{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─── 🩸🌹 ───╮

╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت دوازدهم

یونا با دیدن پیام، گوشی رو محکم توی دستش گرفت.

یونا: باید برم دنبالش!

تهیونگ: هیچ‌جا نمی‌ری.

یونا: مادرم گم شده، بعد تو می‌گی بشینم؟!

تهیونگ: ممکنه تله باشه.

یونا: برام مهم نیست!

تهیونگ با عصبانیت بهش نگاه کرد.

تهیونگ: برای من مهمه!

یونا لحظه‌ای ساکت شد.

یونا: چرا؟ چرا این‌قدر برات مهمم؟!

تهیونگ جوابی نداد و گوشی رو از دست کانگ گرفت.

تهیونگ: شماره‌ی فرستنده رو پیدا کن.

چند دقیقه بعد، کانگ با عجله برگشت.

کانگ: رئیس، پیام از یه انبار متروکه نزدیک رود هان فرستاده شده.

یونا فوراً بلند شد.

یونا: منم میام!

تهیونگ: نه.

یونا: پس منم دوباره فرار می‌کنم!

تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت.

تهیونگ: واقعاً دردسرسازی!

یونا: تازه فهمیدی؟ 😐

---

نیم ساعت بعد، ماشین جلوی انبار متوقف شد.

تهیونگ پیاده شد و به افرادش اشاره کرد اطراف رو بررسی کنن.

یونا از پشت شیشه به ساختمون خیره شد.

ناگهان گوشی‌ش زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

یونا: الو؟!

صدای زنی لرزون از پشت خط اومد:

مادر یونا: یونا... به تهیونگ اعتماد نکن...

تماس قطع شد.

یونا با وحشت به تهیونگ نگاه کرد.

درست همون لحظه، صدای انفجار از داخل انبار بلند شد!

🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
دیدگاه ها (۰)

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط