_عروسک خانوم من_
p73
تهیونگ زد زیر خنده
ته: وایییییییی خدا تهشو...داری چطوری هواشو داشتم؟بیین از تو چی نوشته..خرخاکی سیاه
کوک: گمشو اونور من اینهمه محبت کردم این کور بوده
تهیونگ: اون که صد البته اصلا شکی نیس(خنده)
کوک: خفه شو
(چرا این اینقدر خره: دفتر چه خاطرات عزیزم من بهم ثابت شد خر تر از جئون جونگکوک وجود ندارددددددددددد این بشر چقدر بیشعوره هر چی میگم بدم میاد به من دست نزن هی اون بهم دست میزنه...)
تهیونگ: وایسا وایسا تو چه غلطی میکردی؟
جونگکوک: بخدا هیچی
تهیونگ: پس چی اینجا نوشته ها؟
جونگکوک: قسم میخورم هیچی بخون بقشو بخدا من کاری نکردم داداش
(...دیگه مغزم داره سوت میکشه بابا من عروسک تو بغلی تو نیستم منو شب تو بیست کیلو عضله فشار میدی بعدشم، عوضی، کاشکی این تیکه رو میخوندی...مننننننننن عمللللللللل زیبایییییییییی نکردمممممممممممممممممممممممممممم)
کوک: نترس الان دیگه خوندم
تهیونگ: ناموصا واس چی اینقدر عصبیش کردی
کوک: خیلی عروسک حالت بود
تهیونگ: تو عمرم تصور نمیکردم این جمله از دهن تو بیاد بیرون
کوک: خفه شو
(متاسفم:دفتر چه خاطراتم از امروز به بعد مجبورم مخفیانه باند کوک و تهیونگ رو برسی کنم...جونگکوک فکر میکنم من قاتل پدرشم....و نمیدونم که روزی میرسه که بفهمه من هیچکارم یا نه)
کوک: پوفففف از تو ذهنم پاک نمیشه اون شبی که بهم گفت تقصیر اون نبوده و همچی رو توضیح داد
تهیونگ: دیگه گذشت بقشو بخون
(سلام دفترچه من فراریم: عام چطوری دفتر چه...چهبرا...رازای کوچولوی من اذیتت نکرد؟متاسفم که این مدت نبودم...میدونی من رفتم کره و ماموریتمو تموم کردم....الان دیگه باری از برسی و چک و اینو و اونو بپا روی دوشم سنگینی نمیکنه...حالا یاد رفیقانه که داره اذیتم:) میکنه....میدونی چی شنیدم؟شنیدم اینکه رئیس بزرگ منو برای ماموریت انتخاب کرده دلخوری بدی بین کوک و تهیونگ با پدر بزرگشون ایجاد شده...شنیدم اعتمادشون نصف شده....شنیدم جونگکوک دیگه بعد از رفتنم حالش خوب نیست...من متاسفم که به اجبار وارد و به اجبار خارج از زندگیتون شدم...فقط امیدوارم کوک خیلی گریه کنه نه گریه غم گریه ذوق چون اون لحظه ای که توی اتاق مهمونی با ذوق اشک میریخت عین یه بچه شده بود....امیدوارم لبخند همیشه کج و عشوهای تهیونگ بعد از من کسی باشه که خریدارشون باشه....امیدوارم امیلیا سنگ صبوری جز من پیدا کنه که درداشو بهش بگه....اها راستی ته و امیلیا با هم تو رابطن پس امیدوارم که راحت تر ارزوم براشون براورده بشه...متاسفم منم نتونستم ازتون دل بکنم)
کوک ساکت بود...نمیشنید...نمیخواست...نمیدید...میدونست که حرفای ا.ت با دفترچش از صادقانه ترین حرفاس....اما از شکستن دوباره توسط ا.ت میترسید...جوری میترسید که داشت عشق رو از یاد میبرد...
۶۰🛐❤️🌚
تهیونگ زد زیر خنده
ته: وایییییییی خدا تهشو...داری چطوری هواشو داشتم؟بیین از تو چی نوشته..خرخاکی سیاه
کوک: گمشو اونور من اینهمه محبت کردم این کور بوده
تهیونگ: اون که صد البته اصلا شکی نیس(خنده)
کوک: خفه شو
(چرا این اینقدر خره: دفتر چه خاطرات عزیزم من بهم ثابت شد خر تر از جئون جونگکوک وجود ندارددددددددددد این بشر چقدر بیشعوره هر چی میگم بدم میاد به من دست نزن هی اون بهم دست میزنه...)
تهیونگ: وایسا وایسا تو چه غلطی میکردی؟
جونگکوک: بخدا هیچی
تهیونگ: پس چی اینجا نوشته ها؟
جونگکوک: قسم میخورم هیچی بخون بقشو بخدا من کاری نکردم داداش
(...دیگه مغزم داره سوت میکشه بابا من عروسک تو بغلی تو نیستم منو شب تو بیست کیلو عضله فشار میدی بعدشم، عوضی، کاشکی این تیکه رو میخوندی...مننننننننن عمللللللللل زیبایییییییییی نکردمممممممممممممممممممممممممممم)
کوک: نترس الان دیگه خوندم
تهیونگ: ناموصا واس چی اینقدر عصبیش کردی
کوک: خیلی عروسک حالت بود
تهیونگ: تو عمرم تصور نمیکردم این جمله از دهن تو بیاد بیرون
کوک: خفه شو
(متاسفم:دفتر چه خاطراتم از امروز به بعد مجبورم مخفیانه باند کوک و تهیونگ رو برسی کنم...جونگکوک فکر میکنم من قاتل پدرشم....و نمیدونم که روزی میرسه که بفهمه من هیچکارم یا نه)
کوک: پوفففف از تو ذهنم پاک نمیشه اون شبی که بهم گفت تقصیر اون نبوده و همچی رو توضیح داد
تهیونگ: دیگه گذشت بقشو بخون
(سلام دفترچه من فراریم: عام چطوری دفتر چه...چهبرا...رازای کوچولوی من اذیتت نکرد؟متاسفم که این مدت نبودم...میدونی من رفتم کره و ماموریتمو تموم کردم....الان دیگه باری از برسی و چک و اینو و اونو بپا روی دوشم سنگینی نمیکنه...حالا یاد رفیقانه که داره اذیتم:) میکنه....میدونی چی شنیدم؟شنیدم اینکه رئیس بزرگ منو برای ماموریت انتخاب کرده دلخوری بدی بین کوک و تهیونگ با پدر بزرگشون ایجاد شده...شنیدم اعتمادشون نصف شده....شنیدم جونگکوک دیگه بعد از رفتنم حالش خوب نیست...من متاسفم که به اجبار وارد و به اجبار خارج از زندگیتون شدم...فقط امیدوارم کوک خیلی گریه کنه نه گریه غم گریه ذوق چون اون لحظه ای که توی اتاق مهمونی با ذوق اشک میریخت عین یه بچه شده بود....امیدوارم لبخند همیشه کج و عشوهای تهیونگ بعد از من کسی باشه که خریدارشون باشه....امیدوارم امیلیا سنگ صبوری جز من پیدا کنه که درداشو بهش بگه....اها راستی ته و امیلیا با هم تو رابطن پس امیدوارم که راحت تر ارزوم براشون براورده بشه...متاسفم منم نتونستم ازتون دل بکنم)
کوک ساکت بود...نمیشنید...نمیخواست...نمیدید...میدونست که حرفای ا.ت با دفترچش از صادقانه ترین حرفاس....اما از شکستن دوباره توسط ا.ت میترسید...جوری میترسید که داشت عشق رو از یاد میبرد...
۶۰🛐❤️🌚
- ۳۵.۳k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط