قبل از خواندن این پارت یکم دستمال کاغذی بد نیست کنار دستت
قبل از خواندن این پارت یکم دستمال کاغذی بد نیست کنار دستتون باشه..
ا.ت بلند شد و اشکاشو پاک کرد.نیکولای دستش رو روی لبهاش گذاشت و بهت زده بود(هنگ کرد بچه🙂😂)ا.ت در امتداد خیابان به راه افتاد.باران باریدن گرفت و دل خسته ی ا.ت،،هوس پیاده راه رفتن به سمت خانه را کرد..فردا میتوانست برگردد و ماشینش را بردارد.
۷سال بعد
نیکولای به سمت (کیک فروشی هالوز)،کیک فروشی معروف آمریکایی در ژاپن(اونجوری نگا نکن تو انگلیسم رستوران غذاهای ایرانی دارن :/ )رفت.وارد شد و بعد از سلام و احوال پرسی،در مغازه قدم زد و طبقه ها و کیک هارا بر انداز کرد و در نهایت،کیکی زیبا نظرش را جلب کرد.کیکی سفید،با نقش و نگار پروانه هایی صورتی رنگ..در نهایت،پول کیک را پرداخت و از مغازه دار خواهش کرد که کیک را در جعبه ای سفید با روبانی صورتی بگذارد.کیک را از دستان پیرمرد گرفت و رفت.
۲ساعت بعد
نیکولای:سلام ا.تم!چطوری؟چیه فک کردی من تولدتو یادم میره؟چخبرا؟اونجا خوش میگذره؟
کیک را کنار گذاشت.خم شد و لبهایش را به سنگ نزدیک کرد.سنگی به نام قبر،که اسم ا.ت روی آن هک شده بود.
نیکولای:فئودور کون الان میرسه.راستی فک کنم امروز سیگما سانم بیاد. ما هرسال به یادتیم ا.ت چان!!راستی،،کیکت چطوره؟طرحشو دوس داری؟
و ناگهان شروع به مشت زدن به زمین کرد و قطرات کریستالی اشک هایش بر روی زمین میریخت.ناراحت و عصبانی بود پس فریادی سر داد:ا.تتتتتتت لعنتیییییی!چرا عاشقم کردی بعد ولم کردی؟؟چرا فقط یبار تونستم طعم لباتو حس کنممم؟چرااااااا؟(خندم گرفت یهو🚶🏻♀️🙂😂😭)فلش بک:
ا.ت در امتداد خیابان به راه افتاد.باران باریدن گرفت و دل خسته ی ا.ت،،هوس پیاده راه رفتن به سمت خانه را کرد..فردا میتوانست برگردد و ماشینش را بردارد.اما او نمیدانست که فردایی وجود ندارد.ا.ت نفهمید چه شد،که ناگهان با صدای بوق کر کننده ای،زندگی اش پایان یافت.(ببخشید کشتمتون 😭آخه نمیتونستم کراشم نیکولایو بکشم هقققق گصهتصغیمخاطذطهطک)🚶🏻♀️🚶🏻♀️
و پایان :)
پارت آخر بود :)
میدونم ریدم :)
به روم نیارین :)
کامنتم بزارین خوشحال میشم :)
ا.ت بلند شد و اشکاشو پاک کرد.نیکولای دستش رو روی لبهاش گذاشت و بهت زده بود(هنگ کرد بچه🙂😂)ا.ت در امتداد خیابان به راه افتاد.باران باریدن گرفت و دل خسته ی ا.ت،،هوس پیاده راه رفتن به سمت خانه را کرد..فردا میتوانست برگردد و ماشینش را بردارد.
۷سال بعد
نیکولای به سمت (کیک فروشی هالوز)،کیک فروشی معروف آمریکایی در ژاپن(اونجوری نگا نکن تو انگلیسم رستوران غذاهای ایرانی دارن :/ )رفت.وارد شد و بعد از سلام و احوال پرسی،در مغازه قدم زد و طبقه ها و کیک هارا بر انداز کرد و در نهایت،کیکی زیبا نظرش را جلب کرد.کیکی سفید،با نقش و نگار پروانه هایی صورتی رنگ..در نهایت،پول کیک را پرداخت و از مغازه دار خواهش کرد که کیک را در جعبه ای سفید با روبانی صورتی بگذارد.کیک را از دستان پیرمرد گرفت و رفت.
۲ساعت بعد
نیکولای:سلام ا.تم!چطوری؟چیه فک کردی من تولدتو یادم میره؟چخبرا؟اونجا خوش میگذره؟
کیک را کنار گذاشت.خم شد و لبهایش را به سنگ نزدیک کرد.سنگی به نام قبر،که اسم ا.ت روی آن هک شده بود.
نیکولای:فئودور کون الان میرسه.راستی فک کنم امروز سیگما سانم بیاد. ما هرسال به یادتیم ا.ت چان!!راستی،،کیکت چطوره؟طرحشو دوس داری؟
و ناگهان شروع به مشت زدن به زمین کرد و قطرات کریستالی اشک هایش بر روی زمین میریخت.ناراحت و عصبانی بود پس فریادی سر داد:ا.تتتتتتت لعنتیییییی!چرا عاشقم کردی بعد ولم کردی؟؟چرا فقط یبار تونستم طعم لباتو حس کنممم؟چرااااااا؟(خندم گرفت یهو🚶🏻♀️🙂😂😭)فلش بک:
ا.ت در امتداد خیابان به راه افتاد.باران باریدن گرفت و دل خسته ی ا.ت،،هوس پیاده راه رفتن به سمت خانه را کرد..فردا میتوانست برگردد و ماشینش را بردارد.اما او نمیدانست که فردایی وجود ندارد.ا.ت نفهمید چه شد،که ناگهان با صدای بوق کر کننده ای،زندگی اش پایان یافت.(ببخشید کشتمتون 😭آخه نمیتونستم کراشم نیکولایو بکشم هقققق گصهتصغیمخاطذطهطک)🚶🏻♀️🚶🏻♀️
و پایان :)
پارت آخر بود :)
میدونم ریدم :)
به روم نیارین :)
کامنتم بزارین خوشحال میشم :)
- ۶.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط