سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۱۸۹
یعنی هیچ راهی برای پیدا کردنش وجود نداره؟
مورداک با چشمان سرخ رنگش به من خیره شد گفت:
ـ یه افسانه کهن و غیر عادی هست که میگه باید شرایطی بوجود بیاد تا خنجر خودش رو نشون بده
او سکوت کرد حالتش طوری شده بود که انگار میخواست خاطره ای بسیار قدیمی را به یاد بیاورد؛ مدتی طول
کشید تا به حرف آمد.
آخرین نقش بافته در زمان
زمان تغییر در نهان حامل
زمانیکه توازن برقرار شود
و سیاه و سفید یکی شوند زمانیکه قلب سیاه لبریز از عشق گردد
الندر زاده شود از تخم جاودان
الندر نزد برترین خواهد بود
الندر و نقش
دو نشان برای رسیدن به خنجر
خنجر عشق
خنجر پلیدی
ساخته شده از دو نیرو
زمان مشخص خواهد کرد چه کسی مالک خواهد بود
مورداک ساکت شد و بعد از مدتی گفت:
- طبق به افسانه وقتی که شرایط مناسب ایجاد بشه الندر زاده میشه
- الندر دیگه چیه؟
یک پرنده افسانه ای که طبق متون کهن؛ نه طرف خوبی بوده و نه طرف بدی و تنها یک بار آن هم در زمان ناپدید شدن خنجر دیده شده روزگاری به نشان قدرت شهرت داشته برای همین هم در قدیم طرح این پرنده رو روی لباسها طراحی میکردند و از آن به عنوان سمبل قدرت استفاده میکردند در افسانه ها آمده که این
پرنده صاحبی هم داشته اما هیچ وقت اثبات نشده که این امر واقعیت داره یا ساخته ذهن داستان پردازها بوده. هزاران نفر برای پیدا کردن ،الندر سرتاسر دنیا رو جستجو کردند؛ اما هرگز چنین پرنده ای رو پیدا نکردند.
خواستم در ذهنم سوالی بپرسم که دوباره صدای جناب خشایار را شنیدم؛ اما اینبار با قدرتی بیشتر
ـ الفرد، آلفرد ... پسرم ... الفرد.
میخواستم جواب خشایار را بدهم که نیرویی به بدنم وارد شد که ارتباط میان من و خشایار را به سرعت قطع کرد. این اولین باری بود که خشایار با لفظ پسرم من را صدا زده بود.
ـ اوه چه پیرمرد سمجی چه قدرتی داره
با دیدن صورت مورداک که با گذشت زمان به سرعت پیر میشد، گفتم
ـ چه بلایی داره سرتون میاد؟
در عرض یک چشم بهم زدن چین و چروک زیادی روی صورت مورداک ایجاد شده بود، طوریکه بر اثر افتادگی ابرو دیگر قادر به دیدن چشمهایش نبودم
ـ دارم قدرتم رو از دست میدم نمیتونم این پیرمرد رو عقب نگه دارم
یکباره احساس کردم از زیر نفوذ و سلطه مورداک رها شدم؛ هر چند که هنوز قادر به حرکت نبودم.
- آلفرد، برگرد.
به نظر میآمد که مورداک قادر به شنیدن صدای خشایار ،نبود برای همین هم گفتم :
ـ خشایار داره صدام میزنه
مورداک که دیگر شکل انسانی خودش را از دست داده بود، با عصبانیت گفت:
- قدرتش رو دست کم گرفتم اون ... خدای من اون نگهبان ... پس برای همین این اعدا...
یعنی هیچ راهی برای پیدا کردنش وجود نداره؟
مورداک با چشمان سرخ رنگش به من خیره شد گفت:
ـ یه افسانه کهن و غیر عادی هست که میگه باید شرایطی بوجود بیاد تا خنجر خودش رو نشون بده
او سکوت کرد حالتش طوری شده بود که انگار میخواست خاطره ای بسیار قدیمی را به یاد بیاورد؛ مدتی طول
کشید تا به حرف آمد.
آخرین نقش بافته در زمان
زمان تغییر در نهان حامل
زمانیکه توازن برقرار شود
و سیاه و سفید یکی شوند زمانیکه قلب سیاه لبریز از عشق گردد
الندر زاده شود از تخم جاودان
الندر نزد برترین خواهد بود
الندر و نقش
دو نشان برای رسیدن به خنجر
خنجر عشق
خنجر پلیدی
ساخته شده از دو نیرو
زمان مشخص خواهد کرد چه کسی مالک خواهد بود
مورداک ساکت شد و بعد از مدتی گفت:
- طبق به افسانه وقتی که شرایط مناسب ایجاد بشه الندر زاده میشه
- الندر دیگه چیه؟
یک پرنده افسانه ای که طبق متون کهن؛ نه طرف خوبی بوده و نه طرف بدی و تنها یک بار آن هم در زمان ناپدید شدن خنجر دیده شده روزگاری به نشان قدرت شهرت داشته برای همین هم در قدیم طرح این پرنده رو روی لباسها طراحی میکردند و از آن به عنوان سمبل قدرت استفاده میکردند در افسانه ها آمده که این
پرنده صاحبی هم داشته اما هیچ وقت اثبات نشده که این امر واقعیت داره یا ساخته ذهن داستان پردازها بوده. هزاران نفر برای پیدا کردن ،الندر سرتاسر دنیا رو جستجو کردند؛ اما هرگز چنین پرنده ای رو پیدا نکردند.
خواستم در ذهنم سوالی بپرسم که دوباره صدای جناب خشایار را شنیدم؛ اما اینبار با قدرتی بیشتر
ـ الفرد، آلفرد ... پسرم ... الفرد.
میخواستم جواب خشایار را بدهم که نیرویی به بدنم وارد شد که ارتباط میان من و خشایار را به سرعت قطع کرد. این اولین باری بود که خشایار با لفظ پسرم من را صدا زده بود.
ـ اوه چه پیرمرد سمجی چه قدرتی داره
با دیدن صورت مورداک که با گذشت زمان به سرعت پیر میشد، گفتم
ـ چه بلایی داره سرتون میاد؟
در عرض یک چشم بهم زدن چین و چروک زیادی روی صورت مورداک ایجاد شده بود، طوریکه بر اثر افتادگی ابرو دیگر قادر به دیدن چشمهایش نبودم
ـ دارم قدرتم رو از دست میدم نمیتونم این پیرمرد رو عقب نگه دارم
یکباره احساس کردم از زیر نفوذ و سلطه مورداک رها شدم؛ هر چند که هنوز قادر به حرکت نبودم.
- آلفرد، برگرد.
به نظر میآمد که مورداک قادر به شنیدن صدای خشایار ،نبود برای همین هم گفتم :
ـ خشایار داره صدام میزنه
مورداک که دیگر شکل انسانی خودش را از دست داده بود، با عصبانیت گفت:
- قدرتش رو دست کم گرفتم اون ... خدای من اون نگهبان ... پس برای همین این اعدا...
- ۲.۰k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط