{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

تهیونگ آخر سر فقط سرش رو پایین انداخت.
بدون اینکه چیزی بگه، سینی رو برداشت و دوباره راهی آشپزخونه شد.
این بار هم با همون دقت قهوه رو آماده کرد و برگشت.
سینی رو جلوی جونگکوک گذاشت و دست‌به‌سینه همون‌جا ایستاد.
جونگکوک یه جرعه از قهوه نوشید.
چند ثانیه مکث کرد.
بعد بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
- برو دنبال کارت.
تهیونگ سرش رو به نشونه‌ی اطاعت تکون داد.
دستمال گردگیری رو برداشت و با قدم‌های تند از سالن دور شد.
فقط دلش می‌خواست تا جایی که می‌شه، کمتر با اون ارباب روبه‌رو بشه.
---

جونگکوک هم بعد از تموم شدن قهوه، سوئیچ ماشینش رو از روی میز برداشت و از عمارت بیرون رفت.
حدود نیم ساعت بعد، جلوی گی بار اختصاصیش توقف کرد.
ماشین رو پارک کرد و وارد شد.
همین که داخل رفت، بارمن نوشیدنی همیشگیش رو روی میز مخصوصش گذاشت.
جونگکوک لیوان رو برداشت و جرعه‌ای نوشید.
چند نفر از هر.زه‌های همیشگی دورش جمع شدن و هرکدوم سعی داشتن توجهش رو جلب کنن، اما جونگکوک مثل همیشه با بی‌حوصلگی فقط نگاهشون می‌کرد.
ذهنش جای دیگه‌ای بود.

*چند ساعت بعد*

تهیونگ بالاخره آخرین وسیله‌ی دکوری رو هم گردگیری کرد.
دستمال رو روی شونه‌ش انداخت و با خستگی نفس عمیقی کشید.
- آخ...
پاهاش از بس این‌ور و اون‌ور رفته بود، حسابی خسته شده بودن.
نگاهی به ساعت دیواری انداخت.
هوا کم‌کم تاریک شده بود.
فردا روز فرد بود؛ یعنی تنها روز استراحتش.
اما امشب هنوز یه کار دیگه براش مونده بود؛ باید تا آخر شب تمام سرامیک‌های عمارت رو طی می‌کشید و برق می‌انداخت.
فقط فکر کردن بهش کافی بود تا شونه‌هاش از خستگی بیفته.
- چه زندگی‌ای...
زیر لب غر زد و آروم سمت اتاقش رفت.
---

همین که وارد اتاق شد، در رو پشت سرش بست.
دیگه حتی توان عوض کردن لباس‌هاش رو هم نداشت پس فقط لباس هاش رو در میاره.
با بی‌حوصلگی لباس‌هاش رو کنار تخت گذاشت و خودش رو روی تشک تخت انداخت.
خستگی تمام بدنش رو گرفته بود.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که چشم‌هاش سنگین شد و خواب عمیقی بردش.
---

از اون طرف...
جونگ‌هیون چند ساعت قبل از شرکت برگشته بود.
بعد از دوش گرفتن، سر میز شام نشست؛ اما برخلاف همیشه، اشتهای چندانی نداشت.
نگاهش هر از گاهی بین خدمتکارها می‌چرخید.
انگار چشم هاش فقط دنبال یه نفر می‌گشت.
وقتی اون رو ندید، اخم خیلی کمرنگی بین ابروهاش نشست.
با خودش فکر کرد:
«احتمالاً هنوز مشغول کاره...»
چند دقیقه بعد شامش تموم شد.
همون موقع متوجه شد لوسیفر هم اطرافش نیست.
لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش نشست.
- باز معلوم نیست کجا رفته...
از یکی از خدمتکارها پرسید:
- لوسیفر رو ندیدین؟
خدمتکار سرش رو تکون داد.
• نه، ارباب.
جونگ‌هیون چند لحظه مکث کرد.
- ممنون.
بی‌حرف از سر میز بلند شد و راه افتاد.
---

چند دقیقه بعد، جلوی اتاق تهیونگ ایستاده بود.
دو بار آروم به در زد.
تق... تق...
داخل اتاق، تهیونگ با شنیدن صدا خواب‌آلود چشم‌هاش رو باز کرد.
هنوز کامل بیدار نشده بود.
گیج از جاش بلند شد و سمت در رفت.
بدون اینکه حواسش باشه چیزی جز یه شرتک تنش نیست، دستگیره رو پایین کشید.
در باز شد.
همین که جونگ‌هیون رو دید، چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
تهیونگ که دید جونگ هیون بی‌حرف خیره شده بهش، تازه متوجه وضعیتش شد.
چشم‌هاش گرد شد.
- وای...
با عجله خودش رو پشت در پنهان کرد.
صورتش از خجالت سرخ شده بود.
- سلام ارباب... ببخشید... اصلاً حواسم نبود...
بدون اینکه منتظر جواب بمونه، سریع از کنار در فاصله گرفت.
در نیمه‌باز مونده بود.
جونگ‌هیون هم برای اینکه بیشتر معذبش نکنه، نگاهش رو به سمت دیگه‌ای برگردوند.
چند لحظه بعد، تهیونگ یکی از تیشرت هاش رو پوشید و دوباره پشت در برگشت.
موهاش هنوز کمی به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود صورتش معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده.
لبخند خجالتی کوچیکی زد.
- ببخشید که معطلتون کردم...
جونگ‌هیون لبخند محوی زد.
- اشکالی نداره.
چند لحظه مکث کرد.
- فقط اومده بودم یه چیزی ازت بپرسم... لوسیفر رو ندیدی؟
دیدگاه ها (۰)

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

«رایحه پنهان»جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ا...

«رایحه پنهان»] - اَ... اَه...سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.- و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط