𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑

[ویو جونگکوک]

جونگ وو، به همون سلاح بی‌رحمی تبدیل شده بود که می‌خواستم. اما برای تکمیل نقشه‌ام، به یه مهره دیگه نیاز داشتم. یه دوست قدیمی، که سال‌ها در سایه فراموشی و جنون به سر برده بود.

ماشین رو جلوی دروازه‌های بلند و آهنی تیمارستان متوقف کردم. نمای ساختمون، با دیوارهای بلند و پنجره‌های مشبک...مثل قدیما بود
بوی ضدعفونی‌کننده و سکوت سنگین، فضارو پر کرده بود. با هر قدمی که به سمت ورودی برمی‌داشتم، خاطراتی که فکر می‌کردم مدت‌هاست دفن شدن.. شروع به زنده شدن کردن

اینجا، همین‌جا بود که ا.ت، روانپزشک من، کار می‌کرد. همین راهروها، همین اتاق‌ها، شاهد اولین نگاه‌های ما بودن. یادم میاد روزی رو که برای اولین بار اونو دیدم. با روپوش سفیدش، موهای بلندش که رنگش رو طلایی کرده بود و چشمایی که انگار می‌تونستن تموم دردهای دنیا رو ببینن و درک کنن.

جونگکوک: (زیر لب)ا.ت...

صدای قدم‌هام در راهروهای خالی می‌پیچید. جلسه‌ی پنجم،جایی که من سعی می‌کردم دیوارهای اطراف قلبم رو حفظ کنم و اون با صبر و مهربونی سعی می‌کرد اونها رو بشکنه.

تو ذهنم، صداش هنوز زنده بود..

ا.ت: جونگکوک شی، می‌دونم سخته، ولی باید حرف بزنی. باید اجازه بدی کمکت کنم
جونگکوک: (پوزخندی تلخ) کمک؟ تو چی می‌فهمی از دنیای من؟ از خطراتی که هر روز باهاشون روبرو میشم؟
ا.ت: می‌فهمم که پشت این همه سختی، یه فرد آسیب‌دیده‌ست. کسی که نیاز به حمایت داره.

و من، احمقانه، اجازه دادم. اجازه دادم به قلبم راه پیدا کنه.. اجازه دادم عاشقش بشم. و همین عشق، همون چیزی بود که منو ضعیف کرد و باعث شد اونو از دست بدم.

به میز پذیرش رسیدم. زنی با چهره‌ای خسته پشت میز نشسته بود.

جونگکوک: اومدم برای ترخیص جیمین
زن با تعجب گفت..
زن:جیمین؟ پارک جیمین؟ مطمئنید؟ ایشون سال‌هاست اینجا هستن و وضعیتشون...

با لحنی قاطع گفتم..
جونگکوک: بله، مطمئنم. تمام مدارک لازم رو آوردم.

زن مدارک رو بررسی کرد. تو همین حین، نگاهم به یکی از اتاقای ملاقات افتاد. یادم اومد روزی رو که ا.ت، با نگرانی تو چشماش، به من گفت:

ا.ت: جونگکوک، من نگرانتم. این شغل... خیلی خطرناکه. نمی‌تونم تحمل کنم که بلایی سرت بیاد
جونگکوک: (با غرور) من از پس خودم برمیام. تو نگران نباش.
ا.ت: نگرانم. چون... چون دوستت دارم.

اون کلمات، مثل خنجری تو قلبم فرو رفتن.. "دوستت دارم" کلماتی که باید منو کنارش نگه می‌داشتن.. اما من، برای محافظت ازش، برای اینکه تو دنیای تاریک من گرفتار نشه، اونو رها کردم...اونو رها کردم تا به دست کس دیگه ای بیفته... به دست تهیونگ.

صدای زن پذیرش منو به زمان حال برگردوند.

زن: بسیار خب. مدارک درسته. می‌تونید برید اتاق شماره ۱۳۶. ایشون اونجا هستن

به سمت اتاق جیمین رفتم. هر قدم، سنگین‌تر از قبل بود. خاطرات ا.ت، مثل ارواحی تو ذهنم پرسه می‌زدن اما این بار، دیگه خبری از حسرت نبود. فقط کینه بود. کینه از تهیونگ، که جای منو گرفته بود. کینه از ا.ت، که به راحتی فراموشم کرده بود. و کینه از خودم، که انقدر احمق بودم که فکر می‌کردم می‌تونم بدون اون زندگی کنم.

در اتاق ۱۳۶. جیمین نشسته بود. با نگاهی خالی، اما تو چشماش، هنوز هم رگه‌هایی از اون جنون قدیمی دیده می‌شد.
منو شناخت. لبخندی کج رو لباش نشست.

جیمین: جونگکوک... بالاخره اومدی
با صدایی سرد و قاطع گفتم
جونگکوک: آره، جیمین. اومدم که تو رو از اینجا ببرم. کار داریم.
جیمین: کار؟ چه کاری؟
جونگکوک: انتقام. انتقام از کسانی که هم منو نابود کردن، هم تو رو به اینجا کشوندن.

جیمین لبخندش عمیق‌تر شد. لبخندی که بیشتر شبیه به یه پوزخند شیطانی بود. اون آماده بود. و من، آماده‌تر از همیشه، برای شروع بازی نهایی.

__________

دوقلوها، سوجین و سئوجون، حالا ۱۹ ساله بودن و زندگی تازه‌ای رو تو دانشگاه آغاز می‌کردن

سوجین، با تیپ خاص و نگاه نافذش، از همون اول جلب توجه می‌کرد. اون موهاش رو به شکلی خاص بسته بود و با لباس‌های اسپرت و نیم‌بوت‌های چرمی،تفاوت زیادی از یه دانشجوی معمولی داشت. سئوجون، برعکس، با چهره‌ای آروم بیشتر شبیه یه محقق جوون بود و توی لابه‌لای جمعیت گم میشد.

در بین این هیاهو، سایه‌ای مرموز وارد دانشگاه شد. اون جونگ وو بود، همون تائه هیونگ که سال‌ها پیش ناپدید شده بود. جونگ وو، بخاطر حرف جونگکوک، به دانشگاه رفته بود. هدفش واضح بود: سوجین.
جونگکوک بهش گفته بود که به سوجین نزدیک بشه و اعتمادش رو جلب کنه. اون باید سوجین رو عاشق خودش می‌کرد...
جونگ وو، که از تموم گذشته‌اش بی‌خبر بود و فقط ماموریتش رو می‌شناخت، با چشمای سرد و حسابگر ، سوجین رو زیر نظر گرفته بود. اون نمی‌دونست که این دختر، خواهر کوچیک‌تر خودشه، و سوجین هم از نقشه پشت پرده و هویت واقعی اون بی‌خبر بود.
دیدگاه ها (۱۴)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

مافیای من

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت۳منو برد تو اتاق بی صدا اشک م...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط