رمان غریبه کوچولو
پارت۱۵
.
و بدون هیچ حرف و توضیح دیگه ای گورشو گم کرد بیرون..
چند دقیقه هم از رفتن ابوصفیان نگذشته بود ک در با چند تقه باز شد و با قیافه ی نگران لینی روبرو شدم.
سریع درو پشت سرش بست،معلوم بود حسابی دوییده ک اینجوری نفس نفس میزد..
ولی چرا؟
چس شده؟
حتما خبر مهمی داره ک بخاطرش اینقدر ب هم ریخته!
لینی:س...سی..دنی....سیدنی
کلافه و پر استرس گفتم
سیدنی:چیشده؟لینی مثل آدم حرف بزن ببینم چته؟
ی نفس گرفت تا حالش جا بیاد ک گمونم تاثیر گذارم نبود...
لینی:باید..باید نقشه فرارتو کنسل...کنی!
سیدنی:چرا؟چیشده؟
لینی:ابوصفیان فروختت ب ی مافیای دیگه..
با چیزی ک گفت خشکم زد..
وایی خدای من...چ غلطی بکنم؟!
سیدنی:اون گو.ه خورده ک برا من تصمیم میگیره..همین الان باید از اینجا برم.
ب سمت در پا تند کردن ک لینی محکم بهم چسبید
لینی:سیدنی خودتو بیچاره نکن...نمیشه..الان اصلا تصمیم خوبی نیست!
ب حال زارش توجهی نکردم و از اتاق زدم بیرون
از شدت استرس سرم گیج میره.
هین فرار کردن فهمیدم ک لباسم تعریفی نداره و چیزی نیست ک راحت باشم پیش کسی بپوشم...
آخ آخ سیدنی از دست تو!!!
اینقد قایم شدم و دوییدم ک ب ی قسمت بمبست باغچه توی حیاط امارت رسیدم و خشبختانه ازش رد شم بعدش دیگه فقط آزادیه!
دلهره ی بدی داره سینمو چنگ میزنه...
پامو گذاشتم رو بریدگی های دیوار روبروییم و خودمو بزور میکشیدم بالا ک محکم با سر خوردم زمین...
دلم فقط غر زدن و گریه میخواست!
با تمام زورم باز بلند شدم و چسبیدم ب دیوار و ی پامو آویزونش کرد ک یهویی ی دستی برام قلاب گرفت گذاشت زیر اون یکی پام
با تعجب و ترس ب طرف نگاه کردم ک همون پسره ی عجیبو دیدم،همون ک یهو اومد تو اتاقم...یا ب اصطلاح فرشته ی نجاتم!
رو دیوار مثل مارمولکا خشکم زده بود و زل زده بودم بهش ک با حرفی ک زد منو از خواب فکرام بیدار کرد..
پسره:میخوای تا فردا همینجا بچسبی؟
اون یکی پامم گذاشتم رو قلاب دستاش و از دیوار بالا رفتم و خودشم با ی حرکت پرید اینور دیوار.
پسره:بدو بریم!
سیدنی:کجا؟!
ی دقیقه وایساد و کلافه نگاهم کرد
پسره:شما جای بهتری رو بعد فرار سراغ داری؟
آره متاسفانه موافق بودم باهاش و بی حرف کنارش دوییدم...
تازه نفسمون گرم شده بود ک ی ماشین مشکی BMW جلومون وایساد و این پسره از دستم گرفت و با تمام سرعت سوار ماشین شدیم..در ک بسته شد،ماشین بلافاصله حرکت کرد و هردوتامون بد جور نفس نفس میزدیم!
من هنوزم نمیدونم چرا این پسره تا این حد ریسک کرد و کمکم میکنه!
بین نفس نفس زدناش منم از فرصت استفاده کردم و با چشام تا جایی ک میتونستم آنالیزش کردم.
چشمای خمار و مشکی
زاویه فکش
موهای نیمه بلندش ک با دوییدن شلخته شده بود
لب و بینی ب اندازش
وایی همه چیزش عالیه!
از صورتش گرفته تا بدن چارشونه ی گندش...
دستای رگ دارش خداست و حتی با وجود اینکه نشسته معلومه ک چقد رو بدنش کار کرده!
(باید این خصوصیاتو بزنم تو دیوار یکی واس خودم پیدا کنم😂)
همینطور محو نگاه کردن بهش شده بودم ک گفت
آرلو:چته؟
سیدنی:دارم فکر میکنم!
نیشخندی زد و
آرلو:یعنی اینقد خوبم ک میخوای فکر کنی اینجوری ب من زل میزنی؟
گیج نگاهش میکردم و بعد از چند صدم ثانیه لب زدم
سیدنی:خودشیفته!
زد زیر خنده و منم بی توجه بی خنده ای ک می کرد صورتمو کردم سمت شیشه ی ماشینی ک اینقدر دودی بود چیزی ازش معلوم نمیشد.
با کنجکاوی سکوتو شکستم
سیدنی:تو نگران نیستی اون مردیکه خرفت بیوفته ب جونت؟ابوصفیانو میگم!
سری ب نشانه ی میدونم تکون داد و با ی نیشخند خیلی عجیب گفت
آرلو:اون کاری نمیتونه کنه!
از شدت مطمئن بودنش کلافه شدم
سیدنی:از کجا اینقدر مطمئنی؟قرار بود همین امشب منو بده ب ی عو.ضی کثاف.ت خرفته دیگه!
ی نگاه پر معنی بهم کرد و بعد با همون نیشخند همیشگیش گفت
آرلو:خب شاید بخاطر این که من همون عوض.ی کثا.فت خرفتیم ک تورو از ابوصفیان خریده!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
به قول ی دوستی خواندن رمان بدون لایک و کامنت حرام است😂🤲
بچه ها ی سوال دارم>>>>>
صحنه های +18رو بنویسم یا نه؟
تو کامنتا بگید
.
و بدون هیچ حرف و توضیح دیگه ای گورشو گم کرد بیرون..
چند دقیقه هم از رفتن ابوصفیان نگذشته بود ک در با چند تقه باز شد و با قیافه ی نگران لینی روبرو شدم.
سریع درو پشت سرش بست،معلوم بود حسابی دوییده ک اینجوری نفس نفس میزد..
ولی چرا؟
چس شده؟
حتما خبر مهمی داره ک بخاطرش اینقدر ب هم ریخته!
لینی:س...سی..دنی....سیدنی
کلافه و پر استرس گفتم
سیدنی:چیشده؟لینی مثل آدم حرف بزن ببینم چته؟
ی نفس گرفت تا حالش جا بیاد ک گمونم تاثیر گذارم نبود...
لینی:باید..باید نقشه فرارتو کنسل...کنی!
سیدنی:چرا؟چیشده؟
لینی:ابوصفیان فروختت ب ی مافیای دیگه..
با چیزی ک گفت خشکم زد..
وایی خدای من...چ غلطی بکنم؟!
سیدنی:اون گو.ه خورده ک برا من تصمیم میگیره..همین الان باید از اینجا برم.
ب سمت در پا تند کردن ک لینی محکم بهم چسبید
لینی:سیدنی خودتو بیچاره نکن...نمیشه..الان اصلا تصمیم خوبی نیست!
ب حال زارش توجهی نکردم و از اتاق زدم بیرون
از شدت استرس سرم گیج میره.
هین فرار کردن فهمیدم ک لباسم تعریفی نداره و چیزی نیست ک راحت باشم پیش کسی بپوشم...
آخ آخ سیدنی از دست تو!!!
اینقد قایم شدم و دوییدم ک ب ی قسمت بمبست باغچه توی حیاط امارت رسیدم و خشبختانه ازش رد شم بعدش دیگه فقط آزادیه!
دلهره ی بدی داره سینمو چنگ میزنه...
پامو گذاشتم رو بریدگی های دیوار روبروییم و خودمو بزور میکشیدم بالا ک محکم با سر خوردم زمین...
دلم فقط غر زدن و گریه میخواست!
با تمام زورم باز بلند شدم و چسبیدم ب دیوار و ی پامو آویزونش کرد ک یهویی ی دستی برام قلاب گرفت گذاشت زیر اون یکی پام
با تعجب و ترس ب طرف نگاه کردم ک همون پسره ی عجیبو دیدم،همون ک یهو اومد تو اتاقم...یا ب اصطلاح فرشته ی نجاتم!
رو دیوار مثل مارمولکا خشکم زده بود و زل زده بودم بهش ک با حرفی ک زد منو از خواب فکرام بیدار کرد..
پسره:میخوای تا فردا همینجا بچسبی؟
اون یکی پامم گذاشتم رو قلاب دستاش و از دیوار بالا رفتم و خودشم با ی حرکت پرید اینور دیوار.
پسره:بدو بریم!
سیدنی:کجا؟!
ی دقیقه وایساد و کلافه نگاهم کرد
پسره:شما جای بهتری رو بعد فرار سراغ داری؟
آره متاسفانه موافق بودم باهاش و بی حرف کنارش دوییدم...
تازه نفسمون گرم شده بود ک ی ماشین مشکی BMW جلومون وایساد و این پسره از دستم گرفت و با تمام سرعت سوار ماشین شدیم..در ک بسته شد،ماشین بلافاصله حرکت کرد و هردوتامون بد جور نفس نفس میزدیم!
من هنوزم نمیدونم چرا این پسره تا این حد ریسک کرد و کمکم میکنه!
بین نفس نفس زدناش منم از فرصت استفاده کردم و با چشام تا جایی ک میتونستم آنالیزش کردم.
چشمای خمار و مشکی
زاویه فکش
موهای نیمه بلندش ک با دوییدن شلخته شده بود
لب و بینی ب اندازش
وایی همه چیزش عالیه!
از صورتش گرفته تا بدن چارشونه ی گندش...
دستای رگ دارش خداست و حتی با وجود اینکه نشسته معلومه ک چقد رو بدنش کار کرده!
(باید این خصوصیاتو بزنم تو دیوار یکی واس خودم پیدا کنم😂)
همینطور محو نگاه کردن بهش شده بودم ک گفت
آرلو:چته؟
سیدنی:دارم فکر میکنم!
نیشخندی زد و
آرلو:یعنی اینقد خوبم ک میخوای فکر کنی اینجوری ب من زل میزنی؟
گیج نگاهش میکردم و بعد از چند صدم ثانیه لب زدم
سیدنی:خودشیفته!
زد زیر خنده و منم بی توجه بی خنده ای ک می کرد صورتمو کردم سمت شیشه ی ماشینی ک اینقدر دودی بود چیزی ازش معلوم نمیشد.
با کنجکاوی سکوتو شکستم
سیدنی:تو نگران نیستی اون مردیکه خرفت بیوفته ب جونت؟ابوصفیانو میگم!
سری ب نشانه ی میدونم تکون داد و با ی نیشخند خیلی عجیب گفت
آرلو:اون کاری نمیتونه کنه!
از شدت مطمئن بودنش کلافه شدم
سیدنی:از کجا اینقدر مطمئنی؟قرار بود همین امشب منو بده ب ی عو.ضی کثاف.ت خرفته دیگه!
ی نگاه پر معنی بهم کرد و بعد با همون نیشخند همیشگیش گفت
آرلو:خب شاید بخاطر این که من همون عوض.ی کثا.فت خرفتیم ک تورو از ابوصفیان خریده!
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
○○○○○○○○○○○○○○○○○○○
به قول ی دوستی خواندن رمان بدون لایک و کامنت حرام است😂🤲
بچه ها ی سوال دارم>>>>>
صحنه های +18رو بنویسم یا نه؟
تو کامنتا بگید
- ۱.۹k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط