اجبار به بدبختی پارت ۷
رفتم پایین بهم یه نگاه سر کردو گفت
کوک... بریم
خیلی آروم و با خجالت گفتم
دیار... باشه
هوای ماشین خیلی سنگین بود جونگ کوک یه سیگار روشن کرد باد سیگار داشتم خفه میشدم شیشه ماشینو یه کم دادم پایین
کوک... نکن باد میاتو اعمق
دیار ... نمیتونی مثل یه آدم حرف بزنی
کوک... نه چون آدم نیستم بلای جونتم میخوای اینجا نشونت بدم ماشینو زد کنارو دستمو گرفت و با خشم کشید سمته سینش صورتامون خیلی به هم نزدیک بود
کوک... یک باره دیگه فقد یک باره دیگه بامن اینجوری حرف بزنی دهنتو میشکنم کثافت
دیار... بب باشه ن نمیگم دستم داره میشکنه
باخشم دستو ول کردو دوباره رافتاد ولی خیلی داشت تند میروند
با صدای بالا کوک ... شیش رو بکش بالا
دیار... چشم
وختی که رسیدیم از ماشین پیاده شدو رفت منم زودی دنبالش رافتادم خونه پددرش یه عمارت بود باهم وارد شدیم تو راهرو دستشو گرفتو گفتم
دیار... فکر کنم اینجا خیلی شلوقه تو حیات اون همه ماشین بود
دستمو پس زدو گفت
کوک... اره شلوق مهمونیه فهمیدی
این فهمیدی رو تو صورتم گفت
دیار... من .. من خجالت میکشم نمیتونم بیام
کوک... به من رفتی نداره ولی اگه نیومدی همون حرفی که نباید بزنم و میزنم
این حرفو گفتو رافتاد منم از سرا ناچاری دنبالش رفتم وقتی به سالن بزرگه عمارت رسیدیم با یه لشکر آدم مواجه شدیم جونگ کوک رفت جلوتر ولی من نتونستم برم وقتی جونگ کوک دید همه دارن بهم نگاه می کنند برگشتو دستمو گرفتو دوباره رافتاد سمته جمعیت
پدره کوک ... سلام خوش اومدید
مادره کوک... سلام پسرم خوش اومدی
مادرش اومد جلو منو بغل کرد
مادره کوک... خوش اومدی عروس خانوم
منم بهش لبخند زدمو گفتم
دیار... ممنون
باهمه سلامو علیک کردیم منو جونگ کوک کناره هم نشستیم
پدره کوک... خب عروس این جمعیت که میبینی همه فامیلای ما هستن خواهرو برادر های من و همسرم
و ایشون عمه بزرگ هستند خواهره بزرگم
دیار... خیلی خوش حالم از دیدنتون
چندتا دخترو پسر باهم دیگه نشسته بودن که یکیشون گفت
نامجوم... سلام من نامجون استم ایشونم همسرم نیلسو هست
تهیونگ ... منم تهیونگ پسر عموی جونگ کوک اسمه همسرم جانگ شیله خوهراه جونگ کوک
دیار... خوشبختم
کوک... بریم
خیلی آروم و با خجالت گفتم
دیار... باشه
هوای ماشین خیلی سنگین بود جونگ کوک یه سیگار روشن کرد باد سیگار داشتم خفه میشدم شیشه ماشینو یه کم دادم پایین
کوک... نکن باد میاتو اعمق
دیار ... نمیتونی مثل یه آدم حرف بزنی
کوک... نه چون آدم نیستم بلای جونتم میخوای اینجا نشونت بدم ماشینو زد کنارو دستمو گرفت و با خشم کشید سمته سینش صورتامون خیلی به هم نزدیک بود
کوک... یک باره دیگه فقد یک باره دیگه بامن اینجوری حرف بزنی دهنتو میشکنم کثافت
دیار... بب باشه ن نمیگم دستم داره میشکنه
باخشم دستو ول کردو دوباره رافتاد ولی خیلی داشت تند میروند
با صدای بالا کوک ... شیش رو بکش بالا
دیار... چشم
وختی که رسیدیم از ماشین پیاده شدو رفت منم زودی دنبالش رافتادم خونه پددرش یه عمارت بود باهم وارد شدیم تو راهرو دستشو گرفتو گفتم
دیار... فکر کنم اینجا خیلی شلوقه تو حیات اون همه ماشین بود
دستمو پس زدو گفت
کوک... اره شلوق مهمونیه فهمیدی
این فهمیدی رو تو صورتم گفت
دیار... من .. من خجالت میکشم نمیتونم بیام
کوک... به من رفتی نداره ولی اگه نیومدی همون حرفی که نباید بزنم و میزنم
این حرفو گفتو رافتاد منم از سرا ناچاری دنبالش رفتم وقتی به سالن بزرگه عمارت رسیدیم با یه لشکر آدم مواجه شدیم جونگ کوک رفت جلوتر ولی من نتونستم برم وقتی جونگ کوک دید همه دارن بهم نگاه می کنند برگشتو دستمو گرفتو دوباره رافتاد سمته جمعیت
پدره کوک ... سلام خوش اومدید
مادره کوک... سلام پسرم خوش اومدی
مادرش اومد جلو منو بغل کرد
مادره کوک... خوش اومدی عروس خانوم
منم بهش لبخند زدمو گفتم
دیار... ممنون
باهمه سلامو علیک کردیم منو جونگ کوک کناره هم نشستیم
پدره کوک... خب عروس این جمعیت که میبینی همه فامیلای ما هستن خواهرو برادر های من و همسرم
و ایشون عمه بزرگ هستند خواهره بزرگم
دیار... خیلی خوش حالم از دیدنتون
چندتا دخترو پسر باهم دیگه نشسته بودن که یکیشون گفت
نامجوم... سلام من نامجون استم ایشونم همسرم نیلسو هست
تهیونگ ... منم تهیونگ پسر عموی جونگ کوک اسمه همسرم جانگ شیله خوهراه جونگ کوک
دیار... خوشبختم
- ۳.۰k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط