دنیای دروغین پارت دهم
کیارو و نائومی هیچ گاه تا آن اندازه از نوانخانه دور نشده بودند ، به همین دلیل خیابان ها برایشان ناآشنا بود و مسیرهایی را که می رفتند تشخیص نمی دادند. فقط ردیف های بی پایان ساختمان ها ، خیابان های تیره و تابلوهای راهنمایی و رانندگی بود که مسیرها را برای آن دو متفاوت می کرد. کیارو کم کم متوجه شد هر چه بیشتر پیش می روند ، از شلوغی خیابان ها و ازدحام مردم کاسته می شود. شیشه های اتومبیل دودی بود و همه مناظر زیر لایه ای از تیرگی قرار گرفته بود. در طول مسیر هیچکس کوچکترین حرفی به زبان نیاورد. با اینکه فقط سه نفر در اتومبیل بودند ، سکوت به قدری سنگین بود که می شد مانند یک جسم مادی لمسش کرد. کیارو دستش را روی شانه نائومی گذاشت تا حداقل به او یادآوری کند که کنار هم هستند. اما به نظر نمی آمد که نائومی اصلا متوجه شده باشد. بالاخره رولزرویس پس از حدود دو ساعت حرکت بی وقفه ، کنار جدول یک خیابان خلوت و تقریبا خالی ایستاد. آلیس پیاده شد ، درهای عقب را باز کرد و بدون تحکم گفت:«بیایید پایین.»
حرفش بیشتر شبیه پیشنهاد بود تا دستور. نائومی با تردید پیاده شد و پاهای باریک و لرزانش را روی سنگ فرش کف خیابان گذاشت. کیارو برای پیاده شدن دستش را به گوشه در ماشین گرفت تا وزنش را روی آن بیندازد. آلیس نگاهش را به پای بی حرکت و قرمز شده کیارو دوخت. نفس عمیق بی صدایی کشید و رو به روی کیارو و پشت به او ، روی سنگ فرش خیابان زانو زد. دست های دخترک را محکم گرفت و او را به طرف خودش کشید. کیارو فقط یک چرخش حس کرد و دو ثانیه بعد ، پاهایش زمین را لمس نمی کردند. آلیس او را روی کمر خود نگه داشته بود . دست های کیارو روی شانه های آلیس و پاهایش دو طرف پهلوهایش قرار داشتند. آلیس جلوتر راه افتاد و به نائومی گفت:«بیا دیگه.»
نائومی با چند قدم سریع خودش را به آنها رساند. کیارو به بالای سرش و آسمان خراشی نگاه کرد که بر کل خیابان سایه افکنده بود. ساختمان ، بلند و باریک و مستطیلی شکل بود. مانند جعبه ای شیشهای که سراسرش را به رنگ سیاه آغشته کرده باشند.بدنه ساختمان پر از پنجره های یک شکل و یک اندازه بود ، ولی پشت هیچ یک از آنها ، خبری جز تاریکی و سیاهی نبود. آلیس رو به روی صفحه کلید کوچکی که بر دیوار ساختمان نصب شده بود ایستاد ، با یک دست رمزی را وارد کرد و در اتوماتیک ساختمان باز شد. آلیس به سرعت داخل شد و نائومی را نیز به دنبال خود کشید.
حرفش بیشتر شبیه پیشنهاد بود تا دستور. نائومی با تردید پیاده شد و پاهای باریک و لرزانش را روی سنگ فرش کف خیابان گذاشت. کیارو برای پیاده شدن دستش را به گوشه در ماشین گرفت تا وزنش را روی آن بیندازد. آلیس نگاهش را به پای بی حرکت و قرمز شده کیارو دوخت. نفس عمیق بی صدایی کشید و رو به روی کیارو و پشت به او ، روی سنگ فرش خیابان زانو زد. دست های دخترک را محکم گرفت و او را به طرف خودش کشید. کیارو فقط یک چرخش حس کرد و دو ثانیه بعد ، پاهایش زمین را لمس نمی کردند. آلیس او را روی کمر خود نگه داشته بود . دست های کیارو روی شانه های آلیس و پاهایش دو طرف پهلوهایش قرار داشتند. آلیس جلوتر راه افتاد و به نائومی گفت:«بیا دیگه.»
نائومی با چند قدم سریع خودش را به آنها رساند. کیارو به بالای سرش و آسمان خراشی نگاه کرد که بر کل خیابان سایه افکنده بود. ساختمان ، بلند و باریک و مستطیلی شکل بود. مانند جعبه ای شیشهای که سراسرش را به رنگ سیاه آغشته کرده باشند.بدنه ساختمان پر از پنجره های یک شکل و یک اندازه بود ، ولی پشت هیچ یک از آنها ، خبری جز تاریکی و سیاهی نبود. آلیس رو به روی صفحه کلید کوچکی که بر دیوار ساختمان نصب شده بود ایستاد ، با یک دست رمزی را وارد کرد و در اتوماتیک ساختمان باز شد. آلیس به سرعت داخل شد و نائومی را نیز به دنبال خود کشید.
- ۶.۳k
- ۰۲ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط