#یک_اشک_شیرن2
#یک_اشک_شیرن2
پارت 24
یونا:" ولی من نرفتم! از کیه اینجا وایسادم!"
لیوای:"ع...عا..."
ارن:"عزیزم کارت خیلی اشتباه بود! نباید اونجا وایمیستادی!"
یونا ارام ارام سمت ارن و لیوای راه رفت و گفت:"خب مگه چیشده؟"
لیوای:"....تو از کیه اونجا بودی؟"
یونا:"دیدم لب گرفتید!".
یهو لیوای و ارن سرخ شدن همش میگفتن:"ع.ع....نه...ببین....بزا بگم!"
یونا:"خب بابا چرا اینجوری میکنید؟ لب گرفتن که چیز عادیه!"
لیوای:"این کلا اشتباه شد دخترم! ما نمیخواستیم اینکارو کنیم! به مامان نگو خب؟؟"
یونا:"نه بابایی! به مامان نمیگم!"
ارن:"افرین فرشته کوچولو
.
.
.
.
.
*شب موقع شام
میکاسا در حال اماده کردن سفره بود
لیوای سر میز غذا خوری نشست و گفت:"به به! خیلی گشنمه!"
یونا هم بدو بدو اومد و سر سفره نشست و گفت:"خب بابایی هرشب نیاز نیست اینو بگی! مامان خودش میدونه شکمویی!"
لیوای خندید و گفت:"هههه! ای دختریکه شیطون! به من میگی شکمو؟؟"
یونا خندید و بلند شد و دویید و پشت میکاسا قایم شد.
میکاسا:"دخترم ، نمیبینی دارم غذا میارم؟ یهو از دستم میفته میشکنه ها!"
لیوای:"ارهه! بیا بشین اینجا! کارت دارم!"
یونا:"نه نهه!"
لیوای:"ارههه بیا اینجاا کوچولووو!"
.
.
.
*درحال شام خوردن(کوفت کردن)
یونا:"مامانی تو امروز نبودیاا ،.."
یهو رنگ لیوای پرید
یونا ادامه داد:" ،..داداش ارن اومد خونمون!"
میکاسا:"چی؟ ا..ا..ارن که مرده!"
یونا:"نهه! یه ارن دیگه! توی بیمارسان دوست شدیم! اون به من میگه ابجی منم بهش میگم داداشی!"
میکاسا یهو یاد قبلا افتاد
میکاسا:"هاا؟؟ ارن کوو؟؟"
جان:" وای نه نهه! الان لیوای دیوونه میشه! نهه! "
.
.
میکاسا:"...ارن! بیا تو! هوا بارونیه!"
ارن:"...میکاسا.......به لیوای....یه زندگی جدید بدید!.....من....پسرم....اون...هنیشه از همجنس گرایی متنفر بود و الان که اینهمه اتفاقا افتاده همش تقصیر منه! من ... لاشیم!"
میکاسا:"نه وایساا!"
ارن:"...من میرم....تو با لیوای ازدواج کن! بهم قول بده که... به زندگی جدید براش بسازی!...بهش....وانمود کن دوسش داری و یواش یواش بهش عادت کن!پسر خوبیه....لیوای رو هیچ وقت... فراموش نمیکنم!..."
یهو میکاسا ؛'یعنی....یعنی...دوباره پیدا شده؟ اخه...چ..چطوری؟'
یونا:"هااا راستی مامان!! خبر خوب اینه که بابام و داداشی محکم لب گرفتن! اینجوری ابدهن همو میخوردن. وععع حالم بهم خوردد!"
میکاسا یهو به لیوای نگاه کرد با حالت شوک و تعجب.
لیوای بزور ابدهنش رو قورت داد و ...
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
پارت 24
یونا:" ولی من نرفتم! از کیه اینجا وایسادم!"
لیوای:"ع...عا..."
ارن:"عزیزم کارت خیلی اشتباه بود! نباید اونجا وایمیستادی!"
یونا ارام ارام سمت ارن و لیوای راه رفت و گفت:"خب مگه چیشده؟"
لیوای:"....تو از کیه اونجا بودی؟"
یونا:"دیدم لب گرفتید!".
یهو لیوای و ارن سرخ شدن همش میگفتن:"ع.ع....نه...ببین....بزا بگم!"
یونا:"خب بابا چرا اینجوری میکنید؟ لب گرفتن که چیز عادیه!"
لیوای:"این کلا اشتباه شد دخترم! ما نمیخواستیم اینکارو کنیم! به مامان نگو خب؟؟"
یونا:"نه بابایی! به مامان نمیگم!"
ارن:"افرین فرشته کوچولو
.
.
.
.
.
*شب موقع شام
میکاسا در حال اماده کردن سفره بود
لیوای سر میز غذا خوری نشست و گفت:"به به! خیلی گشنمه!"
یونا هم بدو بدو اومد و سر سفره نشست و گفت:"خب بابایی هرشب نیاز نیست اینو بگی! مامان خودش میدونه شکمویی!"
لیوای خندید و گفت:"هههه! ای دختریکه شیطون! به من میگی شکمو؟؟"
یونا خندید و بلند شد و دویید و پشت میکاسا قایم شد.
میکاسا:"دخترم ، نمیبینی دارم غذا میارم؟ یهو از دستم میفته میشکنه ها!"
لیوای:"ارهه! بیا بشین اینجا! کارت دارم!"
یونا:"نه نهه!"
لیوای:"ارههه بیا اینجاا کوچولووو!"
.
.
.
*درحال شام خوردن(کوفت کردن)
یونا:"مامانی تو امروز نبودیاا ،.."
یهو رنگ لیوای پرید
یونا ادامه داد:" ،..داداش ارن اومد خونمون!"
میکاسا:"چی؟ ا..ا..ارن که مرده!"
یونا:"نهه! یه ارن دیگه! توی بیمارسان دوست شدیم! اون به من میگه ابجی منم بهش میگم داداشی!"
میکاسا یهو یاد قبلا افتاد
میکاسا:"هاا؟؟ ارن کوو؟؟"
جان:" وای نه نهه! الان لیوای دیوونه میشه! نهه! "
.
.
میکاسا:"...ارن! بیا تو! هوا بارونیه!"
ارن:"...میکاسا.......به لیوای....یه زندگی جدید بدید!.....من....پسرم....اون...هنیشه از همجنس گرایی متنفر بود و الان که اینهمه اتفاقا افتاده همش تقصیر منه! من ... لاشیم!"
میکاسا:"نه وایساا!"
ارن:"...من میرم....تو با لیوای ازدواج کن! بهم قول بده که... به زندگی جدید براش بسازی!...بهش....وانمود کن دوسش داری و یواش یواش بهش عادت کن!پسر خوبیه....لیوای رو هیچ وقت... فراموش نمیکنم!..."
یهو میکاسا ؛'یعنی....یعنی...دوباره پیدا شده؟ اخه...چ..چطوری؟'
یونا:"هااا راستی مامان!! خبر خوب اینه که بابام و داداشی محکم لب گرفتن! اینجوری ابدهن همو میخوردن. وععع حالم بهم خوردد!"
میکاسا یهو به لیوای نگاه کرد با حالت شوک و تعجب.
لیوای بزور ابدهنش رو قورت داد و ...
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr
- ۸.۷k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط