The past is repeated-part 23
بین حرف های بزرگترا، سومین سرشو برد سمت گوش جونگین و یواشکی گفت
سومین:انگار مراسم خواستگاری برگزار کردن خانواده هامون
جونگین:اوهوم(هنوز تو مود خجالته )
سومین:ای بابا جونگینی نمیدونستم از وقتی تو شکم مامانم بودم دوسم داشتی
جونگین:مثل اینکه اره از اون موقع عاشقت بودم
سومین:حالا اونموقع برای نینی لالایی خوندی گریه اش قطع شد؟
جونگین:اره فکر کنم خوابیدی بعد لالایی من
سومین:چه پدر نمونه ای میشی
جونگین:هیونجین هیونگ میگه بریم بیرون؟اینجا زیاد حال نمیده بمونیم
سومین:باشه بریم. روون هم با خودمون ببریم یه وقت جلوش چیزی نگن
جونگین به هیونجین اوکی رو داد و هیونجین هم رفت پیش پدرش
هیونجین:پدر میشه ما بریم بیرون؟
پادشاه:اره برید ما بزرگترا هم اینجا تجدید خاطره میکنیم
همه بلند شدن و رفتن بیرون
مینهو:دیگه داشت جلسه ی خواستگاری میشدا
سونگمین:اون خاطراتی که از جونگین میگفتن خیلی خوب بود
فلیکس:منم تا حدودی یادمه
سومین:وایی کاش اونموقع نوزاد نبودم واقعا میدیدمش
روون اولش با اینا نیومده بود بیرون ولی یکم بعد که یخش اب شد اومد بیرون و رفت سمت سومین و بقیه
سومین:روون هم اومد
روون:دلم برات تنگ شده بود نونا
سومین:منم همینطور. ولی دیدی همونطور که قول داده بودم دنیای خوناشام ها رو بهت نشون دادم؟
روون:واقعا باورم نمیشه. مامان هم باورش نمیشد همش به بابا میگفت داره شوخی میکنی که داریم میریم قصر موجودات ماورایی
سومین:میا شی اعتقادی به خوناشام ها نداشت اخه
هیونجین:چرا تو به اون خانمه میگی میا شی ولی داداشت میگه مامان؟
سومین:نمیدونم چرا ولی اصلا نمیتونم مامان صداش کنم. میا شی بیشتر از یه نامادری برام مثل یه دوست صمیمی و یه حامی میمونه
جونگین:خب از اونجایی که داداشت ما رو نمیشناسه بیاید خودمون رو بهش معرفی کنیم. من جونگینم
و بقیه هم خودشون رو معرفی کردن
روون:منم روون هستم. از دیدن شما شاهزاده ها خوشبختم. راستی نونا تو تا کی اینجا میمونی؟
سومین:شاید تا همیشه.
روون:یعنی واقعا میخوای اینجا زندگی کنی؟
جونگین:دیگه خواهرت رو گرفتیم برای خودمونه
روون:نونا جدی جدی میخوای ازدواج کنی؟ میشه منم پیشت بمونم؟
سومین:تو مدرسه نداری فسقلی؟
مینهو:روون شی الان واسم سوال شد،چند سالته؟
روون:من 11 سالمه.
سونگمین:چقدر کوچولویی
جیسونگ :خب در اصل همه ی انسان ها از ما خیلی کوچیک ترن.
به حرف زدن ادامه دادن و مثل اون روز اولی که قصر رو به سومین نشون داده بودن، اور قصر گردی برای روون راه انداختن تا اینکه یکی از خدمتکار ها گفت که وقت ناهاره و مجبور شدن تور رو متوقف کنن و برن برای غذا.بعد غذا هم همه متفرق شدن و ملکه و میا و روون باهم، پادشاه و بابای سومین باهم و بقیه هم با همسراشون رفت به کارای دیگه شون برسن.
این اخرین پارتی هست که اپلود میکنم. فایل کامل فیک تا فردا،پس فردا اماده میشه هر کس خواست بگه براش میفرستم
#استری_کیدز،#فیکشن، #سناریو
سومین:انگار مراسم خواستگاری برگزار کردن خانواده هامون
جونگین:اوهوم(هنوز تو مود خجالته )
سومین:ای بابا جونگینی نمیدونستم از وقتی تو شکم مامانم بودم دوسم داشتی
جونگین:مثل اینکه اره از اون موقع عاشقت بودم
سومین:حالا اونموقع برای نینی لالایی خوندی گریه اش قطع شد؟
جونگین:اره فکر کنم خوابیدی بعد لالایی من
سومین:چه پدر نمونه ای میشی
جونگین:هیونجین هیونگ میگه بریم بیرون؟اینجا زیاد حال نمیده بمونیم
سومین:باشه بریم. روون هم با خودمون ببریم یه وقت جلوش چیزی نگن
جونگین به هیونجین اوکی رو داد و هیونجین هم رفت پیش پدرش
هیونجین:پدر میشه ما بریم بیرون؟
پادشاه:اره برید ما بزرگترا هم اینجا تجدید خاطره میکنیم
همه بلند شدن و رفتن بیرون
مینهو:دیگه داشت جلسه ی خواستگاری میشدا
سونگمین:اون خاطراتی که از جونگین میگفتن خیلی خوب بود
فلیکس:منم تا حدودی یادمه
سومین:وایی کاش اونموقع نوزاد نبودم واقعا میدیدمش
روون اولش با اینا نیومده بود بیرون ولی یکم بعد که یخش اب شد اومد بیرون و رفت سمت سومین و بقیه
سومین:روون هم اومد
روون:دلم برات تنگ شده بود نونا
سومین:منم همینطور. ولی دیدی همونطور که قول داده بودم دنیای خوناشام ها رو بهت نشون دادم؟
روون:واقعا باورم نمیشه. مامان هم باورش نمیشد همش به بابا میگفت داره شوخی میکنی که داریم میریم قصر موجودات ماورایی
سومین:میا شی اعتقادی به خوناشام ها نداشت اخه
هیونجین:چرا تو به اون خانمه میگی میا شی ولی داداشت میگه مامان؟
سومین:نمیدونم چرا ولی اصلا نمیتونم مامان صداش کنم. میا شی بیشتر از یه نامادری برام مثل یه دوست صمیمی و یه حامی میمونه
جونگین:خب از اونجایی که داداشت ما رو نمیشناسه بیاید خودمون رو بهش معرفی کنیم. من جونگینم
و بقیه هم خودشون رو معرفی کردن
روون:منم روون هستم. از دیدن شما شاهزاده ها خوشبختم. راستی نونا تو تا کی اینجا میمونی؟
سومین:شاید تا همیشه.
روون:یعنی واقعا میخوای اینجا زندگی کنی؟
جونگین:دیگه خواهرت رو گرفتیم برای خودمونه
روون:نونا جدی جدی میخوای ازدواج کنی؟ میشه منم پیشت بمونم؟
سومین:تو مدرسه نداری فسقلی؟
مینهو:روون شی الان واسم سوال شد،چند سالته؟
روون:من 11 سالمه.
سونگمین:چقدر کوچولویی
جیسونگ :خب در اصل همه ی انسان ها از ما خیلی کوچیک ترن.
به حرف زدن ادامه دادن و مثل اون روز اولی که قصر رو به سومین نشون داده بودن، اور قصر گردی برای روون راه انداختن تا اینکه یکی از خدمتکار ها گفت که وقت ناهاره و مجبور شدن تور رو متوقف کنن و برن برای غذا.بعد غذا هم همه متفرق شدن و ملکه و میا و روون باهم، پادشاه و بابای سومین باهم و بقیه هم با همسراشون رفت به کارای دیگه شون برسن.
این اخرین پارتی هست که اپلود میکنم. فایل کامل فیک تا فردا،پس فردا اماده میشه هر کس خواست بگه براش میفرستم
#استری_کیدز،#فیکشن، #سناریو
- ۱۱.۷k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط