⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p95
هوای داخل ساختمان متروک بوی رطوبت و آهن زنگزده میداد.
قطرههای آب از سقف ترکخورده روی زمین میچکیدن و صداشون توی سکوت سالن میپیچید.
نینا دوباره زنجیر دور مچهاش رو کشید.
فلز سرد، پوستش رو بیشتر از قبل برید.
از گوشهی زخم، خط باریکی از خون پایین اومد
با درد نفسش رو حبس کرد، اما باز هم دست نکشید.
شاید...
شاید اگر فقط یکم شل میشد...
صدای برخورد زنجیر توی فضا پیچید.
کای روبهروش ایستاد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که انگار از ترس نینا لذت میبرد.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ «هنوز امیدوار به فرار کردن هستی؟»
نینا سرش رو بالا گرفت.
با اینکه رنگش پریده بود، سعی کرد ترسش رو نشون نده
ـ «اون پیدام میکنه.»
کای خندید.
ـ «واقعاً؟»
چند قدم دیگه جلو آمد.
ـ «یا شاید... اصلاً دنبالت نیاد.»
نینا چیزی نگفت.
اما همون یک جمله، مثل سوزنی توی ذهنش فرو رفت.
کای خم شد و آروم ادامه داد:
ـ «به نظرت چرا باید برای نجات یک انسان، خودش رو به خطر بندازه؟»
کای کنارش روی زمین زانو زد و صورتش رو نزدیک گردنش برد و بو کشید
نینا هم توی همین هین خودش رو با ترس کمی عقب کشید
«بهم نزدیک نشو»
کای با خونسردی گفت:
« بوش داره دیوونم میکنه، بد نیست مزش رو بچشم»
نینا خواست عقبتر بره ولی زنجیر ها مانع کارش شدن
اشک توی چشم های نینا جمع شد
« به من نزدیک نشو»
کای بی توجه به نینا نیش هاش نمایان شد
نینا از ترس فقط تقلا میکرد و نمیدونست چیکار بکنه
گردنش رو بو کشید و با یک حرکت نیش هاش رو کامل توی گر*دن نینا فرو کرد و مثل مکش خو*نش رو میمکید که مصادف شد با جیغ عمیق نینا از درد زیاد اون
...
چند دقیقه بعد...
کای از اون فاصله گرفت.
نینا سرش رو به دیوار سرد تکیه داد.
نفس کشیدن هم براش سخت شده بود.
تمام بدنش احساس ضعف میکرد.
دستهاش هنوز از شدت فشار زنجیر میسوختند.
پلکهاش رو بست.
سعی میکرد به چیز دیگه ای فکر کنه
به خونه...
به یوری.
به روزی که با هم از دانشگاه بیرون اومده بودن و سر اینکه کدوم کافه قهوهی بهتری داره، نیم ساعت بحث کرده بودن
لبخند کمرنگی روی لبش نشست...
اما فقط چند ثانیه دوام آورد.
ذهنش دوباره به همون جمله برگشت.
«یا شاید... اصلاً دنبالت نیاد.»
با خودش جنگید.
نه...
جیمین گفته بود حقیقت رو براش تعریف میکنه
گفته بود
اما...
اگر فقط از روی عذاب وجدان این حرف رو زده باشه چی؟
اگر از اول، نینا فقط وسیلهای برای رسیدن به هدفش بوده باشه؟
اگر حالا که اون رو بردن...
جیمین ترجیح بده دیگه دنبالش نره؟
اشک بیصدا روی گونهش لغزید.
برای اولین بار از روزی که وارد اون قلعه شده بود...
احساس کرد شاید واقعاً تنها مونده
توی همون لحظه، صدای موتور چند خودرو از دور، سکوت جنگل رو شکست.
کای کنار پنجره رفت.
پردهی کهنه رو کمی کنار زد.
چراغهای سفیدی بین درخت ها دیده میشدن
لبخندش آروم محو شد.
زیر لب گفت:
ـ «سریعتر از چیزی که فکر میکردم...»
نینا با شنیدن این جمله، بیاختیار سرش را بلند کرد.
قلبش دوباره تندتر زد.
توی دلش جرقهی کوچیکی از امید روشن شد.
p95
هوای داخل ساختمان متروک بوی رطوبت و آهن زنگزده میداد.
قطرههای آب از سقف ترکخورده روی زمین میچکیدن و صداشون توی سکوت سالن میپیچید.
نینا دوباره زنجیر دور مچهاش رو کشید.
فلز سرد، پوستش رو بیشتر از قبل برید.
از گوشهی زخم، خط باریکی از خون پایین اومد
با درد نفسش رو حبس کرد، اما باز هم دست نکشید.
شاید...
شاید اگر فقط یکم شل میشد...
صدای برخورد زنجیر توی فضا پیچید.
کای روبهروش ایستاد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که انگار از ترس نینا لذت میبرد.
لبخند محوی روی لبش نشست.
ـ «هنوز امیدوار به فرار کردن هستی؟»
نینا سرش رو بالا گرفت.
با اینکه رنگش پریده بود، سعی کرد ترسش رو نشون نده
ـ «اون پیدام میکنه.»
کای خندید.
ـ «واقعاً؟»
چند قدم دیگه جلو آمد.
ـ «یا شاید... اصلاً دنبالت نیاد.»
نینا چیزی نگفت.
اما همون یک جمله، مثل سوزنی توی ذهنش فرو رفت.
کای خم شد و آروم ادامه داد:
ـ «به نظرت چرا باید برای نجات یک انسان، خودش رو به خطر بندازه؟»
کای کنارش روی زمین زانو زد و صورتش رو نزدیک گردنش برد و بو کشید
نینا هم توی همین هین خودش رو با ترس کمی عقب کشید
«بهم نزدیک نشو»
کای با خونسردی گفت:
« بوش داره دیوونم میکنه، بد نیست مزش رو بچشم»
نینا خواست عقبتر بره ولی زنجیر ها مانع کارش شدن
اشک توی چشم های نینا جمع شد
« به من نزدیک نشو»
کای بی توجه به نینا نیش هاش نمایان شد
نینا از ترس فقط تقلا میکرد و نمیدونست چیکار بکنه
گردنش رو بو کشید و با یک حرکت نیش هاش رو کامل توی گر*دن نینا فرو کرد و مثل مکش خو*نش رو میمکید که مصادف شد با جیغ عمیق نینا از درد زیاد اون
...
چند دقیقه بعد...
کای از اون فاصله گرفت.
نینا سرش رو به دیوار سرد تکیه داد.
نفس کشیدن هم براش سخت شده بود.
تمام بدنش احساس ضعف میکرد.
دستهاش هنوز از شدت فشار زنجیر میسوختند.
پلکهاش رو بست.
سعی میکرد به چیز دیگه ای فکر کنه
به خونه...
به یوری.
به روزی که با هم از دانشگاه بیرون اومده بودن و سر اینکه کدوم کافه قهوهی بهتری داره، نیم ساعت بحث کرده بودن
لبخند کمرنگی روی لبش نشست...
اما فقط چند ثانیه دوام آورد.
ذهنش دوباره به همون جمله برگشت.
«یا شاید... اصلاً دنبالت نیاد.»
با خودش جنگید.
نه...
جیمین گفته بود حقیقت رو براش تعریف میکنه
گفته بود
اما...
اگر فقط از روی عذاب وجدان این حرف رو زده باشه چی؟
اگر از اول، نینا فقط وسیلهای برای رسیدن به هدفش بوده باشه؟
اگر حالا که اون رو بردن...
جیمین ترجیح بده دیگه دنبالش نره؟
اشک بیصدا روی گونهش لغزید.
برای اولین بار از روزی که وارد اون قلعه شده بود...
احساس کرد شاید واقعاً تنها مونده
توی همون لحظه، صدای موتور چند خودرو از دور، سکوت جنگل رو شکست.
کای کنار پنجره رفت.
پردهی کهنه رو کمی کنار زد.
چراغهای سفیدی بین درخت ها دیده میشدن
لبخندش آروم محو شد.
زیر لب گفت:
ـ «سریعتر از چیزی که فکر میکردم...»
نینا با شنیدن این جمله، بیاختیار سرش را بلند کرد.
قلبش دوباره تندتر زد.
توی دلش جرقهی کوچیکی از امید روشن شد.
- ۱۶۷
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط