شروع
شروع
ات دختر ریندو بود مامانش تو یک سالگی از دست داد به علت تصادف ات الان۱۴ سالش بود باباش چون نمیخاس دیگه کسی از دست بده ات را زندانی کرده بود
ریندو انقدر رو کسی که دوستش داشت حساسیت نشون میداد خیلی زیاد
از زبان ات
تو خونه تنها بودم داشتم به فرار فکر میکردم اون ریندو لعنتی اومد
ریندو در را باز کرد*
خیلی اروم لبخند ملیح رو عصابش سر جاش بود نگاه ترستاک اما ارام به ات انداخت
ریندو با صدای خومار:سلام عزیزم
ات سلام کرد اما با صدای لرزون
ریندو:فکر فرار که به سرت نزده عزیزم؟
ات جوابی نداد
ریندو یکم عصبانی شد ولی به روی خودش نیورد
ریندو جلو اومد و ات عقب رفت
ات : چرا نمیزاری برم
ریندو سکوت عمیقی کرد
ریندو :بری؟
چرا میخای بری؟وقتی اینجا در امانی؟
با خشم ولی لبخند عجیب
ات :چه بابایی هستی که حتی خوبی بچش نمیخاد اصلا چرا زندانیم کردی(با داد)
ریندو سکوت کرد
ریندو:فک نکنم این ترز درست حرف زدن با پدرت باشه
من میرم تا وقتی میام به کارای بدت فک کن بچه جون
ات دختر ریندو بود مامانش تو یک سالگی از دست داد به علت تصادف ات الان۱۴ سالش بود باباش چون نمیخاس دیگه کسی از دست بده ات را زندانی کرده بود
ریندو انقدر رو کسی که دوستش داشت حساسیت نشون میداد خیلی زیاد
از زبان ات
تو خونه تنها بودم داشتم به فرار فکر میکردم اون ریندو لعنتی اومد
ریندو در را باز کرد*
خیلی اروم لبخند ملیح رو عصابش سر جاش بود نگاه ترستاک اما ارام به ات انداخت
ریندو با صدای خومار:سلام عزیزم
ات سلام کرد اما با صدای لرزون
ریندو:فکر فرار که به سرت نزده عزیزم؟
ات جوابی نداد
ریندو یکم عصبانی شد ولی به روی خودش نیورد
ریندو جلو اومد و ات عقب رفت
ات : چرا نمیزاری برم
ریندو سکوت عمیقی کرد
ریندو :بری؟
چرا میخای بری؟وقتی اینجا در امانی؟
با خشم ولی لبخند عجیب
ات :چه بابایی هستی که حتی خوبی بچش نمیخاد اصلا چرا زندانیم کردی(با داد)
ریندو سکوت کرد
ریندو:فک نکنم این ترز درست حرف زدن با پدرت باشه
من میرم تا وقتی میام به کارای بدت فک کن بچه جون
- ۲۷۹
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط