{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

چند پارتی


پارت ۱

عمارتِ جونگ‌کوک همیشه بویِ سردِ باروت و بویِ تلخِ سیگارهایِ گران‌قیمتش را می‌داد. برایِ ا.ت، این عمارت نه یک خانه، که یک قفسِ طلاییِ باشکوه بود که در آن، بزرگترین مافیایِ شهر مثلِ یک زندانبانِ عاشق، او را از دنیایِ بیرون پنهان کرده بود. جونگ‌کوک برایِ ا.ت همیشه «پدرخوانده» بود؛ کسی که او را از لجن‌زارهایِ شهر نجات داده بود و حالا با همان نگاه‌هایِ سرد و نافذش، بر تمامِ نفس‌هایِ او مالکیت داشت.

ساعت ۳ بامداد بود. بارانِ شدیدی به پنجره‌هایِ قدیِ عمارت می‌کوبید. ا.ت رویِ مبلِ چرمیِ کتابخانه نشسته بود و با انگشتانش بازی می‌کرد. صدایی شنید؛ صدایِ سنگینِ باز شدنِ درِ عمارت. او می‌دانست جونگ‌کوک برگشته است. اما قدم‌هایِ او این‌بار تفاوت داشتند؛ نامنظم، سنگین و خشمگین.

وقتی جونگ‌کوک واردِ اتاق شد، نورِ کم‌جانِ چراغ‌خواب، پیرسینگِ لبِ پایین و آن پیرسینگِ ظریفِ ابرویش را که در سایه می‌درخشید، نمایان کرد. پیراهنِ سفیدش نیمه‌باز بود و بویِ تندِ ویسکیِ گران‌قیمت تمامِ فضا را پر کرده بود. چشمانش… آن چشمانِ سیاهِ همیشه سرد، حالا سرخ و وحشی شده بودند. انگار شیطانی در درونش بیدار شده بود.

ا.ت با صدایِ لرزانی پرسید: «کوک… حالت خوبه؟ چرا انقدر دیر…»

جونگ‌کوک حرفش را قطع کرد. با قدم‌هایی بلند به او نزدیک شد و قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، مچِ دستش را گرفت و او را به سمتِ خود کشید. فشارِ دستش چنان زیاد بود که ا.ت طعمِ تلخِ ترس را در دهانش حس کرد. صدایِ بم و خش‌دارِ جونگ‌کوک در گوشش پیچید: «چرا بیداری؟ منتظرم بودی؟ یا شاید… داشتی به فرار فکر می‌کردی؟»

ا.ت سعی کرد دستش را بیرون بکشد: «ولم کن جونگ‌کوک، داری بهم آسیب می‌زنی…»

اما آن شب، جونگ‌کوک مردِ همیشگی نبود. الکل تمامِ دیواره‌هایِ منطق و مهربانیِ دروغینش را در هم شکستهبود. او ا.ت را به سمتِ اتاقِ کارش کشید، جایی که هیچ‌کس حقِ ورود نداشت. در را با لگد بست. ا.ت در چشمانِ او چیزی دید که تا به حال ندیده بود؛ یک جنونِ مطلق، یک مالکیتِ وحشتناک که دیگر رنگِ عشق نداشت.

آن شب، تمامِ مرزهایِ اعتماد و امنیت در هم شکست. جونگ‌کوک، کسی که ادعا می‌کرد محافظِ ا.ت است، به سدِ مقاومتِ او یورش برد. ا.ت جیغ می‌کشید، التماس می‌کرد، نامش را صدا می‌زد، اما جونگ‌کوک در دنیایِ تاریکِ خودش غرق شده بود. او قدرت‌نمایی می‌کرد، نه به دشمنانش، بلکه به تنها کسی که در تمامِ دنیا به او اعتماد داشت.

وقتی طوفانِ آن شب فروکش کرد، سکوتِ مرگباری عمارت را فرا گرفت. جونگ‌کوک رویِ صندلیِ چرمی‌اش نشسته بود و به تاریکی خیره شده بود. ا.ت، شکسته و مچاله، در گوشه‌ای از اتاق بود. تمامِ باورهایش، تمامِ احساساتِ پاکی که شاید سال‌ها در قلبش نگه داشته بود، مثلِ شیشه‌ای خرد شده و رویِ زمین ریخته بود. او دیگر آن دخترِ کوچکِ مطیع نبود. در چشمانِ ا.ت، چیزی تغییر کرده بود. یک نفرتِ عمیق، سیاه و کشنده.

ساعت‌ها گذشت. جونگ‌کوک بالاخره در اثرِ مستی و خستگی به خواب رفت. ا.ت با بدنی کبود و روحی زخمی، برخاست. او به سمتِ آیینه رفت. چهره‌اش را دید؛ چشمانی که دیگر نوری نداشتند. می‌دانست اگر بماند، یا در این عمارت می‌پوسد و یا دوباره قربانیِ هوس‌هایِ وحشیانه‌یِ او می‌شود.

او به سمتِ کمد رفت. لباس‌هایِ ساده‌ای پوشید. هیچ‌چیز برندار نبود؛ حتی طلاهایی که جونگ‌کوک برایش خریده بود را رویِ میز گذاشت. به سمتِ درِ خروجیِ عمارت رفت. خدمتکاران خواب بودند. او راهِ خروج را می‌دانست، راهی که بارها در رویاهایش از آن فرار کرده بود.

وقتی درِ بزرگِ عمارت پشتِ سرش بسته شد و سرمایِ باران به صورتش خورد، نفسِ عمیقی کشید. او دیگر «ا.ت» یِ جونگ‌کوک نبود. او یک فراری بود که حالا فقط یک هدف داشت: زنده ماندن و انتقام گرفتن.او شروع به دویدن کرد، در میانِ بارانِ شدیدی که انگار می‌خواست ردِ پاهایش را از رویِ زمین پاک کند. جونگ‌کوک فردا صبح بیدار می‌شد و عمارتِ خالی از او را می‌دید. طوفانِ واقعی تازه قرار بود شروع شود.
دیدگاه ها (۳)

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط