انتقام
پارت5
دکتر : من معاینش کردم ولی به آزمایشات نیاز داره که ولی بازم فکر نکنم بتونه کمکی بکنه باید ببینیم کی بیدار میشه تا از خودش بپرسیم ولی معلوم نیست کی
یقشو گرفتم و داد زدم
جونگ کوک : یعنی چی مگه تو دکتر نیستی
دکتر : آقای جئون کاری از من بر نمیاد
جونگ کوک: جین این مرتیکه رو ببر و زندانیش کن خدا خدا کن بیدار بشه اگر نه تو هم دیگه اینجا نیستی
رفتم نشستم روی کاناپه و سرمو با دستام گرفتم
ویو تهیونگ
تا به حال کوک برا یه دشمن اینجوری عصبانی نشده بود برام عجیبه
ویو آت
چشمامو باز کردم که دیدم رو یه تخت توی یه اتاقم دورو برو نگاه کردم خواستم بلندشم که درد قلبم شروع شدو قدرت بلند شدند ازم گرفت و دوباره دراز کشیدم
ویو جونگ کوک
حس کردم یه چیزی روی تخت تکون خورد وقتی نگاه کردم دیدم آت چشماشو باز کرده رفتم بالای سرش خیلی ترسیده بودم ولی خودمو ریلکس و بی تفاوت نشون دادم و رفتم اونجا
ویو آت
فکر کردم نجات پیدا کردم ولی وقتی اون پسره رو دیدم فهمیدم نه هیچکی برای نجاتم نیومده گفتم دیگه نمیتونستم بغضمو نگه دارم ولی بازم نگهش داشتم هر چند برای قلبم بد بود ولی نه نباید گریه کنم با بی حالی ولی محکم گفتم
آت : ولم کن
جونگ کوک : آااا نه هنوز زوده با اون کاری که کردی هنوز تنبیه نشدی
داد زدم
آت :ولم کن عوضیی
جونگ کوک : خفه شو (با داد )
آت قلبم دوباره شبیه اون موقع شده بود باید قرصامو بخورم اگه نه این میفهمه اگه بگمم چه قرصی هم میفهمه
سری بلند شدم قلبم خیلی درد میکرد اون پسره هی داد میزد و اسمو صدا میکرد چشمام سیاهی میرفت ولی چرا خوب نشد معمولا بعد قش کردن خوب میشد شاید به خاطر اون همه استرس که حتی الآنم دارمه رسیدم به درو سریع بازش کردم تا خواستم برم بیرون سرم گیج خورد و افتادم زمین ولی زود بلند شدم سرم گیج میخورد ولی رفتم بیرون به پله ها رسیدم با کلی زحمت خودمو رسوندم پایین اون پسره هم باهام نیومد خیلی استرس گرفتم قلبم از قبل تند تر شده بود اگه حالم بد بشه دیگه فکر نکنم بیدار بشم رسیدم به در اصلی سالن داشتم میومدم بیرون که...
دکتر : من معاینش کردم ولی به آزمایشات نیاز داره که ولی بازم فکر نکنم بتونه کمکی بکنه باید ببینیم کی بیدار میشه تا از خودش بپرسیم ولی معلوم نیست کی
یقشو گرفتم و داد زدم
جونگ کوک : یعنی چی مگه تو دکتر نیستی
دکتر : آقای جئون کاری از من بر نمیاد
جونگ کوک: جین این مرتیکه رو ببر و زندانیش کن خدا خدا کن بیدار بشه اگر نه تو هم دیگه اینجا نیستی
رفتم نشستم روی کاناپه و سرمو با دستام گرفتم
ویو تهیونگ
تا به حال کوک برا یه دشمن اینجوری عصبانی نشده بود برام عجیبه
ویو آت
چشمامو باز کردم که دیدم رو یه تخت توی یه اتاقم دورو برو نگاه کردم خواستم بلندشم که درد قلبم شروع شدو قدرت بلند شدند ازم گرفت و دوباره دراز کشیدم
ویو جونگ کوک
حس کردم یه چیزی روی تخت تکون خورد وقتی نگاه کردم دیدم آت چشماشو باز کرده رفتم بالای سرش خیلی ترسیده بودم ولی خودمو ریلکس و بی تفاوت نشون دادم و رفتم اونجا
ویو آت
فکر کردم نجات پیدا کردم ولی وقتی اون پسره رو دیدم فهمیدم نه هیچکی برای نجاتم نیومده گفتم دیگه نمیتونستم بغضمو نگه دارم ولی بازم نگهش داشتم هر چند برای قلبم بد بود ولی نه نباید گریه کنم با بی حالی ولی محکم گفتم
آت : ولم کن
جونگ کوک : آااا نه هنوز زوده با اون کاری که کردی هنوز تنبیه نشدی
داد زدم
آت :ولم کن عوضیی
جونگ کوک : خفه شو (با داد )
آت قلبم دوباره شبیه اون موقع شده بود باید قرصامو بخورم اگه نه این میفهمه اگه بگمم چه قرصی هم میفهمه
سری بلند شدم قلبم خیلی درد میکرد اون پسره هی داد میزد و اسمو صدا میکرد چشمام سیاهی میرفت ولی چرا خوب نشد معمولا بعد قش کردن خوب میشد شاید به خاطر اون همه استرس که حتی الآنم دارمه رسیدم به درو سریع بازش کردم تا خواستم برم بیرون سرم گیج خورد و افتادم زمین ولی زود بلند شدم سرم گیج میخورد ولی رفتم بیرون به پله ها رسیدم با کلی زحمت خودمو رسوندم پایین اون پسره هم باهام نیومد خیلی استرس گرفتم قلبم از قبل تند تر شده بود اگه حالم بد بشه دیگه فکر نکنم بیدار بشم رسیدم به در اصلی سالن داشتم میومدم بیرون که...
- ۱۱.۹k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط