_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
«این جواب سؤال نبود.»
والپورگا نگاه سردی به او انداخت.
«چون سؤال درستی نپرسیدی.»
ناگهان—
تق!
صدای برخورد چیزی با شیشهی پنجره آمد.
دارلا از جا پرید.
شارلوت سریع به سمت پنجره برگشت.
روی شیشه، چیزی ظاهر شده بود.
نه نوشتهای با جوهر.
نه بخار.
بلکه خطوطی باریک و سیاه که خودشان روی شیشه شکل میگرفتند.
یک حرف.
بعد حرف دوم.
بعد سوم.
همه نفسشان را حبس کردند.
کلمه کامل شد:
روزیر
پاندورا به نوشته خیره شد.
ایوان آهسته گفت:
«این دیگه تصادفی نیست.»
اما قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان دهد، نوشته تغییر کرد.
حروف محو شدند و دوباره ظاهر شدند.
این بار:
بلک
مارلین دست دارلا را گرفت.
«دارلا، عقب برو.»
و برای سومین بار، شیشه تغییر کرد.
برکشایر
لورنزو اخم کرد.
«سه خاندان...»
«این جواب سؤال نبود.»
والپورگا نگاه سردی به او انداخت.
«چون سؤال درستی نپرسیدی.»
ناگهان—
تق!
صدای برخورد چیزی با شیشهی پنجره آمد.
دارلا از جا پرید.
شارلوت سریع به سمت پنجره برگشت.
روی شیشه، چیزی ظاهر شده بود.
نه نوشتهای با جوهر.
نه بخار.
بلکه خطوطی باریک و سیاه که خودشان روی شیشه شکل میگرفتند.
یک حرف.
بعد حرف دوم.
بعد سوم.
همه نفسشان را حبس کردند.
کلمه کامل شد:
روزیر
پاندورا به نوشته خیره شد.
ایوان آهسته گفت:
«این دیگه تصادفی نیست.»
اما قبل از اینکه کسی بتواند واکنش نشان دهد، نوشته تغییر کرد.
حروف محو شدند و دوباره ظاهر شدند.
این بار:
بلک
مارلین دست دارلا را گرفت.
«دارلا، عقب برو.»
و برای سومین بار، شیشه تغییر کرد.
برکشایر
لورنزو اخم کرد.
«سه خاندان...»
- ۷۳
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط