P3
P3
F2
فردا
دامیان:انیا پاشو دیگه به خدا خسته شدم هروز بخوام بیدارت کنم
انیا:باش پاشدم😪خوب چیه چی شده
دامیان:پاشو بریم بیرون کپک زدیم ازبس خونه موندیم دیگه
انیا:باشه بریم کافه شاپی،پرویی،باش
و حاضر شدن رفتن کافه
داشتن می رفتن تو که که کلویی و مکس رو دیدین و باهم نشستن تو کافه هی دخترا میومدن و میرفتن و چشم مکس و دامیان به اونا بود که انیا عصبی شد و دستشه مشت کرد کوبید رو میز
دامیان:چی شده؟
انیا:هی دخترای مردمو دید میزنی این شده😡
کلویی:واقا که متأسفم🙁
دامیان:انیا چیزی نشده که
انیا:جدی چیزی نشده اون رود تو جشن هم همین کارو کردی و وقتی یه پسر اومد به من سلام داد عصبی شدی😡
دامیان:اره(داد)😡
مکس:اروم پسر انیا حق داره
کلویی:اره
انیا پاشد رفت یه تاکسی گرفت از کافه رفت
دامیان هم یه ۱۰ دقیقه یه بعد پاشد رفت خونه
دامیان رسید و دید انیا نیومده زنگ زد ولی جواب نداد پیام داد ولی انیا ندید تا ساعت های۵،۶هی زنگ میزد ولی جواب نمی داد دیگه خیلی نگران شده بود زنگ زد به جیوز و گفت که کلی ادم اماده کنید تا دنبال انیا بگردن فکر کنم گم شده😱😨
همه شروع به گشتن کردن ولی پیداش نمی کردن به این جا و اونجا سر میزدن ولی نبود که نبود
دامیان زنگ زد به بکی
بکی:الو دامیان چی شده زنگ زدی
دامیان:بکی تو از انیا خبر داری
_نه چی شده چرا پرسیدی😰
+گم شده گفتم شاید تو بدونی کجاس
_نه ایده ای ندارم ولی فقط یه جا به ذهنم میرسه
+کجا(داد)
بکی:ابشار شکوفه های بهاری(بچه ها هیچ اسمی به ذهنم نرسید)
دامیان سریع رفت اونجا و بله انیا اون جا بود تا دیدش از پشت بقلش کرد
انیا که از دنیا بی خبر تا دید دامیان بقلش کرده از بقلش اومد بیرون
انیا:تا از کجا این جارو پیدا کردی؟
دامیان:انیا خیلی ترسون دیم فکر کردم بلایی سرت اومده(با بغض)
انیا:برای چی🫥
دامیان:پنج ساعت ازت خبری نیست زنگ میزنم میگه خاموشی😥
**
F2
فردا
دامیان:انیا پاشو دیگه به خدا خسته شدم هروز بخوام بیدارت کنم
انیا:باش پاشدم😪خوب چیه چی شده
دامیان:پاشو بریم بیرون کپک زدیم ازبس خونه موندیم دیگه
انیا:باشه بریم کافه شاپی،پرویی،باش
و حاضر شدن رفتن کافه
داشتن می رفتن تو که که کلویی و مکس رو دیدین و باهم نشستن تو کافه هی دخترا میومدن و میرفتن و چشم مکس و دامیان به اونا بود که انیا عصبی شد و دستشه مشت کرد کوبید رو میز
دامیان:چی شده؟
انیا:هی دخترای مردمو دید میزنی این شده😡
کلویی:واقا که متأسفم🙁
دامیان:انیا چیزی نشده که
انیا:جدی چیزی نشده اون رود تو جشن هم همین کارو کردی و وقتی یه پسر اومد به من سلام داد عصبی شدی😡
دامیان:اره(داد)😡
مکس:اروم پسر انیا حق داره
کلویی:اره
انیا پاشد رفت یه تاکسی گرفت از کافه رفت
دامیان هم یه ۱۰ دقیقه یه بعد پاشد رفت خونه
دامیان رسید و دید انیا نیومده زنگ زد ولی جواب نداد پیام داد ولی انیا ندید تا ساعت های۵،۶هی زنگ میزد ولی جواب نمی داد دیگه خیلی نگران شده بود زنگ زد به جیوز و گفت که کلی ادم اماده کنید تا دنبال انیا بگردن فکر کنم گم شده😱😨
همه شروع به گشتن کردن ولی پیداش نمی کردن به این جا و اونجا سر میزدن ولی نبود که نبود
دامیان زنگ زد به بکی
بکی:الو دامیان چی شده زنگ زدی
دامیان:بکی تو از انیا خبر داری
_نه چی شده چرا پرسیدی😰
+گم شده گفتم شاید تو بدونی کجاس
_نه ایده ای ندارم ولی فقط یه جا به ذهنم میرسه
+کجا(داد)
بکی:ابشار شکوفه های بهاری(بچه ها هیچ اسمی به ذهنم نرسید)
دامیان سریع رفت اونجا و بله انیا اون جا بود تا دیدش از پشت بقلش کرد
انیا که از دنیا بی خبر تا دید دامیان بقلش کرده از بقلش اومد بیرون
انیا:تا از کجا این جارو پیدا کردی؟
دامیان:انیا خیلی ترسون دیم فکر کردم بلایی سرت اومده(با بغض)
انیا:برای چی🫥
دامیان:پنج ساعت ازت خبری نیست زنگ میزنم میگه خاموشی😥
**
- ۱.۲k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط