بذار اون قسمت رو درست کنیم و ادامه بدیم:
بذار اون قسمت رو درست کنیم و ادامه بدیم:
𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪
پارت پنجم | «رازی که فقط دو نفر میدانستند»
ا/ت هنوز به مچ دستش نگاه میکرد.
نشان نقرهای زیر نور کم اتاق تقریباً محو به نظر میرسید.
اما خودش خوب میدانست که اگر کسی آن را ببیند...
دیگر نمیتواند خودش را یک انسان معمولی جا بزند.
در باز شد.
لیا وارد اتاق شد.
ـ باز داری به دستت نگاه میکنی؟
ا/ت سریع آستینش را پایین کشید.
ـ نه.
لیا ابرو بالا انداخت.
ـ خیلی هم «نه».
ا/ت چیزی نگفت.
لیا کنارش نشست.
ـ از دیروز یه چیزی اذیتت میکنه.
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ اگه یه راز داشته باشی که اگه بقیه بفهمن، همهچیزت عوض بشه... به کسی میگفتی؟
لیا بدون مکث گفت:
ـ نه.
ا/ت بهش نگاه کرد.
ـ چرا؟
ـ چون بعضی رازها برای گفتن نیستن.
ا/ت برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
ـ لیا...
ـ جان؟
ـ بهت اعتماد دارم.
لیا لبخند کوچیکی زد.
ا/ت آستینش رو بالا زد.
نشان نقرهای روی مچش نمایان شد.
لیا خیره ماند.
ـ این چیه؟
ا/ت خیلی آرام گفت:
ـ نشان یه پری.
سکوت.
لیا حتی پلک هم نزد.
ـ تو...
ا/ت سرش رو تکون داد.
ـ آره.
ـ یه پری؟
ـ یه پری خالص.
لیا با ناباوری به نشان نگاه کرد.
ـ ولی پریها...
ـ میدونم.
ا/ت آستینش رو پایین کشید.
ـ واسه همینه که هیچکس نباید بفهمه.
ـ چرا؟
ا/ت نگاهش رو به پنجره دوخت.
ـ چون وقتی چیزی کمیاب باشه، همه لزوماً نمیخوان ازش محافظت کنن.
لیا ساکت شد.
بعد خیلی ساده گفت:
ـ من رازت رو نگه میدارم.
ا/ت برگشت سمتش.
ـ همین؟
ـ انتظار داری جیغ بکشم؟
ا/ت خندید.
ـ یه کم.
لیا زد به شونهاش.
ـ احمق.
برای اولین بار، ا/ت احساس کرد شاید واقعاً یک نفر را پیدا کرده که لازم نیست جلویش نقش بازی کند.
حالا فقط دو نفر از حقیقت خبر داشتند.
ا/ت...
و لیا.
---
آن طرف مدرسه، در راهروی طبقهی قدیمی...
پسری با لباس مشکی کنار پنجره ایستاده بود.
سرد.
ساکت.
بیحالت.
چند نفر از کنارش رد شدند، اما حتی نگاهشان هم نکرد.
یکی از دانشآموزها گفت:
ـ هی، توی کلاس امروز اون دختر جدید رو دیدی؟
پسر فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ نه.
ـ همون انسانه.
چند ثانیه سکوت.
ـ مهم نیست.
و دوباره نگاهش را به بیرون برگرداند.
هیچکس نمیدانست چرا همیشه تنهاست.
هیچکس نمیدانست چرا هیچوقت وارد بحثها نمیشود.
و مهمتر از همه...
هیچکس نمیدانست چرا از همان روز اول، حضور ا/ت برایش عجیب بود.
اما خودش هم دلیلش را نمیدانست.
فقط یک حس مبهم.
یک حس قدیمی.
انگار چیزی را فراموش کرده بود...
چیزی که قرار نبود به این زودی به یادش بیاورد.
و ا/ت هنوز حتی اسمش را هم نمیدانست. 🖤🦋
𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪
پارت پنجم | «رازی که فقط دو نفر میدانستند»
ا/ت هنوز به مچ دستش نگاه میکرد.
نشان نقرهای زیر نور کم اتاق تقریباً محو به نظر میرسید.
اما خودش خوب میدانست که اگر کسی آن را ببیند...
دیگر نمیتواند خودش را یک انسان معمولی جا بزند.
در باز شد.
لیا وارد اتاق شد.
ـ باز داری به دستت نگاه میکنی؟
ا/ت سریع آستینش را پایین کشید.
ـ نه.
لیا ابرو بالا انداخت.
ـ خیلی هم «نه».
ا/ت چیزی نگفت.
لیا کنارش نشست.
ـ از دیروز یه چیزی اذیتت میکنه.
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ اگه یه راز داشته باشی که اگه بقیه بفهمن، همهچیزت عوض بشه... به کسی میگفتی؟
لیا بدون مکث گفت:
ـ نه.
ا/ت بهش نگاه کرد.
ـ چرا؟
ـ چون بعضی رازها برای گفتن نیستن.
ا/ت برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
ـ لیا...
ـ جان؟
ـ بهت اعتماد دارم.
لیا لبخند کوچیکی زد.
ا/ت آستینش رو بالا زد.
نشان نقرهای روی مچش نمایان شد.
لیا خیره ماند.
ـ این چیه؟
ا/ت خیلی آرام گفت:
ـ نشان یه پری.
سکوت.
لیا حتی پلک هم نزد.
ـ تو...
ا/ت سرش رو تکون داد.
ـ آره.
ـ یه پری؟
ـ یه پری خالص.
لیا با ناباوری به نشان نگاه کرد.
ـ ولی پریها...
ـ میدونم.
ا/ت آستینش رو پایین کشید.
ـ واسه همینه که هیچکس نباید بفهمه.
ـ چرا؟
ا/ت نگاهش رو به پنجره دوخت.
ـ چون وقتی چیزی کمیاب باشه، همه لزوماً نمیخوان ازش محافظت کنن.
لیا ساکت شد.
بعد خیلی ساده گفت:
ـ من رازت رو نگه میدارم.
ا/ت برگشت سمتش.
ـ همین؟
ـ انتظار داری جیغ بکشم؟
ا/ت خندید.
ـ یه کم.
لیا زد به شونهاش.
ـ احمق.
برای اولین بار، ا/ت احساس کرد شاید واقعاً یک نفر را پیدا کرده که لازم نیست جلویش نقش بازی کند.
حالا فقط دو نفر از حقیقت خبر داشتند.
ا/ت...
و لیا.
---
آن طرف مدرسه، در راهروی طبقهی قدیمی...
پسری با لباس مشکی کنار پنجره ایستاده بود.
سرد.
ساکت.
بیحالت.
چند نفر از کنارش رد شدند، اما حتی نگاهشان هم نکرد.
یکی از دانشآموزها گفت:
ـ هی، توی کلاس امروز اون دختر جدید رو دیدی؟
پسر فقط نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ نه.
ـ همون انسانه.
چند ثانیه سکوت.
ـ مهم نیست.
و دوباره نگاهش را به بیرون برگرداند.
هیچکس نمیدانست چرا همیشه تنهاست.
هیچکس نمیدانست چرا هیچوقت وارد بحثها نمیشود.
و مهمتر از همه...
هیچکس نمیدانست چرا از همان روز اول، حضور ا/ت برایش عجیب بود.
اما خودش هم دلیلش را نمیدانست.
فقط یک حس مبهم.
یک حس قدیمی.
انگار چیزی را فراموش کرده بود...
چیزی که قرار نبود به این زودی به یادش بیاورد.
و ا/ت هنوز حتی اسمش را هم نمیدانست. 🖤🦋
- ۲.۷k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط