ادامه پارت ۹
ادامه پارت ۹
سوجون:هه فککردی واقعا عاشقت بودم؟ من فقط بهت نزدیک شدم که جاسوسیتو واسه ی زن مورد علاقم بکنم(نگاه به هانا)
سون مین:گسکییی شیباللل تو چطور به خودت اجازه دادی با احساساتش بازی کنی
سوهو:همونجور که من با احساساتت بازی کردم(پوزخند)
سون مین:سوهویاااا چی میگی توهم؟ منو باش فک میکردم تو حداقل منو بخاطر خودم میخوای
سوهو :خب اشتباه فک میکردی بیبی
راوی نازتون:
«سونی (سون مین) وسانی(سانگرا) ناباورنه به صحنه رو به روشون خیره بودن ضربه خورده بودن خیلی هم بد ضربه خورده بودن
مودکل شب های سانی بخاطر سوجون اینطوری بود
سانی:روز مرگم کل اجزای بدنم قراره به یه چیز شهادت بدم
چشمام.. چشمایی که بخاطر غصه ای که داشتم شب تا صبحو روهم پلک نمیذاشتن.. :)
دستام.. بخاطر آسیب هایی که ناخواسته بهشون میزدم برای دلتنگی.. :)
کل وجودم پر از درد بود لعنت بهت سوجون که داغونم کردی برای اولین بار عاشق شدم
هه برای اولین بار برای مرگ ساختگی یه نفر انقدر گریه کردم
زندگی همینه.. همینقدر بیرحم انقدر بیرحم که بعضی وقتا حس اضافه بودن بهت دست میده
توی همین ۵مین یجوری شکستم که حتی یه تیکه کوچیک ازم میتونه جوری دستتو زخم کنه که تا یساعت خونش بند نیاد
سانی:میدونی آدمای عوضی همیشه ته مونده ی غذای بقیه رو میخورن هیچوقت نمیتونن یه چیز کامل داشته باشن(بغض)
هانا :دیگه خیلی زیادی حرف زدی ولی میدونی چیه... نمیخوام بکشمت میخوان عذابت بدم میخوای بدونی چجوری؟ میخام عزیز ترین فرد زندگیتو جلو چشمات بکشم خیلی درد داره نه؟ هه بهتر تو یه آشغالی که انقد باید درد بکشی که آروزت بشه مرگت
«هانا تفنگو روی سر سون مین نشونه گرفت سون مین تازه به خودش اومده بود به معنای واقعی اون دونفر هیچکاری نمیتونستن بکنن توی این اتاق۵نفر بود که فقط بین اونا شاید فقط ۴نفر زنده میومد ببرون سون مین توسط هانا میمرد اما کسی چه میدونه شاید فرشته مرگ دلش بسوزه و اونو با خودش نبره»
سوجون:هه فککردی واقعا عاشقت بودم؟ من فقط بهت نزدیک شدم که جاسوسیتو واسه ی زن مورد علاقم بکنم(نگاه به هانا)
سون مین:گسکییی شیباللل تو چطور به خودت اجازه دادی با احساساتش بازی کنی
سوهو:همونجور که من با احساساتت بازی کردم(پوزخند)
سون مین:سوهویاااا چی میگی توهم؟ منو باش فک میکردم تو حداقل منو بخاطر خودم میخوای
سوهو :خب اشتباه فک میکردی بیبی
راوی نازتون:
«سونی (سون مین) وسانی(سانگرا) ناباورنه به صحنه رو به روشون خیره بودن ضربه خورده بودن خیلی هم بد ضربه خورده بودن
مودکل شب های سانی بخاطر سوجون اینطوری بود
سانی:روز مرگم کل اجزای بدنم قراره به یه چیز شهادت بدم
چشمام.. چشمایی که بخاطر غصه ای که داشتم شب تا صبحو روهم پلک نمیذاشتن.. :)
دستام.. بخاطر آسیب هایی که ناخواسته بهشون میزدم برای دلتنگی.. :)
کل وجودم پر از درد بود لعنت بهت سوجون که داغونم کردی برای اولین بار عاشق شدم
هه برای اولین بار برای مرگ ساختگی یه نفر انقدر گریه کردم
زندگی همینه.. همینقدر بیرحم انقدر بیرحم که بعضی وقتا حس اضافه بودن بهت دست میده
توی همین ۵مین یجوری شکستم که حتی یه تیکه کوچیک ازم میتونه جوری دستتو زخم کنه که تا یساعت خونش بند نیاد
سانی:میدونی آدمای عوضی همیشه ته مونده ی غذای بقیه رو میخورن هیچوقت نمیتونن یه چیز کامل داشته باشن(بغض)
هانا :دیگه خیلی زیادی حرف زدی ولی میدونی چیه... نمیخوام بکشمت میخوان عذابت بدم میخوای بدونی چجوری؟ میخام عزیز ترین فرد زندگیتو جلو چشمات بکشم خیلی درد داره نه؟ هه بهتر تو یه آشغالی که انقد باید درد بکشی که آروزت بشه مرگت
«هانا تفنگو روی سر سون مین نشونه گرفت سون مین تازه به خودش اومده بود به معنای واقعی اون دونفر هیچکاری نمیتونستن بکنن توی این اتاق۵نفر بود که فقط بین اونا شاید فقط ۴نفر زنده میومد ببرون سون مین توسط هانا میمرد اما کسی چه میدونه شاید فرشته مرگ دلش بسوزه و اونو با خودش نبره»
- ۳.۴k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط