مرد بی رحم

### پارت سیزدهم: پناهگاهی از جنسِ آتش

بعد از آن شبِ خونین، به اتاقم رفتم. تمامِ وجودم خالی بود، انگار کسی روحم را هم با پدرم به گور برده بود. با بی‌حالی شروع کردم به عوض کردنِ لباس‌هایم. درِ اتاق، بدونِ کوچک‌ترین صدایی باز شد.

قبل از اینکه بتوانم واکنشی نشان دهم، متوجه حضورش شدم. جونگ‌کوک ایستاده بود؛ با همان بویِ تلخ و آشنای سیگارش که فضایِ اتاق را پر کرده بود. من در حالی که پشتم بر او بود و لبه‌ی پیراهنم را بالا برده بودم، لرزیدم. سرمایِ اتاق و بویِ آن سیگار لعنتی، مثلِ تیغ روی پوستم نشست. با سرعتِ تمام، لباس را جلویِ بدنم گرفتم و چرخیدم.

او در را پشتِ سرش بست. نگاهش، تیره و سنگین، مستقیماً به من دوخته شده بود.
با صدایی لرزان و التماسگونه گفتم: «نه! جونگ‌کوک، نه!»

او حتی یک قدم عقب ننشست. با لحنی که انگار حقی از اوست، گفت: «ما زن و شوهر هستیم.»

اشک در چشمانم حلقه زد. با تمامِ توانم فریاد زدم: «جونگ‌کوک، من... من زیادی روح و جسمم خسته است! من دیگه نمی‌تونم... ما... ما زن و شوهر نیستیم!»

او اصلاً به اعتراض‌های من گوش نداد. با حرکتی مقتدرانه و بی‌رحمانه، لبه‌ی لباس را گرفت و کشید. لباس از تنم رها شد و روی زمین افتاد. در آن لحظه‌ی لخت و بی‌دفاع، او حتی نگاه نکرد که من در چه وضعیتی هستم؛ او به این فکر نکرد که آیا در این لباس‌ها، بدونِ هیچ چیزی، از سرمایِ اتاق می‌ترسم یا نه.

بدنم، برخلافِ گرمایِ طاقت‌فرسایِ او، مثلِ یک جسد سرد بود. او مثلِ بخاری‌ای بود که دوازده ساعتِ تمام روشن مانده باشد، پر از حرارت و زندگی؛ و من، مثلِ تکه‌ای یخ، در مقابلش بی‌جان بودم.

او دستش را دورِ کمرم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند. تضادِ عجیبی بین گرمایِ بدنِ او و سردیِ پوستِ من شکل گرفت. در حالی که بادِ سردی از بالکن به تنم می‌خورد، من زیرِ آغوش او، زیرِ بارِ این همه احساس، شروع به گریه کردم.

با صدایی که از تهِ گلو می‌آمد، هق‌هق‌کنان گفتم: «جونگ‌کوک... من از همه خوردم... از همه... دیگه جسمم که نه، روحم خسته‌ست.»

او دستش را میانِ موهایم برد و با ملایمتی که با شخصیتِ همیشگی‌اش در تضاد بود، آن‌ها را نوازش کرد. زیر لب گفت: «می‌فهمم...»

«این از پدرم بود... این از تیهونگ بود... این از زندگیِ من بود...» اشک‌هایم روی سینه‌اش می‌ریخت. «من کلاً از هیچی شانس نیاوردم...»

جونگ‌کوک مکث کرد. نگاهش عمیق‌تر شد. «می‌فهمم... برای همین می‌خوام پناهت باشم، ولی اجازه نمی‌دی؟ انگار دوست نداری کسی پناهت باشه!»

من با تمامِ وجودم، سرم را بالا آوردم و در چشم‌هایِ تیره و پر از قدرتِ او خیره شدم. با تلخی گفتم: «من به هر کسی پناه بردم، بعد از اون خودش منو زمین زد...»

او دیگر حرفی نزد. مرا در آغوش گرفت و به سمتِ تخت برد. با وجودِ اینکه هیچ لباسی تنم نبود، اما وقتی در آغوشِ او بودم، گرمایِ بدنش به تمامِ سلول‌های من سرایت می‌کرد.

او در حالی که مرا در بر گرفته بود، با صدایی که مثلِ یک سوگند بود، گفت: «من از اونایی نیستم که پناهگاه باشم و بعد زمین بزنم. من اگر پناهِ کسی باشم، تا مرگ هم پناهش می‌مونم... مگر اینکه زودتر از من بمیره!»

یک تکه‌ی کوچک از وجودِ من، که فکر می‌کردم مرده است، تکانی خورد. لرزشِ خفیفی از امید در دلم نشست. خودم را به سینه‌یِ پهنش چسباندم، به گرمایِ قلبش تکیه کردم و با صدایی که در میانِ گریه و آرامش گم شده بود، زمزمه کردم: «دوستت دارم.»

او مرا محکم‌تر فشرد و پاسخ داد: «منم دوستت دارم، لیها.»
دیدگاه ها (۱)

دختر و پارتی

پارت ۱۶انفجارِ "هستی" مثل یک موجِ عظیم و لرزان، تمامِ قلمرو ...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

چند پارتی پارت ۱عمارتِ جونگ‌کوک همیشه بویِ سردِ باروت و بویِ...

پارت ۳۷

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط