.
— این قسمت رو گوش کن.
فایل را چند ثانیه عقب برد.
صدا دوباره پخش شد.
یونگی گفت:
— اینجا تنفس قبل از جمله خیلی کوتاهه.
ا/ت آرام گفت:
— پدرم اینطوری نفس نمیکشید.
یونگی سر تکان داد.
— دقیقاً.
فایل دیگری را باز کرد.
— این یکی هم.
تهیونگ پرسید:
— یعنی مطمئنی؟
یونگی جواب داد:
— هنوز نه.
بعد چند نمونهی صوتی دیگر را کنار هم گذاشت.
— ولی هرچی بیشتر بررسی میکنم، تفاوتها بیشتر میشن.
ا/ت به صفحه نگاه میکرد.
— پس یکی صدای پدرم رو تقلید کرده.
یونگی گفت:
— احتمال زیاد.
تهیونگ پرسید:
— صدای ضبطشدهی جعلی چطور اینقدر شبیه صدای واقعی شده؟
یونگی لحظهای سکوت کرد.
— چون کسی که این کار رو کرده، صدای پدرت رو خیلی خوب میشناخته.
ا/ت آرام گفت:
— یا مدت زیادی صدای اون رو شنیده.
یونگی نگاهش کرد.
— یا به فایلهای صوتی واقعی اون دسترسی داشته.
تهیونگ چیزی نگفت.
اما نگاهش تغییر کرد.
چون یک سؤال مهمتر وجود داشت.
چه کسی؟
یونگی فایل بعدی را باز کرد.
صدای پدر ا/ت دوباره در اتاق پیچید.
اما این بار ا/ت همان لحظه گفت:
— این یکی واقعی نیست.
یونگی متوقفش کرد.
— چرا؟
— اون کلمه...
ا/ت به صفحه نگاه کرد.
— بابام هیچوقت اون کلمه رو اینطوری تلفظ نمیکرد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
— مطمئنی؟
ا/ت آرام جواب داد:
— من دخترشم.
همین یک جمله کافی بود.
یونگی دوباره فایل را بررسی کرد.
بعد گفت:
— حق با توئه.
او فایل را کنار نمونهی صوتی واقعی گذاشت.
— این صدا تقلید شده.
سکوت.
ا/ت به صندلی تکیه داد.
— پس چرا کسی باید این کار رو بکنه؟
هیچکس جواب نداشت.
تا اینکه یونگی پوشهای دیگر را باز کرد.
— یه چیز دیگه هست.
روی صفحه، همان فایل واقعی ظاهر شد.
«برای دخترم»
یونگی گفت:
— این یکی رو هم بررسی کردم.
ا/ت بیاختیار جلو آمد.
— نتیجه؟
— واقعی.
تهیونگ نگاهش کرد.
یونگی ادامه داد:
— این فایل با نمونههای صوتی واقعی پدرت تطابق داره. نه فقط صدا... الگوی تنفس و مکثها هم یکیه.
ا/ت آهسته نفسش را بیرون داد.
پس حداقل یکی از چیزهایی که شنیده بود، واقعاً از پدرش بود.
تهیونگ پرسید:
— محتوای فایل چی؟
ا/ت جواب داد:
— دربارهی تو بود.
یونگی نگاهش را بین آن دو چرخاند.
ا/ت ادامه داد:
— پدرم قبل از مرگش اون رو برای من گذاشته بود. دربارهی اینکه چرا تو رو انتخاب کرده بود... و چرا میخواست از من محافظت کنی.
تهیونگ ساکت ماند.
آن فایل برای او هم اهمیت دیگری داشت.
چون برخلاف تمام پیامهای مبهم و ناشناس...
آن صدا واقعاً صدای مردی بود که دیگر زنده نبود.
مردی که زمانی تصمیم گرفته بود تهیونگ را وارد زندگی دخترش کند.
یونگی لپتاپ را بست.
— پس قضیه روشنه.
ا/ت پرسید:
— چی؟
— همهی فایلها ساختگی نیستن.
به صفحه اشاره کرد.
— بعضیها واقعاً متعلق به پدرتن.
بعد مکث کرد.
— ولی یه نفر عمداً بین فایلهای واقعی، فایلهای جعلی گذاشته.
تهیونگ آرام گفت:
— برای اینکه ما رو به کجا بکشونه؟
یونگی جواب نداد.
چند ثانیه بعد، لپتاپ دوباره روشن شد.
یک اعلان جدید.
یک فایل دریافت شد.
هر سه به صفحه نگاه کردند.
فایل هیچ نامی نداشت.
فقط یک عدد:
01
یونگی دستش را روی موس گذاشت.
ا/ت گفت:
— بازش کن.
فایل پخش شد.
صدای پدرش بود.
یا حداقل...
صدایی که کاملاً شبیه او بود.
اما این بار جمله فقط چند کلمه بود:
— اگر صدای من را شنیدی... قبل از اینکه باور کنی، خوب گوش کن.
فایل تمام شد.
یونگی بلافاصله آن را متوقف کرد.
چهرهاش جدی شد.
— این یکی هم جعلیه.
ا/ت به صفحه خیره ماند.
— پس کسی فهمیده که ما متوجه شدیم.
تهیونگ آرام گفت:
— نه.
نگاهش روی فایل بود.
— کسی میخواسته بفهمیم.
ا/ت به او نگاه کرد.
— چرا؟
تهیونگ جواب نداد.
...
- ۹.۸k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط