رمان سوکوکو 77
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 77:
اوردمش بیرون و با چیزی که روش نوشته بود شوکه شدم
~برای: ناکاهارا چویا..
هوی چیبیی..تولدت مبارک..
18/آوریل/2025
'دازای'~
+ این..همون شبه که میخواستیم بریم کافه
دستمو زدم تو سرم
+ من اونشب...
بغض گلومو گرفت
با تردید جعبه رو باز کردم
شراب گرون قیمتی که خیلی دوسش داشتم با دو تا بلیت سینما
چند دقیقه همونجا نشستم و به جعبه خیره شده بودم
نمیدونستم چجوری برگردم خونه و بهش نگاه کنم
«ویو دازای»
از جام به سختی بلند شدم و رفتم سمت وسایلم تا یه قرص دیگه بخورم
همینطور تلو تلو میخوردم تا رسیدم بهش
خواستم قرصو بردارم که چویا اومد داخل
رفتم سمتش و سعی کردم خودمو خوب نشون بدم..هرچند عرقی که از سر و صورتم میچکید همه چیزو لو میداد
دازای: ک..کتابو اوردی
چشماش میلرزید
چند لحظه زل زد بهم و گفت: اره..کتابو اوردم..دازای..باید یچیزی بهت بگم..
مکث کوتاهی کرد و خواست ادامه بده ولی دیگه نتونستم خودمو نگه دارم
سرمو انداختم پایین و محکم نفسمو بیرون میدادم
چویا حرفشو نیمه کاره ول کرد و فوری اومد کنارم
- هی..خوبی؟
نمیتونستم جوابی بدم
گلوم بدجوری درد میکرد
با علامت دستم بهش نشون دادم که حالم خوبه و یه جا نشستم
«ویو چویا»
+ اره..کتابو اوردم..دازای..باید یچیزی بهت بگم
مکث کردم
اینبار دیگه باید بهش میگفتم که دوسش دارم ولی یدفعه حالش بد شد
به سختی یه جا نشست و منم رفتم یه لیوان اب براش اوردم
دستاش میلرزید و نمیتونست ازم بگیرتش
لیوانو بردم کنار دهنش
+ بیا..نمیخواد بگیریش من نگهش داشتم
دو تا قطره اشو خورد و یهو شروع کرد به سرفه کردن
دستشو جلو دهنش گذاشته بود و محکم سرفه میکرد
نمیدونستم باید چیکار کنم..فقط با نگرانی بهش زل زده بودم
سرفش تموم شد ولی هنوز دستشو رو دهنش نگه داشته بود
با دستام کنار زدمش
لب و دهنش خونی بود
همه تنم لرزید
+ تو..چت شده؟ چند وقته اینطوری شدی؟ ها؟؟
یه دستمال برداشت و دست و صورتشو باهاش پاک کرد
بعدم خندید
- چ..چیزی نیست..هیچیم نیست..
+ یعنی چی؟ معلوم هست چی داری میگی؟ چت شده؟؟
بلند شد
دیگه هیچی نگفت و فقط میلرزید ولی هنوز لبخند زده بود
چویا: دازای بهت گفتم...
یدفعه افتاد تو بغلم
تا چند لحظه به یه جا شده بودم و هیچ واکنشی نمیتونستم نشون بدم
دستامو دورش حلقه کردم و نگهش داشتم
+ اخه تو.. چت شده...
اوردمش بیرون و با چیزی که روش نوشته بود شوکه شدم
~برای: ناکاهارا چویا..
هوی چیبیی..تولدت مبارک..
18/آوریل/2025
'دازای'~
+ این..همون شبه که میخواستیم بریم کافه
دستمو زدم تو سرم
+ من اونشب...
بغض گلومو گرفت
با تردید جعبه رو باز کردم
شراب گرون قیمتی که خیلی دوسش داشتم با دو تا بلیت سینما
چند دقیقه همونجا نشستم و به جعبه خیره شده بودم
نمیدونستم چجوری برگردم خونه و بهش نگاه کنم
«ویو دازای»
از جام به سختی بلند شدم و رفتم سمت وسایلم تا یه قرص دیگه بخورم
همینطور تلو تلو میخوردم تا رسیدم بهش
خواستم قرصو بردارم که چویا اومد داخل
رفتم سمتش و سعی کردم خودمو خوب نشون بدم..هرچند عرقی که از سر و صورتم میچکید همه چیزو لو میداد
دازای: ک..کتابو اوردی
چشماش میلرزید
چند لحظه زل زد بهم و گفت: اره..کتابو اوردم..دازای..باید یچیزی بهت بگم..
مکث کوتاهی کرد و خواست ادامه بده ولی دیگه نتونستم خودمو نگه دارم
سرمو انداختم پایین و محکم نفسمو بیرون میدادم
چویا حرفشو نیمه کاره ول کرد و فوری اومد کنارم
- هی..خوبی؟
نمیتونستم جوابی بدم
گلوم بدجوری درد میکرد
با علامت دستم بهش نشون دادم که حالم خوبه و یه جا نشستم
«ویو چویا»
+ اره..کتابو اوردم..دازای..باید یچیزی بهت بگم
مکث کردم
اینبار دیگه باید بهش میگفتم که دوسش دارم ولی یدفعه حالش بد شد
به سختی یه جا نشست و منم رفتم یه لیوان اب براش اوردم
دستاش میلرزید و نمیتونست ازم بگیرتش
لیوانو بردم کنار دهنش
+ بیا..نمیخواد بگیریش من نگهش داشتم
دو تا قطره اشو خورد و یهو شروع کرد به سرفه کردن
دستشو جلو دهنش گذاشته بود و محکم سرفه میکرد
نمیدونستم باید چیکار کنم..فقط با نگرانی بهش زل زده بودم
سرفش تموم شد ولی هنوز دستشو رو دهنش نگه داشته بود
با دستام کنار زدمش
لب و دهنش خونی بود
همه تنم لرزید
+ تو..چت شده؟ چند وقته اینطوری شدی؟ ها؟؟
یه دستمال برداشت و دست و صورتشو باهاش پاک کرد
بعدم خندید
- چ..چیزی نیست..هیچیم نیست..
+ یعنی چی؟ معلوم هست چی داری میگی؟ چت شده؟؟
بلند شد
دیگه هیچی نگفت و فقط میلرزید ولی هنوز لبخند زده بود
چویا: دازای بهت گفتم...
یدفعه افتاد تو بغلم
تا چند لحظه به یه جا شده بودم و هیچ واکنشی نمیتونستم نشون بدم
دستامو دورش حلقه کردم و نگهش داشتم
+ اخه تو.. چت شده...
- ۲۱.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط