{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»

پارت ۳۸ — «حکمی که نزدیک‌تر می‌شد»

یونگی چند ثانیه به خدمتکار خیره موند.

«خودت دیدی؟»

زن سرش رو پایین انداخت.

«بله، ارباب.»

یونگی جلو رفت.

«پس دقیقاً بگو چه زمانی.»

زن جواب داد.

اما حرف‌هاش با چیزی که یونگی از مسیر رفت‌وآمد یورا می‌دونست، جور درنمی‌اومد.

«دروغ می‌گی.»

صدای یونگی آرام بود، اما آن‌قدر محکم که زن برای لحظه‌ای سکوت کرد.

یکی از مقامات گفت:

«ارباب مین، مراقب حرف زدنتان باشید.»

یونگی نگاهش کرد.

«من فقط می‌گم شهادتی که حتی زمان اتفاق رو درست نمی‌گه، نمی‌تونه مبنای حکم مرگ یک انسان باشه.»

پادشاه مدتی به شاهد نگاه کرد.

بعد گفت:

«شهادت ثبت شود. تحقیقات ادامه پیدا کند.»

جلسه تمام شد.

اما برای یورا، تحقیقات یعنی چند روز دیگر در همان سلول.

و این چند روز برایش ساده نگذشت.

بازجویی‌ها بیشتر شد.

فشارها بیشتر شد.

و رفتار بعضی از مأموران زندان، دیگر فقط در حد پرسیدن سؤال نبود.

یورا هر بار سعی می‌کرد جواب خودش را حفظ کند:

«من این کارو نکردم.»

اما هر بار که سکوت می‌کرد یا جوابشان را نمی‌داد، شرایط سخت‌تر می‌شد.

روزها گذشت.

کم‌کم دیگر توان سابق را نداشت.

با این حال، وقتی اسم یونگی را می‌شنید، هنوز یک چیز در ذهنش روشن می‌شد:

او باورم داره.

---

در همین زمان، یونگی تمام شهر را زیر و رو می‌کرد.

جین‌وو مدارک پرداخت پول به خدمتکار را پیدا کرده بود.

اما یک مشکل وجود داشت.

مهر روی اسناد مربوط به خاندان چو نبود.

یعنی هرکسی می‌توانست ادعا کند مدارک جعلی‌اند.

یونگی کاغذها را روی میز گذاشت.

«یه نفر عمداً همه‌چیز رو طوری چیده که هر مدرکی که پیدا می‌کنیم، قابل انکار باشه.»

جین‌وو گفت:

«پس باید اصل ماجرا رو پیدا کنیم.»

یونگی آرام جواب داد:

«اصل ماجرا یوراست.»

نگاهش روی نامه‌ای که یورا چند ماه قبل برایش فرستاده بود افتاد.

«تا وقتی زنده‌ست، هنوز می‌شه نجاتش داد.»

---

سه روز بعد، حکم صادر شد.

یونگی وقتی وارد تالار شد، پادشاه خودش حکم را اعلام کرد.

«به دلیل وجود شواهد و شهادت‌های موجود، یورا به جرم اقدام به قتل بانو چو مجرم شناخته شده است.»

یونگی یک قدم جلو رفت.

«اعلیحضرت—»

«حکم هنوز اجرا نشده.»

یونگی ساکت شد.

پادشاه ادامه داد:

«تا سه روز فرصت داری مدرکی بیاوری که بی‌گناهی او را ثابت کند.»

سه روز.

فقط سه روز.

یونگی سر خم کرد.

«پیداش می‌کنم.»

---

اما در همان لحظه، پشت یکی از ستون‌های تالار، سوهی ایستاده بود.

چهره‌اش آرام بود.

هیچ‌کس نمی‌دانست چه چیزی در ذهنش می‌گذرد.

فقط وقتی همه از تالار خارج شدند، پدرش آهسته به او گفت:

«اگر یونگی مدرکی پیدا کند، همه‌چیز تمام می‌شود.»

سوهی چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«پیدا نمی‌کنه.»

پدرش پرسید:

«مطمئنی؟»

سوهی نگاهش را به در خروجی دوخت.

«چون چیزی که باید پیدا کنه... دیگه وجود نداره.»

و آن طرف قصر، یونگی هنوز نمی‌دانست که برای نجات یورا، فقط سه روز فرصت دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

پارت ۴۲ — حکمی که خوانده شدناقوس دوم که به صدا درآمد، یورا ه...

پارت ۴۳ — بهایی که باید پرداخت می‌شدیونگی هنوز همان‌جا ایستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط