### پارت سوم: حصار شیشه و آتش

### پارت سوم: حصار شیشه و آتش

نگاه آرم لحظه‌ای روی صورت آرتمیس میخکوب شد. باد سرد پالتوی بلند آرتمیس را تکان می‌داد، اما او حتی پلک هم نزد. هیچ‌کس تا به حال جرات نکرده بود این‌طور مستقیم به چشم‌های سبز و آبی‌اش نگاه کند و جوابش را بدهد.

آرم از روی موتور پیاده شد. قد بلندش سایه‌ی سنگینی روی زمین انداخت. یک قدم به آرتمیس نزدیک‌تر شد، بوی تلخ قهوه و باران فضای بین‌شان را پر کرد. با همان صدای بم و خش‌دارش زمزمه کرد:
— «اسم‌ت چیه، دخترِ سرکش؟»

آرتمیس سرش را بالا گرفت، دماغ سربالا و لب‌های خوش‌فرمش با خطی جدی قفل شده بود. عقب نکشید:
— «به تو ربطی نداره!»

آرم برای اولین بار در این سال‌ها، گوشه‌ی لبش ناخودآگاه به یک لبخندِ واقعی و محو باز شد؛ لبخندی که سال‌ها بود کسی ندیده بود. دستش را دراز کرد تا کلاه کاسکت را روی فرمان بگذارد، اما لحنش عوض شد:
— «اشتباه می‌کنی، همه‌چیِ این شهر به من ربط داره... مخصوصاً کسی که از هیچی نمی‌ترسه.»

همان لحظه، نورِ خیره‌کننده‌ی چراغ‌های چند ماشینِ مشکی از انتهای خیابان تابید. چند نفر با کت‌های تیره از ماشین‌ها پیاده شدند؛ آدم‌های پدرِ آرم که حالا دنبالش بودند. فضای امن و خلوتِ خیابان در یک ثانیه به میدان جنگ تبدیل شد.

آرم بدون اینکه فکر کند، مچ دست آرتمیس را گرفت و با صدایی سریع گفت:
— «سوار شو!»
— «دستمو ول کن، خودم می‌آم!» آرتمیس با تندی دستش را کشید، اما خودش هم می‌دانست وقتِ بحث کردن نیست. پرید ترک موتور.

موتور با یک گاز وحشتناک توی دود و باران گم شد و از میان ماشین‌ها تیر کشید و رفت... بازیِ خطرناک تازه شروع شده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۸

.....پارت چهارم.....

روحش به پاییز تعلق داشت؛به خش خش برگ ها و هواى مه آلود، به ن...

سلام بریم شروع رمان؟فصل اول:پیش از آن‌که خاکستر شویمپارت ۱: ...

🇪🇺 #کمیسیون_اروپا طرح ممنوعیت استفاده کودکان زیر ۱۳ سال از ش...

پارت ۴۹آسمانِ شهر خاکستری بود و بارانِ ریزی می‌بارید که انگا...

🚨 خیابان، آینه‌ی بی‌تعارف فضای مجازی رها !!رفتار، پوشش و نگر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

مافیای من — قسمت ۱۹رازی که به او مربوط بودماشین همچنان در سک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط