معامله
معامله
p2
سه روز بعد، کاروان خاندان کیم مقابل عمارت جئون توقف کرد.
جونگکوک از پشت پنجره نگاه میکرد.
اولین چیزی که دید، مردی بلندقد بود که از کالسکه پایین آمد.
لباس مشکی بلند.
موهای مرتب.
نگاهی سرد.
و چشمهایی عسلی که حتی از فاصلهی دور هم بیاحساس به نظر میرسیدند.
تهیونگ.
وقتی وارد تالار شد، فضا برای چند ثانیه سنگین شد.
رایحهی ودکا در هوا پیچید.
جونگکوک ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
و سپس رایحهی خودش، بوی ظریف شکوفههای گیلاس، در هوا پخش شد.
چشمهای تهیونگ برای نخستین بار تغییر کرد.
فقط برای یک لحظه.
اما جونگکوک دید.
تهیونگ مستقیم به او نگاه کرد.
سپس آرام گفت:
«پس تویی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«من؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«امگایی که قرار شده با من ازدواج کنه.»
جونگکوک با لحن شیطنتآمیزی که سالها پنهانش کرده بود، لبخند زد.
«فکر میکردم حداقل قبل از ازدواج اسمم رو یاد بگیری.»
چشمهای تهیونگ باریک شد.
سکوت سنگینی تالار را گرفت.
اما برخلاف انتظار همه، گوشهی لب تهیونگ کمی بالا رفت.
«جونگکوک.»
اسمش را آرام گفت.
بعد نزدیکتر شد.
«حالا بهتر شد؟»
جونگکوک برای اولین بار در مدتها احساس کرد قلبش کمی تندتر میزند.
اما هنوز نمیدانست مردی که روبهرویش ایستاده، خودش هم رازهایی دارد.
رازهایی دربارهی پدرش.
رازهایی دربارهی مادرش.
و مهمتر از همه...
راز اینکه تهیونگ دو سال پیش برای رسیدن به قدرت، پدر خودش را کشته بود.
مردی که تهیونگ از او متنفر بود.
در مقابل، مادرش تنها کسی بود که تهیونگ واقعاً میپرستید.
و حالا، برای نخستین بار، چیزی در جونگکوک وجود داشت که تهیونگ نمیتوانست نادیده بگیرد.
رایحهی شکوفهی گیلاس.
رایحهای که عجیبتر از هر چیزی، خاطرهی مادرش را در ذهن او زنده میکرد
p2
سه روز بعد، کاروان خاندان کیم مقابل عمارت جئون توقف کرد.
جونگکوک از پشت پنجره نگاه میکرد.
اولین چیزی که دید، مردی بلندقد بود که از کالسکه پایین آمد.
لباس مشکی بلند.
موهای مرتب.
نگاهی سرد.
و چشمهایی عسلی که حتی از فاصلهی دور هم بیاحساس به نظر میرسیدند.
تهیونگ.
وقتی وارد تالار شد، فضا برای چند ثانیه سنگین شد.
رایحهی ودکا در هوا پیچید.
جونگکوک ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
و سپس رایحهی خودش، بوی ظریف شکوفههای گیلاس، در هوا پخش شد.
چشمهای تهیونگ برای نخستین بار تغییر کرد.
فقط برای یک لحظه.
اما جونگکوک دید.
تهیونگ مستقیم به او نگاه کرد.
سپس آرام گفت:
«پس تویی.»
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
«من؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
«امگایی که قرار شده با من ازدواج کنه.»
جونگکوک با لحن شیطنتآمیزی که سالها پنهانش کرده بود، لبخند زد.
«فکر میکردم حداقل قبل از ازدواج اسمم رو یاد بگیری.»
چشمهای تهیونگ باریک شد.
سکوت سنگینی تالار را گرفت.
اما برخلاف انتظار همه، گوشهی لب تهیونگ کمی بالا رفت.
«جونگکوک.»
اسمش را آرام گفت.
بعد نزدیکتر شد.
«حالا بهتر شد؟»
جونگکوک برای اولین بار در مدتها احساس کرد قلبش کمی تندتر میزند.
اما هنوز نمیدانست مردی که روبهرویش ایستاده، خودش هم رازهایی دارد.
رازهایی دربارهی پدرش.
رازهایی دربارهی مادرش.
و مهمتر از همه...
راز اینکه تهیونگ دو سال پیش برای رسیدن به قدرت، پدر خودش را کشته بود.
مردی که تهیونگ از او متنفر بود.
در مقابل، مادرش تنها کسی بود که تهیونگ واقعاً میپرستید.
و حالا، برای نخستین بار، چیزی در جونگکوک وجود داشت که تهیونگ نمیتوانست نادیده بگیرد.
رایحهی شکوفهی گیلاس.
رایحهای که عجیبتر از هر چیزی، خاطرهی مادرش را در ذهن او زنده میکرد
- ۶.۵k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط