چشم های خمار p6

#چشم_های_خمار P8
جونگین * فلیکس‌ _

* همه چی واقعا از هم پاشیده شده بنگچان لینو رو گرفت و چند روز پشت سر هم شکنجه دادش و به بقیه خیانت کرد
_ باورم نمیشه… من بهش اعتماد کردم واقعا چرا ؟ پس دلیل توهم های لینو و قرص خوردنش اینه ؟
* اره اون موقع لینو حتی دلیل این اتفاق رو نفهمید چند روز دنبالشون گشتیم هیچ جا نبودن بعد پنج روز پیداشون کردیم لینو بدجور زده بود به سرش و بنگچان هم به خاطر مرگ خواهرش افسرده شده بود فهمیدیم دلیل این کار بنگچان این بود که فکر میکرد وقتی لینو و تینا باهم تنها بودن اون خواهرش رو کشته ولی هیچ مدرکی براش نبود و لینو بارها گفت این کارو نکرده…
_ لینو چرا باید تینا رو بکشه ؟ اون دوستش بود و خواهر یکی از بهترین دوستاش این هیچ جوره با عقل جور در نمیاد اصلا کی وقت میکرد این کارو کنه ؟
* نمیدونم یادته یا نه ولی هممون برای ماموریتی رفته بودیم توی یک جای دور افتاده تا چندتا قاتل رو بگیریم
چندتامون جدا شدیم ولی با صدای جیغ تینا سریع به سمت اون و لینو برگشتیم ولی…ولی اونجا… شروع کرد به گریه کردن با تک تک کلماتی که میگفت فلیکس جهنم گذشته بهش یاداوری میشد
* لینو یک چاقو توی دستش بود و تینا روی زمین خونی افتاده بود خود لینو بیشتر از همه ترسیده بود و گریه میکرد ولی هیچ کس جز اونا نبودش…
صداهای اون لحظه رو میتونست توی گوشش بشنوه و تصویر های محوی توی ذهنش پخش میشد نمیخواست هیچ کدوم از اینها رو باور کنه ولی حقیقت بود اشک از چشماش سرازیر شده بود و ارزو میکرد ای کاش میمرد ولی همچین اتفاقاتی نمیفتاد
* بنگچان به خاطر مرگ تینا دیگه نمیتونست فکر کنه به سمت لینو رفت و یقش رو گرفت
• توی روانی ! چرا کشتیش ؟ تکه تکه میکنمت لی مینهو به خاطر تو… به خاطر تو اون مرده لعنتی !
لینو اون لحظه فقط سکوت کرده بود هیونجین بنگچان رو هل داد و روی زمین انداختش
• واقعا ؟ طرف اون قاتلی ؟ خوبه دیدی بالای جنازه خواهر من با چاقو وایستاده بود !
+ بس کن بنگچان هیچی معلوم نیست !
با صدای تیر سکوت حاکم شد و بعدش صدای افتادن یکی روی زمین…
برگشتیم و پشتمون رو نگاه کردیم تو خونی روی زمین افتاده بودی و سرت هم ضربه خورده بود اون روز بدون هیچ فکری ماموریت رو ول کردیم و فرار کردیم بنگچان و لینو قصد مرگ همو داشتن و حتی توی بیمارستان به قصد کشت باهم دعوا میکردن ولی بعد بنگچان با کمک یار هاش لینو رو میدزده و پنج روز شکنجه میکنش وقتی پیداش کردیم بنگچان فرار کرده بود و سونگمین هم باهاش رفته بود دیگه هیچی مثل قبل نبود من نمیتونستم تحمل کنم و میخواستم فقط از اون جهنم فرار کنم… برای همین چانگبین گذاشتم از دور مراقبتون باشه و خودم از اونجا رفتم ولی قسم خوردم هرجور شده دوباره ببینمت… به خاطر اون اتفاق همه خودشون رو سرزنش میکردن که چرا تا لبه مرگ بردنت تصمیم گرفتن وقتی به هوش اومدی دیگه باهات روبه رو نشن و بزارن زندگی خودت رو داشته باشی ولی به خاطر بنگچان نشد اون تورو پیدا کرد و پیش خودش نگه داشت و تورو دوباره پیش اون ها فرستاد
تمام مدت فلیکس ساکت بود الان تمام خاطراتش برگشته بودن و تمامش واضح بود
_ جونگین… الان باید چیکار کنم…؟
بغلش کرد و سرش رو نوازش کرد
* لازم نیست کاری کنی همه چی درست میشه باشه ؟ هرچیزی لازم داشتی بیا پیشم همه جوره کمکت میکنم
دیدگاه ها (۴)

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

۳ پارتی

intertwined fate of two enemies-part 19

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_21فصل یازدهم | ...

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

ولف کوکیر فقط ۱۷ سالش بود که توی سومین روز کارآموزی اش در نا...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

P1:پسری که ازم متنفر بود. راوی ویو : دست هاش رو تا مچ توی جی...

استییییییی استری کیدززززززز🔥🔥🔥🤜🏻استی گفته لینو واقعا باید بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط