....پارت شونزهم....
part:16
پارت ۱۶ — چهار سال سکوت
سوهی از زیرزمین بیرون آمد.
اما ذهنش هنوز درگیر آخرین جملهی یونگی بود.
«یه حادثه بود.»
فقط همین.
نه بیشتر.
سوهی وارد سالن شد و همان لحظه چشمش به یونا افتاد.
دختر کوچولو روی مبل نشسته بود و عروسکش را در آغوش گرفته بود.
وقتی سوهی را دید، سریع از جا بلند شد.
چند قدم جلو آمد و وقتی صورت سوهی را دید، نگاهش نگران شد.
دست کوچکش را بالا آورد و به صورت سوهی اشاره کرد.
سوهی لبخند کمرنگی زد.
— چیزی نیست، یونا.
یونا قانع نشد.
آرام دست سوهی را گرفت.
سوهی نشست و او را کنار خودش کشید.
— من خوبم.
یونا سرش را روی شانهی او گذاشت.
سوهی موهایش را نوازش کرد.
اما در دلش یک سؤال بزرگتر شده بود.
چه اتفاقی برای این بچه افتاده بود؟
---
نیمهشب...
عمارت کاملاً ساکت بود.
سوهی خوابش نمیبرد.
از اتاق بیرون آمد و آرام در راهرو قدم زد.
وقتی از کنار اتاق یونا رد شد، دید در کمی باز است.
آرام وارد شد.
یونا خواب بود.
سوهی لبخند زد و پتو را رویش مرتب کرد.
همین که برگشت تا از اتاق بیرون برود، چشمش به چیزی روی میز افتاد.
یک آلبوم عکس قدیمی.
سوهی چند لحظه مردد ماند.
بعد آلبوم را برداشت.
صفحههای اول پر از عکسهای یونا بود.
یونا در یک سالگی...
یونا کنار یونگی...
یونا در باغ عمارت...
سوهی لبخند زد.
اما وقتی به صفحهی بعد رسید، ناگهان متوقف شد.
عکس یونا در دو سالگی بود.
دختر کوچولو جلوی دوربین نشسته بود و لبخند میزد.
زیر عکس نوشته شده بود:
«تولدت مبارک، یونا. دو ساله شدی.»
سوهی آرام انگشتش را روی عکس کشید.
بعد متوجه چیز عجیبی شد.
در چند عکس بعدی...
یونا دیگر لبخند نمیزد.
حتی در عکسهایی که کنار پدرش بود، صورتش کاملاً بیحالت بود.
سوهی صفحه را ورق زد.
تاریخ عکس بعدی:
چهار سال پیش.
همان سالی که یونا دو ساله بود.
سوهی زیر لب گفت:
— پس از همون موقع...
چشمش به عکس دیگری افتاد.
یونا کنار یونگی ایستاده بود.
اما این بار...
دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود.
سوهی با تعجب به عکس خیره شد.
— چرا...؟
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
سوهی سریع آلبوم را بست.
در را نگاه کرد.
صدای یونگی بود.
— یونا؟
سوهی آلبوم را سر جایش گذاشت.
یونگی وارد اتاق شد.
نگاهش اول روی یونا افتاد.
بعد روی سوهی.
— اینجا چیکار میکنی؟
سوهی آرام گفت:
— اومده بودم ببینمش.
یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد متوجه آلبوم روی میز شد.
چشمانش برای لحظهای تغییر کرد.
سوهی همان لحظه فهمید.
این عکسها برای یونگی هم مهم بودند.
یونگی آلبوم را برداشت و بست.
— برو اتاقت.
سوهی به او خیره شد.
— یونگی...
— گفتم برو.
سوهی چیزی نگفت.
فقط قبل از خروج، یک بار دیگر به یونا نگاه کرد.
دختر کوچولو هنوز خواب بود.
سوهی از اتاق بیرون رفت.
اما این بار یک چیز را با خودش داشت:
یونا چهار سال بود حرف نمیزد.
و چهار سال پیش...
اتفاقی افتاده بود که همهچیز را تغییر داده بود.
سوهی آرام در راهرو ایستاد.
— من پیدات میکنم، یونا...
نگاهش را به در اتاق انداخت.
— هر اتفاقی که اون شب افتاده باشه.
ادامه دارد......🌙
اسلاید ۲ آلبوم عکس...
#فیک#رمان
پارت ۱۶ — چهار سال سکوت
سوهی از زیرزمین بیرون آمد.
اما ذهنش هنوز درگیر آخرین جملهی یونگی بود.
«یه حادثه بود.»
فقط همین.
نه بیشتر.
سوهی وارد سالن شد و همان لحظه چشمش به یونا افتاد.
دختر کوچولو روی مبل نشسته بود و عروسکش را در آغوش گرفته بود.
وقتی سوهی را دید، سریع از جا بلند شد.
چند قدم جلو آمد و وقتی صورت سوهی را دید، نگاهش نگران شد.
دست کوچکش را بالا آورد و به صورت سوهی اشاره کرد.
سوهی لبخند کمرنگی زد.
— چیزی نیست، یونا.
یونا قانع نشد.
آرام دست سوهی را گرفت.
سوهی نشست و او را کنار خودش کشید.
— من خوبم.
یونا سرش را روی شانهی او گذاشت.
سوهی موهایش را نوازش کرد.
اما در دلش یک سؤال بزرگتر شده بود.
چه اتفاقی برای این بچه افتاده بود؟
---
نیمهشب...
عمارت کاملاً ساکت بود.
سوهی خوابش نمیبرد.
از اتاق بیرون آمد و آرام در راهرو قدم زد.
وقتی از کنار اتاق یونا رد شد، دید در کمی باز است.
آرام وارد شد.
یونا خواب بود.
سوهی لبخند زد و پتو را رویش مرتب کرد.
همین که برگشت تا از اتاق بیرون برود، چشمش به چیزی روی میز افتاد.
یک آلبوم عکس قدیمی.
سوهی چند لحظه مردد ماند.
بعد آلبوم را برداشت.
صفحههای اول پر از عکسهای یونا بود.
یونا در یک سالگی...
یونا کنار یونگی...
یونا در باغ عمارت...
سوهی لبخند زد.
اما وقتی به صفحهی بعد رسید، ناگهان متوقف شد.
عکس یونا در دو سالگی بود.
دختر کوچولو جلوی دوربین نشسته بود و لبخند میزد.
زیر عکس نوشته شده بود:
«تولدت مبارک، یونا. دو ساله شدی.»
سوهی آرام انگشتش را روی عکس کشید.
بعد متوجه چیز عجیبی شد.
در چند عکس بعدی...
یونا دیگر لبخند نمیزد.
حتی در عکسهایی که کنار پدرش بود، صورتش کاملاً بیحالت بود.
سوهی صفحه را ورق زد.
تاریخ عکس بعدی:
چهار سال پیش.
همان سالی که یونا دو ساله بود.
سوهی زیر لب گفت:
— پس از همون موقع...
چشمش به عکس دیگری افتاد.
یونا کنار یونگی ایستاده بود.
اما این بار...
دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود.
سوهی با تعجب به عکس خیره شد.
— چرا...؟
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
سوهی سریع آلبوم را بست.
در را نگاه کرد.
صدای یونگی بود.
— یونا؟
سوهی آلبوم را سر جایش گذاشت.
یونگی وارد اتاق شد.
نگاهش اول روی یونا افتاد.
بعد روی سوهی.
— اینجا چیکار میکنی؟
سوهی آرام گفت:
— اومده بودم ببینمش.
یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد متوجه آلبوم روی میز شد.
چشمانش برای لحظهای تغییر کرد.
سوهی همان لحظه فهمید.
این عکسها برای یونگی هم مهم بودند.
یونگی آلبوم را برداشت و بست.
— برو اتاقت.
سوهی به او خیره شد.
— یونگی...
— گفتم برو.
سوهی چیزی نگفت.
فقط قبل از خروج، یک بار دیگر به یونا نگاه کرد.
دختر کوچولو هنوز خواب بود.
سوهی از اتاق بیرون رفت.
اما این بار یک چیز را با خودش داشت:
یونا چهار سال بود حرف نمیزد.
و چهار سال پیش...
اتفاقی افتاده بود که همهچیز را تغییر داده بود.
سوهی آرام در راهرو ایستاد.
— من پیدات میکنم، یونا...
نگاهش را به در اتاق انداخت.
— هر اتفاقی که اون شب افتاده باشه.
ادامه دارد......🌙
اسلاید ۲ آلبوم عکس...
#فیک#رمان
- ۷.۰k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط