سناریو Jimin 18
شروع فصل دوم،،،،
حدود یک ساله که از اون جریان میگذره وکلیم ساله اخرشه و زمان انتخاب رشتش رسیده..
ات: کلیممم بیا بشیننن...
کلیم: اومدممم اومدممممم..
ات: خب کلیم.. وقتشه و اخرای امساله اگر میخوای زود تر به پایهه های بالا تر بری باید از الان انتخاب کنی
کلیم: ات.. من میدونم خیلی باهوشم ولی..
ات: هوم.؟؟
کلیم: میخوام فوتبالیست بشم من از بچگی بهش علاقه داشتم حتی او باشگاه کاپیتانم!
ات: او. این عالیه تو هر رشته ای که بخوای میتونی بری ولی خب رشته ورزش باید تو خوابگاه بمونی
کلیم: من سخنی هاشو تحمل میکنم ولی.. من نیاز به پول دارم..
ات: من بران جورش میکنم(لبخندلثه ای)تو برو به تمریناتت برس
کلیم با خداحافظی به سمت باشگاهش رفت
ات(وقتی کلیم رفت یه مدت که گذشت رفتم یه گشتو گذاری کنم،وقتی داشتم راه میرفتم یاد جیمین افتادم...
*تو خودت بهم اجازه دادی،پس وقت من هنوز تموم نشده*..وقتی این حرفو یادم افتاد یه حسه ترسی بهم دست داد..طی این یک سال همش حس میکردم یکی دنبالمه و از طرفی هم..دلم براش تنگ شده اما بابت حرفی که تو اخرین دیدارمون زدم،هنوزم عذاب وجدان دارم..چون وقتی با چشمامای مظلومش نگاهم کرد،اون لحظه باورم نمیشد مافیاست،اون کسی نبود که ادم بکشه.ولی این تتو واقعا برام عجیبه... )
جیمین:داشتم دنبال یونگی میگشتم که چشمم به یه اعلامیه خورد.. توش نوشته بود..
جیمین:زیر لب*مین یونگی خبرچین مافیا، هر اطلاعاتی که دارید، بدید.. ٠۱######
لعنتی! ار کجا فهمیدن؟ یونگی بهترین خبرچینمه..اما یه زن رو دیدم که تو کوچه دشتی داره با استرس شماره میگیره،فکر کردم منو دیده یا نیخواد راجب یونگی اطلاعی بده چون جایزشم زیاده، کسی اونجا نبود پس رفتم اونجا تا کارشو بسازم..)
ات: داشتم راه میرفتم که دیدم یکی با چاقو داره تعقیبم میکنه ترسیدمو رغتم تو یه کوچه خلوت داشتم به نیکی زنگ میزدم که با چیزی که شوکه شدم...جیمین بود.. با به تفنگ که به سمتم گرفته بود نزدیکم میشد....
حدود یک ساله که از اون جریان میگذره وکلیم ساله اخرشه و زمان انتخاب رشتش رسیده..
ات: کلیممم بیا بشیننن...
کلیم: اومدممم اومدممممم..
ات: خب کلیم.. وقتشه و اخرای امساله اگر میخوای زود تر به پایهه های بالا تر بری باید از الان انتخاب کنی
کلیم: ات.. من میدونم خیلی باهوشم ولی..
ات: هوم.؟؟
کلیم: میخوام فوتبالیست بشم من از بچگی بهش علاقه داشتم حتی او باشگاه کاپیتانم!
ات: او. این عالیه تو هر رشته ای که بخوای میتونی بری ولی خب رشته ورزش باید تو خوابگاه بمونی
کلیم: من سخنی هاشو تحمل میکنم ولی.. من نیاز به پول دارم..
ات: من بران جورش میکنم(لبخندلثه ای)تو برو به تمریناتت برس
کلیم با خداحافظی به سمت باشگاهش رفت
ات(وقتی کلیم رفت یه مدت که گذشت رفتم یه گشتو گذاری کنم،وقتی داشتم راه میرفتم یاد جیمین افتادم...
*تو خودت بهم اجازه دادی،پس وقت من هنوز تموم نشده*..وقتی این حرفو یادم افتاد یه حسه ترسی بهم دست داد..طی این یک سال همش حس میکردم یکی دنبالمه و از طرفی هم..دلم براش تنگ شده اما بابت حرفی که تو اخرین دیدارمون زدم،هنوزم عذاب وجدان دارم..چون وقتی با چشمامای مظلومش نگاهم کرد،اون لحظه باورم نمیشد مافیاست،اون کسی نبود که ادم بکشه.ولی این تتو واقعا برام عجیبه... )
جیمین:داشتم دنبال یونگی میگشتم که چشمم به یه اعلامیه خورد.. توش نوشته بود..
جیمین:زیر لب*مین یونگی خبرچین مافیا، هر اطلاعاتی که دارید، بدید.. ٠۱######
لعنتی! ار کجا فهمیدن؟ یونگی بهترین خبرچینمه..اما یه زن رو دیدم که تو کوچه دشتی داره با استرس شماره میگیره،فکر کردم منو دیده یا نیخواد راجب یونگی اطلاعی بده چون جایزشم زیاده، کسی اونجا نبود پس رفتم اونجا تا کارشو بسازم..)
ات: داشتم راه میرفتم که دیدم یکی با چاقو داره تعقیبم میکنه ترسیدمو رغتم تو یه کوچه خلوت داشتم به نیکی زنگ میزدم که با چیزی که شوکه شدم...جیمین بود.. با به تفنگ که به سمتم گرفته بود نزدیکم میشد....
- ۷.۸k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط