پارت ۳۱ {یک عاشقانه ی بی صدا...}
ویو تهیونگ:
هیچ کاری از دست خودم بر نمیومد... رفتم تو اتاق... لبهی تخت نشستمو دستامو گذاشتم رو سرمو هم داشتم حرص میخورد، هم یه بغضی داشت خفم میکرد و هم عذاب وجدان داشتم ازین که منن اجازه دادم اینا برن...
یهو کوک اومد تو...
کوک: خبری از ات نشدد؟؟
ته: نـ... نه
کوک: وایسا ببینم... چته... چرا رنگت پریده؟(دستای تهیونگو گرفت) چرا دستات انقد یخ کرده؟؟ تـــــــــــــــه بگو ببینم چی شده(عربده)
ته: قول میدی عصبانی نشی؟
کوک: معلومه که نه قول نمیدم... ولی تو بگو...
ته: کوک راستش ات با دوستش بیرون نرفته..
کوک: هان؟ ینی چی؟ چی داری میگی؟
ته: ات با... با جیمین رفته باااار
کوک خیلی بهم ریخت...پشت سر هم با خشم نفس میکشید... نفساش به حدی داغ بود که حس میکردی یه اژدها تو اتاقه... داشت سعی میکرد با این کارا خشمشو کنترل کنه...(فیلمش تو اسلاید دوم هست)
کوک: خببب؟؟ بعدش؟؟؟
ته: ات نیست... جیمین اتو گم کرده...
کوک: چیی؟؟ چـ... چـ... چیی؟؟(بچم استرس گرفتتتت🥺🔥)
ته: ببین کوک آروم باش میدونم الان عصبی هستی ولی میگردیم پیداش میکنیم به خدا عصبانیت و استرس من بیشتر از تو نباشه کمتر نیست... باور کن... خودم پیداش میکنم کوک قول میدم...
کوک: چرا کص میگی مردددد شهر به این بزرگییییی چجوری میخوای اتِ منو پیدا کنی هاان؟؟ چرا بهش اجازهی رفتن دادی اخهه... تا کی باید از دستت بکشم ته تا کی؟؟؟(ببخشید کوکیمون کمی بی ادبه😅🤏🏻)
یهو انگار کوک یادِ یه چیزی افتاد که باعث کمتر شدن خشمش شد...
کوک: وایسا.... آها... آهاا.. وایسا...
رفتو سریع گوشیشو ورداشتو اومد کنارم نشست...
رفت توی یه سایتی...
کوک: ببین ته نگا کنن.... این فرکانس جی پی اسیه که من بعد از ماجرای کی سوک به گوشیه ات وصل کردم... اینجوری میتونیم پیداش... کنیم فقط سریع پاشو بریم تا دیر نشده و اتفاقی نیوفتاده...
ادامه دارد............. چی میشههه ینیییی....
حمایتتتتت💜💜💜💜
هیچ کاری از دست خودم بر نمیومد... رفتم تو اتاق... لبهی تخت نشستمو دستامو گذاشتم رو سرمو هم داشتم حرص میخورد، هم یه بغضی داشت خفم میکرد و هم عذاب وجدان داشتم ازین که منن اجازه دادم اینا برن...
یهو کوک اومد تو...
کوک: خبری از ات نشدد؟؟
ته: نـ... نه
کوک: وایسا ببینم... چته... چرا رنگت پریده؟(دستای تهیونگو گرفت) چرا دستات انقد یخ کرده؟؟ تـــــــــــــــه بگو ببینم چی شده(عربده)
ته: قول میدی عصبانی نشی؟
کوک: معلومه که نه قول نمیدم... ولی تو بگو...
ته: کوک راستش ات با دوستش بیرون نرفته..
کوک: هان؟ ینی چی؟ چی داری میگی؟
ته: ات با... با جیمین رفته باااار
کوک خیلی بهم ریخت...پشت سر هم با خشم نفس میکشید... نفساش به حدی داغ بود که حس میکردی یه اژدها تو اتاقه... داشت سعی میکرد با این کارا خشمشو کنترل کنه...(فیلمش تو اسلاید دوم هست)
کوک: خببب؟؟ بعدش؟؟؟
ته: ات نیست... جیمین اتو گم کرده...
کوک: چیی؟؟ چـ... چـ... چیی؟؟(بچم استرس گرفتتتت🥺🔥)
ته: ببین کوک آروم باش میدونم الان عصبی هستی ولی میگردیم پیداش میکنیم به خدا عصبانیت و استرس من بیشتر از تو نباشه کمتر نیست... باور کن... خودم پیداش میکنم کوک قول میدم...
کوک: چرا کص میگی مردددد شهر به این بزرگییییی چجوری میخوای اتِ منو پیدا کنی هاان؟؟ چرا بهش اجازهی رفتن دادی اخهه... تا کی باید از دستت بکشم ته تا کی؟؟؟(ببخشید کوکیمون کمی بی ادبه😅🤏🏻)
یهو انگار کوک یادِ یه چیزی افتاد که باعث کمتر شدن خشمش شد...
کوک: وایسا.... آها... آهاا.. وایسا...
رفتو سریع گوشیشو ورداشتو اومد کنارم نشست...
رفت توی یه سایتی...
کوک: ببین ته نگا کنن.... این فرکانس جی پی اسیه که من بعد از ماجرای کی سوک به گوشیه ات وصل کردم... اینجوری میتونیم پیداش... کنیم فقط سریع پاشو بریم تا دیر نشده و اتفاقی نیوفتاده...
ادامه دارد............. چی میشههه ینیییی....
حمایتتتتت💜💜💜💜
- ۲۲.۳k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط