{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم | حقیقت

پارت نهم | حقیقت

ات پرونده را روی میز گذاشت.

دست‌هایش می‌لرزید.

«بازش کن.»

جونگ‌کوک چند ثانیه به جلد خیره ماند.

بعد پرونده را باز کرد.

صفحه‌ی اول...

عکس پدر ات.

صفحه‌ی دوم...

عکس مادر جونگ‌کوک.

و بعد، سندی که هر دویشان را شوکه کرد.

جونگ‌کوک آرام خواند:

«ازدواج بین دو خانواده، بیست سال پیش برنامه‌ریزی شده بود.»

ات با ناباوری گفت:

«چی؟»

جونگ‌کوک ادامه داد:

«پدر من و پدر تو... قبل از مرگ مادرم توافق کرده بودن که اگر اتفاقی برای هرکدومشون افتاد، بچه‌هاشون با هم ازدواج کنن.»

ات به او خیره شد.

«پس این ازدواج...»

«از سال‌ها قبل برنامه‌ریزی شده بود.»

ات اشک‌هایش را پاک کرد.

«ولی چرا؟»

جونگ‌کوک صفحه‌ی بعد را ورق زد.

آن‌جا نامه‌ای بود که دست‌خط مادرش روی آن دیده می‌شد.

چند خط بیشتر نبود.

اما همه‌چیز را تغییر داد.

مادرش نوشته بود:

«اگر روزی من نبودم، حقیقت را پیدا کنید. دشمن واقعی هیچ‌کدام از این دو خانواده نیستند.»

جونگ‌کوک خشکش زد.

«دشمن واقعی...»

ات آرام گفت:

«پس پدرت هم فقط یه مهره بوده؟»

جونگ‌کوک جواب نداد.

صفحه‌ی آخر را باز کرد.

نامی آنجا نوشته شده بود.

نام مردی که سال‌ها مشاور هر دو خانواده بود.

مردی که از همان ابتدا جنگ بینشان را کنترل می‌کرد.

جونگ‌کوک با خشم گفت:

«همه‌ی این سال‌ها...»

ات دستش را روی دست او گذاشت.

«تمومش می‌کنیم.»

جونگ‌کوک به او نگاه کرد.

«با هم؟»

ات لبخند زد.

«با هم.»

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

این بار نه از روی اجبار.

نه برای محافظت.

بلکه چون خودش می‌خواست.

«ات...»

«هوم؟»

«فکر کنم دیگه نمی‌تونم وانمود کنم.»

ات لبخندش لرزید.

«به چی؟»

جونگ‌کوک آرام گفت:

«اینکه عاشقت نشدم.»

چشم‌های ات پر از اشک شد.

«بالاخره گفتی.»

جونگ‌کوک خندید.

«تو از اول می‌دونستی؟»

«تقریباً.»

«اعصابم رو خرد می‌کنی.»

ات با خنده گفت:

«ولی عاشقمی.»

جونگ‌کوک نزدیک‌تر شد.

«متأسفانه.»

ات آرام پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.

«منم متأسفانه.»

اما درست همان لحظه...

چراغ‌های عمارت خاموش شدند.

صدای مردی از بلندگو پخش شد:

«خوشحالم که بالاخره حقیقت رو فهمیدید.»

جونگ‌کوک فوراً اسلحه‌اش را برداشت.

ات دستش را گرفت.

صدا دوباره گفت:

«اما برای فهمیدن حقیقت، کمی دیر کردید.»

صفحه‌ی آخر پرونده ناگهان روشن شد.

عکسی از خانه‌ی خانواده‌ی ات روی صفحه ظاهر شد.

و زیر آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«بازی هنوز تمام نشده.»
دیدگاه ها (۰)

پارت دهم | پایان بازیصدای آن مرد هنوز در عمارت می‌پیچید.«باز...

این رمان هم به اتمام رسید امیدوارم ازش لذت برده باشید 🖤⛓️🔥

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

پارت ششم | خط قرمزاز آن روز به بعد، رفتار جونگ‌کوک تغییر کرد...

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط