رمان: لجبازی 🧸 پارت: 2
ارسلان 🎀
از بچهای اکیپ شنیدم امروز دیانا از آمریکا برمیگرده. این شاید ی شانس دوباره بود که بهش نزدیک شم. با بچها قرار گزاشیتیم و قرار شد بریم دم فرودگاه و بعد از اونجا بریم کافه.
وقتی رسیدم دیانا رو دیدم قلبم شروع کرد تند تند زدن وایی این احساس لعنتی چیه که من هر وقت میبینمش قلبم تند تند میزنه.
دیانا همه رو بغل کرد تا اینکه از پشت صداش زدم.
ارسلان: وقتی برگشت سمت من با بعض بهم نگاه کرد و خیلی سرد گفت
دیانا: سلام🙁
ارسلان: خیلی دلم براش تنگ شده بود بعد از اون اتفاق رفت آمریکا و الان برگشته. خیلی آروم گفتم
ارسلان: سلام
محراب: حالا بسه دیگه بیایین بریم کافه.
مهشاد: آره بهتره بریم دیگه.
همه: باش.
دیانا: بچها من برم به مامان بابام بگم برن.
بچها: باش برو.
ـــــــــــــــــــــــــــ تو کافه:
رضا: خب دیانا این دو سال چطور گذشت؟؟
دیانا:(با تنه گفتم) همین که بعضیا نبودن بهترم😏(ختاب به ارسلان)
ارسلان: میشه بپرسم مگه بعضیا چیکار کردن که وقتی نبودن بهتر بودی؟؟
دیانا: اینکه یهو بزنن زیر همه قول و قرار هاشون😡
ارسلان: من نزدم زیر قول و قرارم با تو. (با کمی داد)
دیانا: با بغض گفتم: راس میگی و از جام بلند شدمو رفتنم سمت دسشتویی.
متین: داداش چیکار کردی میزاشتی بیاد بعد دوباره بحث میکردی باهاش.
نیکا: راست میگه دیگه.
پانیذ: من میرم دنبالش.
ارسلان: باور کنید نمیخواستم اینطوری بشه.
رضا: داداش میدونیم ولی حق بده بعد از اون اتفاق دیانا حتی نباید جواب سلامتو میداد.
ارسلان: من هزار بارم بهش گفتم من هیچ کاری نکردم.
پانیذ: بسههه. من میرم دنبالش.
دیانا 🎀
اومدم تو دستشویی و شروع کردم به گریه کردن. داشتم گریه میکردم که پانیذ اومد پیشم.
پانیذ: خوبی؟
دیانا: چژور خوب باشم؟
پانیذ: میخوای برگردیم عمارت.
(بچها اینا باهم پول رو هم گزاشتن و ی عمارت گرفتن و بعضی موقع ها اونجا میرن)
دیانا: فک کردم اونجا رو فروختید!!
پانیذ: نفروختیم فقط بعد تو خیلی نرفتیم اونجا.
دیانا: باش بریم.
از بچهای اکیپ شنیدم امروز دیانا از آمریکا برمیگرده. این شاید ی شانس دوباره بود که بهش نزدیک شم. با بچها قرار گزاشیتیم و قرار شد بریم دم فرودگاه و بعد از اونجا بریم کافه.
وقتی رسیدم دیانا رو دیدم قلبم شروع کرد تند تند زدن وایی این احساس لعنتی چیه که من هر وقت میبینمش قلبم تند تند میزنه.
دیانا همه رو بغل کرد تا اینکه از پشت صداش زدم.
ارسلان: وقتی برگشت سمت من با بعض بهم نگاه کرد و خیلی سرد گفت
دیانا: سلام🙁
ارسلان: خیلی دلم براش تنگ شده بود بعد از اون اتفاق رفت آمریکا و الان برگشته. خیلی آروم گفتم
ارسلان: سلام
محراب: حالا بسه دیگه بیایین بریم کافه.
مهشاد: آره بهتره بریم دیگه.
همه: باش.
دیانا: بچها من برم به مامان بابام بگم برن.
بچها: باش برو.
ـــــــــــــــــــــــــــ تو کافه:
رضا: خب دیانا این دو سال چطور گذشت؟؟
دیانا:(با تنه گفتم) همین که بعضیا نبودن بهترم😏(ختاب به ارسلان)
ارسلان: میشه بپرسم مگه بعضیا چیکار کردن که وقتی نبودن بهتر بودی؟؟
دیانا: اینکه یهو بزنن زیر همه قول و قرار هاشون😡
ارسلان: من نزدم زیر قول و قرارم با تو. (با کمی داد)
دیانا: با بغض گفتم: راس میگی و از جام بلند شدمو رفتنم سمت دسشتویی.
متین: داداش چیکار کردی میزاشتی بیاد بعد دوباره بحث میکردی باهاش.
نیکا: راست میگه دیگه.
پانیذ: من میرم دنبالش.
ارسلان: باور کنید نمیخواستم اینطوری بشه.
رضا: داداش میدونیم ولی حق بده بعد از اون اتفاق دیانا حتی نباید جواب سلامتو میداد.
ارسلان: من هزار بارم بهش گفتم من هیچ کاری نکردم.
پانیذ: بسههه. من میرم دنبالش.
دیانا 🎀
اومدم تو دستشویی و شروع کردم به گریه کردن. داشتم گریه میکردم که پانیذ اومد پیشم.
پانیذ: خوبی؟
دیانا: چژور خوب باشم؟
پانیذ: میخوای برگردیم عمارت.
(بچها اینا باهم پول رو هم گزاشتن و ی عمارت گرفتن و بعضی موقع ها اونجا میرن)
دیانا: فک کردم اونجا رو فروختید!!
پانیذ: نفروختیم فقط بعد تو خیلی نرفتیم اونجا.
دیانا: باش بریم.
- ۴.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط