{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شروع

شروع
ات دختر ریندو بود مامانش تو یک سالگی از دست داد به علت تصادف ات الان۱۴ سالش بود باباش چون نمیخاس دیگه کسی از دست بده ات را زندانی کرده بود
ریندو انقدر رو کسی که دوستش داشت حساسیت نشون میداد خیلی زیاد
از زبان ات
تو خونه تنها بودم داشتم به فرار فکر میکردم اون ریندو لعنتی اومد
ریندو در را باز کرد*
خیلی اروم لبخند ملیح رو عصابش سر جاش بود نگاه ترستاک اما ارام به ات انداخت
ریندو با صدای خومار:سلام عزیزم
ات سلام کرد اما با صدای لرزون
ریندو:فکر فرار که به سرت نزده عزیزم؟
ات جوابی نداد
ریندو یکم عصبانی شد ولی به روی خودش نیورد
ریندو جلو اومد و ات عقب رفت
ات : چرا نمیزاری برم
ریندو سکوت عمیقی کرد
ریندو :بری؟
چرا میخای بری؟وقتی اینجا در امانی؟
با خشم ولی لبخند عجیب
ات :چه بابایی هستی که حتی خوبی بچش نمیخاد اصلا چرا زندانیم کردی(با داد)
ریندو سکوت کرد
ریندو:فک نکنم این ترز درست حرف زدن با پدرت باشه
من میرم تا وقتی میام به کارای بدت فک کن بچه جون
دیدگاه ها (۱۰)

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟒ات با صدای بوق یکنواخت دستگا...

چندپارتی تهیونگ

dark life = 30

عشق مافیا :)) پارت سه:ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و ر...

ا.ت هاروچیو رو دید و متوجه شد که اون قفل ها رو شکوندهاز ترس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط