𝓟𝓪𝓻𝓽 2
𝓟𝓪𝓻𝓽 2
(همونطور که روی مبل نشسته بودی، هنوز پتو دورت بود. گرمای بدن شوگا توی تار و پودش مونده بود، مثل ردِ اون شب… ولی ذهن تو خالی بود، مثل یه صفحهی سفید.)
ا/ت:شوگا… من متأسفم. نمیخواستم اتفاق بدی بیفته، یعنی، اگه باعث شدم فکر کنی.......
_:فکر کنم؟
(آروم اما محکم گفت. لیوان قهوهاش رو روی میز گذاشت و روبروت نشست)
_:تو بوسیدی منو. دستای تو دور گردن من بود. تو گفتی هیچکس تورو نمیفهمه، ولی وقتی پیش منی انگار خودتی....
(قلبت لرزید. نمیدونستی چی بگی. اینا رو گفتی؟ اینهمه نزدیک بودی؟)
ا/ت:من… اون لحظه شاید مست بودم. گیج بودم.من حتی یادم نمیاد…تو… از من سوءاستفاده نکردی، نه؟
(شوگا یهلحظه اخم کرد. نگاهش ازت گرفته شد.)
_:نه ا/ت.من اگه فقط یه لحظه حس میکردم که مستی و نمیفهمی چی میگی، حتی بهت نزدیک هم نمیشدم.(با حرص)ولی تو اون شب از همیشه هوشیارتر بودی… فقط دلخستهتر بودی. و من، نمیتونستم عقب بکشم وقتی تو…(نفسشو حبس میکنه)تو بهم نگاه کردی انگار تنها کسیام که میفهمتت.
(چشمات پر اشک شدن. تو اون لحظه همهچی ریخت به هم: ترس، حس گناه، حس پنهونیِ علاقهای که سالها نادیدهاش گرفته بودی)
ا/ت:من فقط… نمیدونم باید چیکار کنم. تو داداشمی، نه؟ نه واقعی… ولی یهجوری هستی. دوستِ داداشمم.
اگه بفهمه… اگه بفهمه شب رو با تو گذروندم…
_:اگه فکر میکنی پشیمونی، اگه فکر میکنی اشتباه بوده… من چیزی نمیگم.
(بلند میشه، لبخند تلخی روی لبشه)
ولی بدون… اون شب برای من فقط یه بوسه نبود.
یه اعتراف بود… به احساسی که خیلی وقته تو دلمه ولی همیشه قایمش کردم. چون فکر میکردم تو هیچوقت نمیفهمی.
(دستگیره در رو میگیره اما مکث میکنه)
_:ولی حالا… فکر میکنم تو فقط نمیخوای بفهمی. نه اینکه یادت نیست.
(در رو باز میکنه، نگاهی میندازه و...........
#کیپاپ #سناریو #تکپارتی #وانشات #رمان #تصور_کن #بی_تی_اس #کره_جنوبی #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #شوگا #جیهوپ #جیمین #نامجون #bts #اکسپلور #مطالب #کیدراما #بلک_پینک
(همونطور که روی مبل نشسته بودی، هنوز پتو دورت بود. گرمای بدن شوگا توی تار و پودش مونده بود، مثل ردِ اون شب… ولی ذهن تو خالی بود، مثل یه صفحهی سفید.)
ا/ت:شوگا… من متأسفم. نمیخواستم اتفاق بدی بیفته، یعنی، اگه باعث شدم فکر کنی.......
_:فکر کنم؟
(آروم اما محکم گفت. لیوان قهوهاش رو روی میز گذاشت و روبروت نشست)
_:تو بوسیدی منو. دستای تو دور گردن من بود. تو گفتی هیچکس تورو نمیفهمه، ولی وقتی پیش منی انگار خودتی....
(قلبت لرزید. نمیدونستی چی بگی. اینا رو گفتی؟ اینهمه نزدیک بودی؟)
ا/ت:من… اون لحظه شاید مست بودم. گیج بودم.من حتی یادم نمیاد…تو… از من سوءاستفاده نکردی، نه؟
(شوگا یهلحظه اخم کرد. نگاهش ازت گرفته شد.)
_:نه ا/ت.من اگه فقط یه لحظه حس میکردم که مستی و نمیفهمی چی میگی، حتی بهت نزدیک هم نمیشدم.(با حرص)ولی تو اون شب از همیشه هوشیارتر بودی… فقط دلخستهتر بودی. و من، نمیتونستم عقب بکشم وقتی تو…(نفسشو حبس میکنه)تو بهم نگاه کردی انگار تنها کسیام که میفهمتت.
(چشمات پر اشک شدن. تو اون لحظه همهچی ریخت به هم: ترس، حس گناه، حس پنهونیِ علاقهای که سالها نادیدهاش گرفته بودی)
ا/ت:من فقط… نمیدونم باید چیکار کنم. تو داداشمی، نه؟ نه واقعی… ولی یهجوری هستی. دوستِ داداشمم.
اگه بفهمه… اگه بفهمه شب رو با تو گذروندم…
_:اگه فکر میکنی پشیمونی، اگه فکر میکنی اشتباه بوده… من چیزی نمیگم.
(بلند میشه، لبخند تلخی روی لبشه)
ولی بدون… اون شب برای من فقط یه بوسه نبود.
یه اعتراف بود… به احساسی که خیلی وقته تو دلمه ولی همیشه قایمش کردم. چون فکر میکردم تو هیچوقت نمیفهمی.
(دستگیره در رو میگیره اما مکث میکنه)
_:ولی حالا… فکر میکنم تو فقط نمیخوای بفهمی. نه اینکه یادت نیست.
(در رو باز میکنه، نگاهی میندازه و...........
#کیپاپ #سناریو #تکپارتی #وانشات #رمان #تصور_کن #بی_تی_اس #کره_جنوبی #جونگکوک #تهیونگ #جیمین #شوگا #جیهوپ #جیمین #نامجون #bts #اکسپلور #مطالب #کیدراما #بلک_پینک
- ۲۱.۲k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط